اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 70

صفحه 70

محکم کند با لگد و قنداق تفنگ روبه‌رو می‌شد. خنده و جیغ و فریاد و گریه با هم قاتی شده بود. ما را در بیابان می‌دواندند و زیر دست و پایمان چیزهای عجیب و غریبی منفجر می‌کردند.

یک ساعت دویدیم. سینه‌خیز رفتیم و قنداق تفنگ خوردیم. آب دهانمان خشک شده بود و پاهایمان جلو نمی‌رفت از بس که نشسته و سینه‌خیز رفته و پریده بودیم، دست و پاها داغان شده بود. نفس‌هایمان دیگر بالا نمی‌آمد که معاون مقر با صدای بلندی فریاد زد: «برادرا! همه به صف! بدو برادر هر چه زودتر!»

عرق از سر و رویمان می‌ریخت و نفس نفس می‌زدیم. کنار هم ایستاده بودیم و بلند بلند حرف می‌زدیم. معاون دوباره با صدای بلند اسم ده نفر را خواند و گفت: «هر چه زودتر بلدوزرها را روشن کنید و دنبال من بیایید!»

فکر می‌کردیم که کارها تمام شد و دیگر می‌توانیم دوباره بخوابیم که با خواندن اسم‌ها فهمیدیم تازه اول کار است و اول انفجار و گلوله. بچه‌ها خیلی بی‌رمق در صف ایستاده بودند و با همدیگر حرف می‌زدند. یکی دست زخمی‌اش را نشان می‌داد، یکی می‌گفت: «زانویم زخم شده و می‌سوزد!» یکی می‌گفت: «من دیگر طاقت دویدن و قنداق تفنگ خوردن را ندارم!»

صدای خنده و گفت و گوی بچه‌ها یواش یواش بلند و بلندتر می‌شد که ناگهان با چند انفجار مهیب همه به خود آمدیم و هر کدام چند متر به هوا پریدیم.

دوباره دستور فرمانده شروع شد: «برادر بخواب! بخواب ببینم! گفتم سینه خیز.»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه