اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 88

صفحه 88

می‌زدند: «کو، کو کو؟ این جاست؟ راست می‌گی؟»

نصرالله گفت: «آااا چه قدر چراغ!»

حاج‌بابایی گفت: «یا علی خونه‌ها رو. یک، دو، سه... هفت تا خونه روهم ساختن!»

رحیمی گفت: «بچه‌ها نگاه کنین اوروسی‌ها رو چه قدر اوروسی!»

غلامعلی زد پشت گردنش و گفت: «اوروسی نه! کفش! آبرومونو بردی!»

راننده قاطی کرده بود. به جای دنده‌ی سه می‌زد دنده‌ی یک و از یک می‌رفت چهار؛ انگار مینی‌بوس روی چرخ‌های جلویش می‌رفت و عقبش رفته بود بالا. غلامعلی بچه‌ها را یکی یکی کشید عقب و گفت: «بنشینید بچه‌های ندیده! مردم فکر می‌کنن از پشت کوه آمدیم!»

بچه‌ها پراکنده شدند و هر کدام برای خودشان یک پنجره مینی‌بوس را دربست گرفته بودند و نگاه می‌کردند. اولین باری بود که به تهران آمده بودیم.

دور تا دور مینی‌بوس اشغال شده بود؛ چشم‌ها تیز و گرد؛دست‌ها دو طرف پنجره‌ها؛ موها ژولیده، پولیده، یکی به راست و یکی به چپ.

انگار راننده داشت از خجالت آب می‌شد. چیزی نمانده بود که دق کند. پنج نفر از بچه‌ها پشت به راننده صندلی عقب را گرفته بودند و دیده بانی می‌کردند. تهران چنین شبی را به خودش ندیده بود. یک دسته جغله، وروجک، رزمنده‌های کوچولویی که از پشت کوه آمده بودند و می‌رفتند تا صدام را بکشند و هیچ کدام تهران را هم به خواب ندیده بودند. هر کسی یک حرفی می‌زد.

ماشین‌هایی می‌آمدند و ماشین‌هایی می‌رفتند. مردم در رفت و آمد بودند.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه