اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 9

صفحه 9

بریده بریده گفتم: «م.. ن می‌خواهم بروم جبهه! آموزش!»

چشم‌هایش را گرد کرد. کمی نگاهم کرد و زد روی ران پایش و قاه‌قاه‌قاه خندید و گفت: «چی گفتی! کجا می‌خواهی بروی! یک دفعه‌ی دیگر بگو!»

گفتم: «می‌خواهم بروم جبهه!»

دوباره خندید و گفت: «برو بچه! مگر جبهه مهدکودک است!» و بعد نگاه ابراهیم کرد و گفت: «تو چه کار داری! حتما تو هم می‌خواهی بروی جبهه!»

ابراهیم رفت جلوتر و گفت: «آره مگر من چی کم دارم!»

ابراهیم از من چاق‌تر و بلند قدتر بود. آقای کاظمی نگاهی به سر تا پایش انداخت. لب‌هایش را روی هم فشار داد و گفت: «چند سال داری پسر! سی سالت شده؟»

ابراهیم کپی شناسنامه‌اش را از جیبش کشید بیرون و خوشحال رفت جلو، داد دستش و گفت: «هیجده سال دارم!»

آقای کاظمی خیره نگاهش کرد و بعد نگاهی به کپی کرد و گفت: «که گفتی هیجده سال داری، ها!» زل زد توی چشم‌هایش و گ‌فت: «راست بگو مؤمن!» و بعد گفت: «از کجا آمده‌ای!» که من پریدم جلو و گفتم: «از حاجی‌آباد! حاجی‌آبادی هستیم!»

- کی از تو پرسید؟ مگر خودش زبان ندارد؟

بعد به غلامحسین و ابراهیم و من گفت کنار هم بایستید ببینم!

رفتیم کنار هم ایستادیم. نصرالله هم آمد کنارمان. کاظمی به نصرالله گفت: «کی به شما گفت؟»

-آقای.....

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه