نشاط و شادی صفحه 117

صفحه 117

پوستین ایاز

داستان سلطان محمود و ایاز را شنیده اید. ایاز چوپانی بود که گوسفندانش را در بیابان می چراند. هیچ چیز نداشت، ولی به طور غیر مترقبه مورد نظر سلطان محمود قرار گرفت. آن قدر در نزد سلطان محمود محبوبیت پیدا کرد که مقام و منزلتش از همه وزرا بالاتر رفت. آن قدر بالا رفت که سلطان محمود گاهی او را روی تخت سلطنت می نشاند و خودش مانند یک غلام در برابر او می نشست.

محمود غزنوی که هزارش غلام بود عشقش عنان گرفت و غلام غلام شد

سلطان محمود با آن عظمت که همه در مقابلش بر خود می لرزیدند، در برابر یک غلام این چنین ادب می کرد.

این ایاز پوستینی داشت که مربوط به زمان چوپانی بود. آن را در اتاق مخصوص خودش آویزان کرده بود و هر چند وقت یک بار در اتاق خودش خلوت می کرد و به آن پوستین نگاه می کرد. می گفت: ای ایاز، یک وقت غرور تو را نگیرد! تو یک چوپانی، نظر سلطان به تو افتاده است، وگرنه هیچ نداری.

برخی افراد سعایت کردند و گفتند: این ایاز می رود در اتاق و توطئه می کند. سلطان محمود گفت: ایاز اهل این حرف ها نیست. بروید ببینید چه می کند. دیدند پوستینی آویزان کرده و به آن نگاه می کند. گفت: او را بیاورید. پرسید: معنای این کار تو چست؟ گفت: گاهی به این پوستین نگاه می کنم تا به یاد آورم که من هیچ نداشتم. این نظر شما بود که مرا به تخت و تاج رسانده است و حتی سلطنت را در اختیار من قرار داده است و مرا به جای خود نشانده است.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه