اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 74

صفحه 74

کوه می رفت. باید می‌رفتیم. نوک کوه را فتح می‌کردیم و برمی‌گشتیم. سکوت بود و سکوت.

در این سکوت فقط صدای برخورد پوتین‌ها به سنگ شنیده می‌شد. گاهی هم سنگی از زیر پا می‌لغزید و می‌رفت تا بر سر بی‌نوایی فرود آید. معاون و مردهای عجیب و غریب که تاکنون رنگ و شمایلشان را هم ندیده بودیم، بارها می‌گفتند: «دشمن همین دور و بر کمین کرده! نباید حرف بزنید! ساکت و آرام حرکت کنید! تا خدای ناکرده خطری ما را تهدید نکند!» البته «دشمن خیالی و فرضی» وگرنه همه نفله می‌شدیم و غزل خداحافظی را می‌خواندیم.

اکبر جلوی من بود و صادقی جلوی اکبر و نوری هم بعد از صادقی.

صدای بلدوزرها از پایین کوه مثل لالایی شده بود همه در حال چرت‌زدن بودیم، ناگهان با صدای مهیبی یک متر به هوا پریدم و جیغی زدم. صدا در کوه پیچید و نزدیک بود از ترس سکته کنم. نفسم بند آمده بود. نوری هم سرش را گرفته و خودش را روی تخته سنگ بزرگی انداخت تا در امان بماند اما صدای جیغش بالا رفت و گفت: «آخ کمرم! آخ مردم!» این صدای گوش خراش و مهیب که باعث ترسمان شده بود، از اکبر کاراته بود. ماجرا این بود که سنگ بزرگی زیر پای اکبر کاراته لغزیده بود، که اگر به سر کسی می‌خورد، جان به جان آفرین تسلیم می‌کرد. از ترس فریاد زد: «برادر بخواب! سنگ! سنگ یا ابوالفضل العباس!» مرتب داد و فریاد می‌کرد و می‌گفت: «مواظب باشید! سنگش بزرگ است! اگر به کله کسی بخورد کله‌اش را می‌ترکاند و له می‌کند!»

صدای اکبر در کوه پیچیده بود و صف طولانی بچه‌ها هم قاه‌قاه می‌خندیدند، اکبر همان‌طور جیغ و داد می‌کرد که معاون از پشت صف

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه