اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 79

    صفحه 79

    بود، اما قلبی مهربان و دلی پاک داشت. صورتش را که بوسیدم شوخی کردنش گل کرد و سرش را بلند کرد. رفتم توی هوا. انگار رفته باشم روی تیر برقی! نگاهی به پایین کردم و از خجالت آب شدم. به گردنش آویزان بودم که خندید و گفت: «چیه آدم به این گندگی ندیده‌ای! دوست دارم یک روزی مثل من بشوی!» و سرش آورد پایین. من مانده بودم فقط. همه‌ی بچه‌ها سوار شده بودند آقای خلج قرآن را گرفت بالای سرم قرآن را بوسیدم. نگاهی به آقای خلج کردم و دستم را گذاشتم توی دستش. چشم‌های آبی‌اش را انداخت توی چشم‌هایم. تبسمی کرد و گفت: «خیر پیش!» سرش را تکان داد و گفت: «رزمنده عزیزم به خدا می‌سپارمت!» چشم‌هایم پر از اشک شده بود. داشتم نگاهش می‌کردم که قطره‌های اشک از گوشه‌ی چشمانم غلتید روی گونه‌ام، با آستین پیراهنم اشکم را گرفتم. از او خداحافظی کردم و مثل خرگوشی پریدم توی مینی‌بوس. بچه‌ها که منتظر من بودند، همه با هم گفتند: «این هم آخرین جغله! جغله‌ی مقر شهید طرحچی!»

    از حرفشان لجم گرفت. اخم کردم و رفتم نشستم روی صندلی شاگرد، کنار دست راننده. فکر می‌کردم کسی هستم و همه باید احترامم را داشته باشند. وقتی نشستم جلوی مینی‌بوس، همه با هم گفتند: «اوهو اوهو نگاهش کنید! بدون اجازه تکیه داد به صندلی از خودش آقاتر!» و بعد خندیدند.

    نگاهی به راننده کردم ببینم خوش اخلاق است یا...، آدم بدی نبود. فقط سبیلش خیلی گنده بود. مثل سبیل شاه عباس. رفته بودم تو کوک راننده که صدای تق تق تیرهای کلاش نگاهم را دزدیدند. مینی‌بوس راه افتاد و همه‌ی آن‌هایی که پایین بودند با نگاهشان و دست‌هایشان ما را بدرقه کردند. همه

    کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
    نرم افزار موبایل کتابخانه

    دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

    دانلود نرم افزار کتابخانه