تحلیلی از زندگی امام حسین علیه السلام صفحه 110

صفحه 110

شدید گریه می کردند به ویژه آن زن خیلی سوزناک گریه می کرد، پس از آن در ظرفهای کوچکی چیزی مثل قهوه (همان مردی که قبل از همه آمده بود) آورد و جلو آنها گذاشت. من تعجب کردم که آنها با این جلالت چرا پاهایشان برهنه است، جلو رفتم و گفتم شما را به خدا کدامیک از شما حضرت علی عَلَیهِ السّلام هستید؟

یکی از آنها جواب داد و فرمود منم: خیلی با مهابت بود. گفتم شما را به خدا چرا پاهای شما برهنه است، پس با حالت گریه فرمود، ما این ایام عزاداریم و پای ما برهنه است، فقط پای آن زن در همان لباس پوشیده بود.

گفتم ما بچه ها همه مریضیم، مادر و خاله ما نیز مریض هستند، آن وقت حضرت علی عَلَیهِ السّلام از جای خود برخاست و دست مبارک بر سر و صورت یک یک ما کشیدند و نشستند و فرمودند، خوب شدید، گفتم: مادرم هم مریض است، فرمودند: مادرت باید برود. از شنیدن این حرف گریه کردم و التماس نمودم در اثر عجز و لابه من، برخاستند دستی هم روی لحاف مادرم کشیدند آن وقت خواستند از اطاق بیرون بروند، رو به من کرده فرمودند: بر شما باد نماز که تا شخص مژه چشمش به هم می خورد باید نماز بخواند.

تا درب کوچه، عقب آنها رفتم دیدم مرکب های سواری که برای آنان آورده اند روپوش های سیاه دارد، آنها رفتند و من برگشتم در این وقت از خواب بیدار شدم صدای اذان صبح را شنیدم دست به دست خودم، برادرانم، خاله ام و مادرم گذاشتم، دیدم هیچکدام تب نداریم، همه برخاستیم و نماز صبح را خواندیم، چون احساس گرسنگی زیاد در خود می کردیم، لذا چای درست کرده با نانی که بود مشغول خوردن شدیم، تا شما بیایید و صبحانه

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه