- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
دو ماشینه!»
انگار بزرگترین کشف دنیا را کرده بود. شلون شلون رفت پیش راننده خودش را از ما جدا می دانست؛ انگار از ما لجش گرفته و توی دلش گفته بود! حالا هم که سرگروه شدیم... همه را برق میگیرد؛ ولی ما را چراغ نفتی گرفته! یک مشت بچه قد و نیم قد و جغلهی»
خودش از همه بدتر بود. اصلا ما از کلاهش، کلاه کجش، کلاه سوراخش، لجمان میگرفت.
- با این کلاه کجش میخواهد فرماندهی ما باشد. کلاهش را هم که برمیداشت دیگر واویلا...
اتوبوس دو طبقه از مینیبوس سبقت گرفت و آرام از کنار ما رد شد.
بچهها هم از سمت چپ چهار چشمی بدرقهاش میکردند.
غلامحسین گفت: «راستی چه طور سوار ماشین بالایی میشن؟»
عابدینی گفت:«نردبون داره!»
یوسفی گفت: «اینو باش مگه توی آموزش ندیدی با طناب میرون بالا!»
حاجبابایی خندید و گفت: «نه بابا مسافرا را می گذارن تو یک پتو و پرتش میکنن رو پشت بوم ماشین اولی!»
قاسمی گفت: «دیگه این قدر دهاتی نیستیم!»
نوری گفت: «شما تعریف کنین آقای دانا»
-با جعبه ثقیل سوارشان میکنند!
راننده دست و پایش را گم کرده بود. اصلا از حرفهای ما یخ کرده بود. به جای پدال گاز پایش را گذاشت روی پدال ترمز. بچهها مثل کدو تنبل ریختند