- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
بریده بریده گفتم: «م.. ن میخواهم بروم جبهه! آموزش!»
چشمهایش را گرد کرد. کمی نگاهم کرد و زد روی ران پایش و قاهقاهقاه خندید و گفت: «چی گفتی! کجا میخواهی بروی! یک دفعهی دیگر بگو!»
گفتم: «میخواهم بروم جبهه!»
دوباره خندید و گفت: «برو بچه! مگر جبهه مهدکودک است!» و بعد نگاه ابراهیم کرد و گفت: «تو چه کار داری! حتما تو هم میخواهی بروی جبهه!»
ابراهیم رفت جلوتر و گفت: «آره مگر من چی کم دارم!»
ابراهیم از من چاقتر و بلند قدتر بود. آقای کاظمی نگاهی به سر تا پایش انداخت. لبهایش را روی هم فشار داد و گفت: «چند سال داری پسر! سی سالت شده؟»
ابراهیم کپی شناسنامهاش را از جیبش کشید بیرون و خوشحال رفت جلو، داد دستش و گفت: «هیجده سال دارم!»
آقای کاظمی خیره نگاهش کرد و بعد نگاهی به کپی کرد و گفت: «که گفتی هیجده سال داری، ها!» زل زد توی چشمهایش و گفت: «راست بگو مؤمن!» و بعد گفت: «از کجا آمدهای!» که من پریدم جلو و گفتم: «از حاجیآباد! حاجیآبادی هستیم!»
- کی از تو پرسید؟ مگر خودش زبان ندارد؟
بعد به غلامحسین و ابراهیم و من گفت کنار هم بایستید ببینم!
رفتیم کنار هم ایستادیم. نصرالله هم آمد کنارمان. کاظمی به نصرالله گفت: «کی به شما گفت؟»
-آقای.....