- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
«حج آقا تاتیرون چندی راس!» و خندیدم.
راننده هاج و واج نگاهم کرد. لبهایش را روی هم فشار داد و گفت: «بله! چی گفتی؟ دوباره بگو؟»
بچهها که فهمیدند قضیه از چه قرار است زدند زیر خنده.
دوباره سنگین و کتابی پرسیدم: «میگم... تاهی... چیز، شعر تیرون چقده راه!» و بعد زل زدم به راننده که غلامعلی از ته مینیبوس شلون شلون آمد جلو، دستش را گذاشت به صندلی راننده و مثل کسانی که از زمان دقیانوس تا حالا، تمام شهرهای دنیا را گشته باشد. سرش را تکان داد. خندهای کرد و گفت: «میبخشید! این دهاتی است! بلد نیست حرف بزند! میپرسد تا تهران چه قدر راه است!» راننده قاهقاه خندید و گفت: «ها! تا تهران چه قدر راه است! حالا فهمیدم!» دنده را سبک و سنگین کرد و گفت: «دو ساعت. تا چرت بزنید میگذارمتان کف تهران! یا علی رفتیم» پدال گاز را فشار داد.