ملکوت اخلاق: گلگشتی در جلوه های رفتاری و گفتاری پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله صفحه 172

صفحه 172

سرپیچی کند، به عمو گفت: روی خویش را بازگردان تا بتوانم جامه ام را بکنم! ابوطالب از این سخن کودک در شگفت شد؛ زیرا آن روز، حتی مردان بزرگ از عریان کردن همه قسمت های بدن خود پرهیز نداشتند.

ابوطالب می گوید:

من هرگز از او دروغ نشنیدم. کار ناشایسته و خنده بی جا ندیدم. به بازی های بچه ها رغبت نمی کرد. تنهایی و خلوت را دوست می داشت و در همه حال فروتن بود.(1)

درباره کودکی پیامبر آورده اند که روزی یاران و همگنانش به جست وجویش پرداختند. پس از تلاش بسیار، او را در سایه دیواری بیرون شهر مکه یافتند. آن گاه بسیار کوشیدند تا او را همراه خود به یک شب نشینی ببرند که ساز و طبل در آن مترّنم و انواع بازی ها فراهم بود. کودک خردسال به نشانه عذرخواهی گفت: «اَنَا لَمْ أُخْلَقُ لِهذا؛ من برای این کار آفریده نشده ام».(2)

محمد صلی الله علیه و آله چهار ساله شد. در یکی از روزها که ضمره، برادر هم شیرش، مثل همیشه گوسفندان را به جلو انداخت که به صحرا ببرد، محمد به سوی حلیمه دوید و دست هایش را به گردن او آویخت و گفت: من می خواهم با برادرم بروم. حلیمه همان طور که خم شده بود و صورتش را به صورت کودک محبوبش می مالید، پاسخ داد: تو دوست داری با او باشی؟ محمد گفت: آری، خیلی دوست دارم با گله در صحرا باشم. حلیمه او را به طرف چادر برد. سرمه به چشمش کشید و روغنی به صورتش مالید. کودک می خواست بدود و به سوی ضمره برود، ولی حلیمه سخت او را نگاه داشت، در آغوش گرفت و گفت: صبر کن! آن گاه بندی که عقیق یمانی در


1- مرتضی مطهری، وحی و نبوت، ص 169.
2- صدر بلاغی، پیامبر رحمت، ص 157.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه