- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
خودش را به ما رساند. فریادی بر سر اکبر زد و با قنداق تفنگ روی پاهایش زد و گفت: «ساکت شو! مگر نمیدانی دشمن کمین کرده! چه مرگت شده! سنگ افتاد که بیفتد! این داد و هوار برای چیست!»
اکبر از ترس میلرزید و با داد و فریاد میگفت: «آقا به خدا تقصیر من نبود!دست خودم نبود! ترسیده بودم!»
صف، هم چون قطار در کمرکش کوه بالا میرفت و هر کس در عالم خودش بود که یک لحظه با صدای انفجار بزرگی به خود آمدیم.
انگار زلزله شده بود. همهمه همه جا را پر کرد و ولولهای برپا شد. هنوز انفجار اول تمام نشده بود که دومی و سومی و... از دور و بر هم منورهایی آبی همه جا را مثل روز روشن کرد، چند ثانیهی اول میسوخت و بعد نورش کم میشد و دودی میکرد و به زمین میافتاد. منورها که روشن میشد میتوانستیم همهی بچهها را ببینیم. مواد منفجره که آتش میگرفت اول به هوا میرفت و بعد تکههای سنگ و شن و خاک روی سر و کولمان میریخت. صدا به کوه میخورد و منعکس میشد. صدای گلوله و انفجار، دود باروت و گرد و خاک همه جا را پر کرده بود. بچهها هر کدام پشت سنگی کمین کرده بودند و تفنگها را به طرف دشمن خیالی گرفته بودند و میجنگیدند.
صدای «بخواب برادر! امدادگر! امدادگر!الله اکبر! یا زهرا!» لحظهای قطع نمیشد. ما که میدانستیم تمام این ها خیالی است، لب و لوچههامان را شل کرده بودیم و میخندیدیم. ولی هر کدام، کلی گرد و خاک و دود باروت خوردیم تا این که از طرف سرلشکر معاون مقر دستور عقبنشینی صادر شد.
اسلحه روی دوشمان سنگینی میکرد و یکی پس از دیگری روی برفها