- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
کشید و گفت: ساکت! ساکت! من چه خاکی بر سرم کنم با شما، شما جغلههای رنگ پریده! یکی نبود به پدر و مادر شما بگوید: اگر نان نداشتید سرشان را میبریدید راحت میشدید!» بعد نگاهی به من و ابراهیم و سلطانی کرد و با دستش اشاره کرد و گفت: «اینها از همه بدتر! اصلا بلد نیست دکمههای پیراهنشونو را ببندن، آمدن رزمنده بشن!»
نصرالله پرید تو حرفش و گفت: «آقای راننده حالا که بریم تیرون میشه عالی قارپو رو ببنیم!»
انگار آسمان خراب شود روی زمین. مینیبوس به لرزه افتاد. بچهها زدند زیر خنده. قاهقاهقاه...
غلامحسین با طعنه گفت: «این یکی را باش عالیقارپو نه و عالیقالپو! تازه عالیقالپو تو شیرازه! بابام تعریف میکرد...»
اسماعیل زد سر شانه غلامحسین و گفت: «بسه، بسه! تو دیگه تاریخدان نشو! و کشیده گفت: «شیییراز...»
راننده پشت فرمان از خنده ریسه رفته بود. از بس که پاهایش روی پدال گاز تلوتلو میخورد سرعت ماشین هی کم و زیاد میشد.
غلامحسین گفت: «راستی میگن یه پل گنده توی تیرونه!»
عابدینی چشهایش را گرد کرد و گفت: «یا ابوالفضل دهاتیه ساده!»
غلامحسین ساده و بیریا گفت: «نه جون عابدین! بمیری انشاالله، دروغ نمیگم!»
بهنام گفت: «همه ساکت باشید! دوباره غلامحسین تاریخدان، جغرافیاچی هم شده!»