اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 98

صفحه 98

خورد به بشقاب قاسمی.

نوری داد زد: «آی مرغ از قفس پرید!» بچه‌ها از خنده به سرفه افتادند. نصرالله مثل مادرهای داغ دیده از جا کنده شد و دنبال مرغش رفت.

سلطانی از روی صندلی افتاد بود پایین و مثل مرغ‌های سرکنده می‌پرید بالا و پایین و می‌خندید.

آشپز خیلی خوش اخلاق نبود؛ اما از خنده ریسه رفته بود. سرش رفته بود توی دیگ مرغ. یک لحظه احساس کردم آشپز سر ندارد.

نصرالله با احترام مرغش را از قاسمی تحویل گرفت.

نگاهی به سلطانی کردم و گفتم: «اینو باش چه طوری غذا می‌خوره مثل ندیده‌ها!» بهنام که هنوز مثل بچه‌ها به لب و لوچه‌اش ور می‌رفت. با دست‌های چربش گوشم را محکم گرفت و گفت: «تو که مثل بچه یک ساله‌ها لباسوتو هم چرب و مرغی کرده‌ای، جغله جنگی!»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه