اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 89

صفحه 89

قیافه‌ها، تیپ‌ها و... رنگ و وارنگ. کنار راننده روی صندلی شاگرد نشسته بودم آرنج دستم را گذاشته بودم بیرون. ابروهایم را انداخته بودم بالا و خوب همه جا را نگاه می‌کردم. برای حفظ آبرو لب از لب باز نمی‌کردم و ساکت به حرف‌های بچه‌ها گوش می‌دادم. تازه باید خودم را می‌گرفتم بالا تا بتوانم همه چیز را از پنجره شیشه جلو خوب ببینم. ژست آدم‌های فهمیده و دنیا دیده را به خود گرفته بودم. و در عالم هپروت خودم بودم که با داد نصرالله دو متر پریدم بالا.

- یا علی این دیگه چیه؟ دو تا ماشین رفتند روی هم! در عرض یک ثانیه به فرمان نصرالله ریختیم آخر ماشین. من آخری بودم. همیشه از قافله عقب می‌ماندم. رفتم و از عقب گوش‌های بهنام و نوری را کشیدم و خودم را مثل لودر به جلو می‌بردم. چرخ‌های جلو مینی‌بوس از زمین بلند شده بود. وقت خوبی بود برای راننده. آموزش رانندگی با چرخ‌های عقب. راننده از خجالت سرش را گرفته بود پایین و تند تند تخمه می‌شکست.

نوری سرش را خاراند و گفت: «ها به اینا می‌گویند ماشین روهمی!»

حاج‌بابایی گفت: «نه اینا دو تا ماشینه هستن!»

رحیمی مثل یک مخترع! بادی به غبغب انداخت، سری تاباند و گفت: «ساکت باشید تا اسمش را بگویم!»

من گفتم «ساکت! ساکت! دانشمند دوران قاجار می‌خواهد یک کفش مهمی بکند!» که یک دفعه صدای خنده‌ی راننده بلند شد.

بهنام که ریسه رفته بود به خود آمد و گفت: «کف‌ف‌ف‌ش‌ش!»

غلامعلی گفت: «دهاتی‌ها! این ماشین دو طبقه است نه ماشین روی همی نه

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه