اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 90

صفحه 90

دو ماشینه!»

انگار بزرگ‌ترین کشف دنیا را کرده بود. شلون شلون رفت پیش راننده خودش را از ما جدا می دانست؛ انگار از ما لجش گرفته و توی دلش گفته بود! حالا هم که سرگروه شدیم... همه را برق می‌گیرد؛ ولی ما را چراغ نفتی گرفته! یک مشت بچه قد و نیم قد و جغله‌ی»

خودش از همه بدتر بود. اصلا ما از کلاهش، کلاه کجش، کلاه سوراخش، لجمان می‌گرفت.

- با این کلاه کجش می‌خواهد فرمانده‌ی ما باشد. کلاهش را هم که برمی‌داشت دیگر واویلا...

اتوبوس دو طبقه از مینی‌بوس سبقت گرفت و آرام از کنار ما رد شد.

بچه‌ها هم از سمت چپ چهار چشمی بدرقه‌اش می‌کردند.

غلامحسین گفت: «راستی چه طور سوار ماشین بالایی می‌شن؟»

عابدینی گفت:«نردبون داره!»

یوسفی گفت: «اینو باش مگه توی آموزش ندیدی با طناب می‌رون بالا!»

حاج‌بابایی خندید و گفت: «نه بابا مسافرا را می گذارن تو یک پتو و پرتش می‌کنن رو پشت بوم ماشین اولی!»

قاسمی گفت: «دیگه این قدر دهاتی نیستیم!»

نوری گفت: «شما تعریف کنین آقای دانا»

-با جعبه ثقیل سوارشان می‌کنند!

راننده دست و پایش را گم کرده بود. اصلا از حرف‌های ما یخ کرده بود. به جای پدال گاز پایش را گذاشت روی پدال ترمز. بچه‌ها مثل کدو تنبل ریختند

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه