- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
تکان دادم و توی دلم با او خداحافظی کردم.
یک دفعه خیال برم داشت و فکر کردم، بیل بلدوزر آمد بالا. انگار بلدوزر هم برای من دستی تکان داد. چشمهایم را خوب تیز و گرد کردم و زل زدم بهش و رفتم توی عالم هپروت که با شلیک تیری از جا کنده شدم.
معاون مقر بود. میخواست ما را بدرقه کند. با مسؤولان یکییکی خداحافظی کردم تا رسیدم به آقای شهبازی. دوست نداشتم از او جدا شوم. لحظهای روبهرویش ایستادم. زل زدم توی چشمانش. خودم را کشیدم بالا و صورتش را بوسیدم. و عقب عقب از او جدا شدم. چشمهای آقای شهبازی پر از اشک شده بود. نتوانستم خودم را سفت بگیرم. من هم گریهام گرفت. سرم را برگردانم که اشکم را نبیند.
نگاهم افتاد به تکه ابر سفیدی که آخر آسمان را قشنگتر کرده بود وانگار روی قله کوهی لمیده باشد. یک لحظه نسیم خنکی که از سر کوه برفی وزید، تنم را قلقلک داد. مور مور شدم. نگاهم را از آسمان گرفتم و زل زدم به معاون باصفای مقر.
وقت خاحافظی با او بود روبهرویش ایستادم و نگاهش کردم.
تبسمی کرد. خواستم صورتش را ببوسم. دستهایم را بردم بالا تا او را در آغوش بگیرم. نشد. با زور دستهایم را رساندم سر شانههایش و توی دلم گفتم: «یا علی! این دیگه کیه!»
انگار خجالت میکشید دولا شود! اما با هر بدبختی بود کمرش را دولا کرد و مرا گرفت توی بغلش. دستهایم را حلقه زدم دور گردنش و دو تا ماچ محکم چسباندم به لپهای نرم و سفیدش. دلم خنک شد. با این که سختگیر