- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
تپهای روبهرویمان بود. معاون داد و فریاد کرده، میگفت: «باید تا تپه را سینهخیز بروید.» همین که کسی کمی سرش را بلند میکرد، با لگد جانانه روبهرو میشد. جیغی میزد و روی تیغها و بوتههای خار میافتاد. نفسمان بند آمده بود و دیگر رمقی نداشتیم. بیشتر بچهها گریه میکردند و مانند بچه ننهها سراغ مادر جانهایشان را میگرفتند. کنار تپه رسیده بودیم که بلدوزرها به طرفمان راه افتادند. دوباره فهمیدیم که این جا هم تازه اول راه است.