اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 75

صفحه 75

خودش را به ما رساند. فریادی بر سر اکبر زد و با قنداق تفنگ روی پاهایش زد و گفت: «ساکت شو! مگر نمی‌دانی دشمن کمین کرده! چه مرگت شده! سنگ افتاد که بیفتد! این داد و هوار برای چیست!»

اکبر از ترس می‌لرزید و با داد و فریاد می‌گفت: «آقا به خدا تقصیر من نبود!دست خودم نبود! ترسیده بودم!»

صف، هم چون قطار در کمرکش کوه بالا می‌رفت و هر کس در عالم خودش بود که یک لحظه با صدای انفجار بزرگی به خود آمدیم.

انگار زلزله شده بود. همهمه همه جا را پر کرد و ولوله‌ای برپا شد. هنوز انفجار اول تمام نشده بود که دومی و سومی و... از دور و بر هم منورهایی آبی همه جا را مثل روز روشن کرد، چند ثانیه‌ی اول می‌سوخت و بعد نورش کم می‌شد و دودی می‌کرد و به زمین می‌افتاد. منورها که روشن می‌شد می‌توانستیم همه‌ی بچه‌ها را ببینیم. مواد منفجره که آتش می‌گرفت اول به هوا می‌رفت و بعد تکه‌های سنگ و شن و خاک روی سر و کولمان می‌ریخت. صدا به کوه می‌خورد و منعکس می‌شد. صدای گلوله و انفجار، دود باروت و گرد و خاک همه جا را پر کرده بود. بچه‌ها هر کدام پشت سنگی کمین کرده بودند و تفنگ‌ها را به طرف دشمن خیالی گرفته بودند و می‌جنگیدند.

صدای «بخواب برادر! امدادگر! امدادگر!الله اکبر! یا زهرا!» لحظه‌ای قطع نمی‌شد. ما که می‌دانستیم تمام این ها خیالی است، لب و لوچه‌هامان را شل کرده بودیم و می‌خندیدیم. ولی هر کدام، کلی گرد و خاک و دود باروت خوردیم تا این که از طرف سرلشکر معاون مقر دستور عقب‌نشینی صادر شد.

اسلحه روی دوشمان سنگینی می‌کرد و یکی پس از دیگری روی برف‌ها

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه