اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 85

صفحه 85

نصرالله گفت:«تاریخدان و مخترع به کسی می‌گویند که حسابش مثل من باشه! هیچ وقت از نمره سه بالاتر نگرفتم!»

انگار راننده داشت شاخ درمی‌آورد! حق داشت. تا حالا چنین آدم‌هایی را ندیده بود؛ بیست تا بچه‌ی دهاتی ندیده بود.

قاسمی از روی صندلی‌اش پرید بالا. چفیه‌اش را لوله کرد و وسط مینی‌بوس شرق و شروق به صدا درش آورد و گفت: «برادرا ساکت باشن! آبرومون را نبرن! آقا راننده فکر می‌کنه ما از زمان دقیانوسیم. یا مال دوران کریم‌خان مغولیم!»

راننده بود که پفی زد زیر خنده. نتوانست خودش را کنترل کند. صدایش را بلند کرد و قاه‌قاه خندید.

عابدینی نگاهی از آینه به رانند کرد و گفت:«کجا شو دیده! حق داره بنده‌ی خدا! هر کس با بیست نفر دانشمند همسفر بشه یک شبه تمام حرفای دنیا رو یاد می‌گیره و می‌شه دانشمند کل».

بچه‌ها مشغول بگو مگو بودند که راننده سرعت ماشین را کم کرد. کشید کنار جاده نگاهی به عقب سرش انداخت و گفت: «برادرا یک کمی هوا تازه کنید! پاهاتون حال بیاد! دوباره حرکت کنیم.»

انگار داشت حالش از ما به هم می‌خورد! در مینی‌بوس را باز کرد و مثل کبوتری پرید بیرون. ما هم یکی یکی پریدیم پایین. همه مثل تیر برق‌های چوبی؛ سیاه، سوخته و دراز؛ لاغر مردنی. خوش تیپمان راننده بود. پاچه‌های شلوارها مثل تنبان لری گشاد و کشدار. پیراهن‌ها تا روی زانو. صورت‌ها مثل آفریقایی‌ها؛ انگار از جنگ جهانی اول برگشته بودیم. من وقتی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه