اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 73

صفحه 73

بودند و عقب و جلو می‌رفتند و خاک‌ها را روی هم تلنبار می‌کردند. صدای زنجیر چرخ بلدوزرها توی کوه پیچیده بود و با هان و هون مایلرها درآمیخته بود.

برایمان لذت بخش بود که گوشه‌ای بنشینم و این همهمه و سر و صدا را تماشا کنیم؛ انگار در جبهه بودیم و شب عملیات بود.

نیم ساعتی بود که نشسته بودیم ولی هنوز خبری نبود و کم‌کم چشم‌های نازنین و گردآلود بچه‌ها را خواب پر می‌کرد. بعضی از بچه‌ها پشت سنگ یا کپه خاکی ولو شده بودند و زانوهایشان را توی شکم جمع کرده و در فکر خوابی خوش بودند.

من، اسماعیل، غلامحسین، سلطانی و صادقی نزدیک هم نشسته، کله‌هایمان را نزدیک هم کرده بودیم و پچ‌پچ می‌کردیم. آهسته حرف می‌زدیم و از انفجارها، گلوله‌های مشقی و اسلحه‌های «ام یک» صحبت می‌کردیم. احمد هم کم‌کم خودش را به ما نزدیک کرد، ناگهان صدای رعد آسای معاون مقر تاریکی را شکافت و به طرفمان آمد، به خود آمدیم و در یک چشم به هم زدن بالا پریدیم و آماده جان فشانی شدیم.

بعضی که در خواب خوش بودند هم چنان خروپف می‌کردند. گویا صدای مهیب گلوله لالای مادرشان بود. معاون آمد و چون کوهی بالای سرمان ایستاد و فریاد زد: «چه کسی به شما گفته بخوابید! ها! همه بلند شوید! یا ا... زود! به یک صف! چرا این قدر شل و وارفته‌اید! شلخته‌های بی‌حال!» از شلیک چند تیر و قدری لگد و قنداق تفنگ آقایان خواب‌آلود از خواب خوش بیدار شدند.

صف مثل ماری لابه‌لای تخته سنگ‌های بزرگ و کوچک می‌خزید و بالای

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه