320 داستان از معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام صفحه 254

صفحه 254

سپس از حرم شریف خارج شد و با قافله روانه گردید . تا آن که رسید به مکانی که نام آن وقف بود جماعت مکاریه که از نجف بیرون آمده بودند در آن مکان پیاده شدند ابوالبقا نیز پیاده شد و خوابید .

در خواب دید حضرت امیر ( ع ) را به او فرمود : ای ابوالبقا بعد از مدت زیادی که با ما بودی از ما جدا شدی . برگرد به مکانی که بودی .

پس بیدار شد در حالی که گریان بود از او سؤ ال کردند : علت گریه شما چیست ؟ خواب خود را نقل کرد و به سوی نجف برگشت . چون دختران او دیدند که

با دست خالی برگشته است پریشان شدند و از علت بازگشت سؤ ال کردند قصه خواب و دستور علی ( ع ) را نقل نمود و کلید حرم را برداشته درب را باز کرد و نشست برجای خود و از این مطلب سه شبانه روز گذشت .

در روز سوم مردی پیدا شد که خورجین کوچکی بر دوش انداخته بود مانند پیاده روها بسوی مکه کیسه را باز کرد و لباس از آن بیرون آورده پوشیده و داخل حرم مطهر شد زیارت کرد و نماز خواند و مبلغ یک دینار به ابوالبقا داد و گفت : این طعام را تهیه کن تا غذا بخوریم .

ابوالبقا دینار را برداشته به بازار رفت ، مقداری نان و مقداری ماست و خرما خرید چون سفره مهیا شد مرد مسافر به ابوالبقا گفت : این غذا موافق مزاج من نیست ، باشد این غذا را اولاد تو بخورند .

دینار دیگری به ابوالبقا داد و گفت : این را نان و مرغ بگیر .

پس چنین کرد چون ظهر شد نماز رابجای آورد و آمد به خانه ابوالبقا پس غذا خوردند چون آن مرد دست خود را شست روی به ابوالبقا کرده گفت : سنگ هایی که با آن ها طلا را وزن می کنند بیاور .

پس ابوالبقا از خانه بیرون شد درب دکان زرگری رفت که در آن نزدیکی مغازه داشت و از او گرفت ظرفی که در آن بود اوزان طلا و نقره و آورد به منزل .

آن شخص مسافر تمام آن اوزان را گذاشت در یک کفه تراز و بیرون آورد کیسه ای را که مملو از طلا بود

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه