ترجمه الغدیر - جلد 3 صفحه 205

صفحه 205

در آندم که آن یکه تاز دلیر

براند از میان آنسپاه شریر

چو شیری دمان خشمگین حمله ور

تو از ترس با خاطری پر شرر

زمن چاره می خواستی و مفر

زچنگال حیدر شه حیه در

ببستی د رآندم تو عهد و قرار

تفو بر تو و عهدت ای نابکار

که چون شاهد ملکت آمد ببر

مسخر شدت مملکت سربسر

مرا نیمی از آنچه عاید شود

ببخشائی از جنس و نوع و عدد

بر این سیره من حیله ها ساختم

بتدبیر این امر پرداختم

نمودم عیان عورتم بی درنگ

بدادم تن اندر چنین عار و ننگ

شه اولیا از حیا رخ بتافت

دل بی قرار تو آرام یافت

پس از آن همه ترس‌و لرز شدید

تو را طالع عز و مکنت دمید

چو بر اوج عزت شدی مستقر

تو را عهد و پیمان برفت از نظر

به اغیار دادی عطای زیاد

ولی یار خود را ببردی زیاد

بدادی به عبدالملک مصر را

نمودی در این کار بر من جفا

بهر حال اکنون که مصر ازمنست

به وصلش دلم راحت و ایمن است

نما از خراجش تو صرف نظر

زتکرار این گفتگو درگذر

تو را اگر به مصر است چشم امید

زبام تو مرغ تمنا پرید

و گرنه کنم آنچه ناکردنی‌است

بگویم هر آنچه که ناگفتنی است

برانگیزم از مصر خیل و سپاه

کنم روزگار ترا بس تباه

دل خلق بر تو دگرگون کنم

حجاب غرور از میان برکنم

کنم خلق را آگه از حال تو

برآرم زبن نخل آمال تو

عیان سازم این نکته نغز را

برون آرم از پوست این مغز را

که از منصب امرة المومنین

تو دوری تو را نیست حقی چنین

خلافت کجا و تو اندر کجا

چه نسبت بود بین ارض و سماء

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه