اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 82

صفحه 82

«حج آقا تاتیرون چندی راس!» و خندیدم.

راننده هاج و واج نگاهم کرد. لب‌هایش را روی هم فشار داد و گفت: «بله! چی گفتی؟ دوباره بگو؟»

بچه‌ها که فهمیدند قضیه از چه قرار است زدند زیر خنده.

دوباره سنگین و کتابی پرسیدم: «می‌گم... تاهی... چیز، شعر تیرون چقده راه!» و بعد زل زدم به راننده که غلامعلی از ته مینی‌بوس شلون شلون آمد جلو، دستش را گذاشت به صندلی راننده و مثل کسانی که از زمان دقیانوس تا حالا، تمام شهرهای دنیا را گشته باشد. سرش را تکان داد. خنده‌ای کرد و گفت: «می‌بخشید! این دهاتی است! بلد نیست حرف بزند! می‌پرسد تا تهران چه قدر راه است!» راننده قاه‌قاه خندید و گفت: «ها! تا تهران چه قدر راه است! حالا فهمیدم!» دنده را سبک و سنگین کرد و گفت: «دو ساعت. تا چرت بزنید می‌گذارمتان کف تهران! یا علی رفتیم» پدال گاز را فشار داد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه