اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 84

صفحه 84

کشید و گفت: ساکت! ساکت! من چه خاکی بر سرم کنم با شما، شما جغله‌های رنگ پریده! یکی نبود به پدر و مادر شما بگوید: اگر نان نداشتید سرشان را می‌بریدید راحت می‌شدید!» بعد نگاهی به من و ابراهیم و سلطانی کرد و با دستش اشاره کرد و گفت: «این‌ها از همه بدتر! اصلا بلد نیست دکمه‌های پیراهنشونو را ببندن، آمدن رزمنده بشن!»

نصرالله پرید تو حرفش و گفت: «آقای راننده حالا که بریم تیرون می‌شه عالی قارپو رو ببنیم!»

انگار آسمان خراب شود روی زمین. مینی‌بوس به لرزه افتاد. بچه‌ها زدند زیر خنده. قاه‌قاه‌قاه...

غلامحسین با طعنه گفت: «این یکی را باش عالی‌قارپو نه و عالی‌قالپو! تازه عالی‌قالپو تو شیرازه! بابام تعریف می‌کرد...»

اسماعیل زد سر شانه غلامحسین و گفت: «بسه، بسه! تو دیگه تاریخدان نشو! و کشیده گفت: «ش‌ی‌ی‌ی‌راز...»

راننده پشت فرمان از خنده ریسه رفته بود. از بس که پاهایش روی پدال گاز تلوتلو می‌خورد سرعت ماشین هی کم و زیاد می‌شد.

غلامحسین گفت: «راستی می‌گن یه پل گنده توی تیرونه!»

عابدینی چشهایش را گرد کرد و گفت: «یا ابوالفضل دهاتیه ساده!»

غلامحسین ساده و بی‌ریا گفت: «نه جون عابدین! بمیری ان‌شاالله، دروغ نمی‌گم!»

بهنام گفت: «همه ساکت باشید! دوباره غلامحسین تاریخدان، جغرافیاچی هم شده!»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه