اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 71

صفحه 71

تپه‌ای روبه‌رویمان بود. معاون داد و فریاد کرده، می‌گفت: «باید تا تپه را سینه‌خیز بروید.» همین که کسی کمی سرش را بلند می‌کرد، با لگد جانانه روبه‌رو می‌شد. جیغی می‌زد و روی تیغ‌ها و بوته‌های خار می‌افتاد. نفسمان بند آمده بود و دیگر رمقی نداشتیم. بیشتر بچه‌ها گریه می‌کردند و مانند بچه ننه‌ها سراغ مادر جان‌هایشان را می‌گرفتند. کنار تپه رسیده بودیم که بلدوزرها به طرفمان راه افتادند. دوباره فهمیدیم که این جا هم تازه اول راه است.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه