- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
خورد به بشقاب قاسمی.
نوری داد زد: «آی مرغ از قفس پرید!» بچهها از خنده به سرفه افتادند. نصرالله مثل مادرهای داغ دیده از جا کنده شد و دنبال مرغش رفت.
سلطانی از روی صندلی افتاد بود پایین و مثل مرغهای سرکنده میپرید بالا و پایین و میخندید.
آشپز خیلی خوش اخلاق نبود؛ اما از خنده ریسه رفته بود. سرش رفته بود توی دیگ مرغ. یک لحظه احساس کردم آشپز سر ندارد.
نصرالله با احترام مرغش را از قاسمی تحویل گرفت.
نگاهی به سلطانی کردم و گفتم: «اینو باش چه طوری غذا میخوره مثل ندیدهها!» بهنام که هنوز مثل بچهها به لب و لوچهاش ور میرفت. با دستهای چربش گوشم را محکم گرفت و گفت: «تو که مثل بچه یک سالهها لباسوتو هم چرب و مرغی کردهای، جغله جنگی!»