ترجمه الغدیر - جلد 8 صفحه 211

صفحه 211

یعلل نفسا بالامانی سقیمه

و حسبک من داء یصح و یسقم

پیکرش بزندان عشق اسیر و در بند است، دلش با غمی جانکاه در پی جانان به فلات و هامون دوان است.

- اشک رخسار بپالاید تا درد اشتیاق از ناصحان مکتوم دارد، اما شعله های دل زبانه کشد، رازش بلا ملا سازد.

- دیری است که جان دردمندش را با آرزوها سرگرم سازد، اما دردی از این بالاترکه گاه به شود، گاه سر به طغیان بر فرازد؟

فکم من غصون قد ضممت ثدیها

الی و افواه بها کنت الثم

اجیل ذراعی‌لاهیا فوق منکب

و خصر غدا من ثقله یتظلم

و امتاح راحا من شنیب کانه

من الدر و الیاقوت فی السلک ینظم

و قد غفلت عنا اللیالی و اصبحت

عیون العدی عن وصلنا و هی نوم

- بسیار شد که شمشاد قدی را سوی خود کشیدم، لیموی پستانش فشردم، عناب لبش مکیدم.

- بازیکنان، ساق دستم از شانه اش بر سرین لغزید، میان باریکش از این بار سنگین بشکوه آمد.

- از لب و دندانش که چون در و یاقوت بهم آزین بسته، شراب لعل چشیدم.

- شبهای تاریک، ما را بدست فراموشی سپرد، ما در حال وصل، چشم رقیبان در خواب.

فلما علانی الشیب و ابیض عارضی

وبان الصبا و اعوج منی المقوم

و اضحی مشیبی للعذار مثلما

به و لراسی بالبیاض یعمم

و امسیت من وصل الغوانی ممنعا

کانی من شیبی لدیهن مجرم

بکیت علی ما فات منی ندامه

کانی خنس فی البکاء او متمم

و اضفیت مدحی للنبی و صنوه

و للنفر البیض الذین هم هم

- اینک که برف پیری بر سر نشست، غارضم سپید شد. شورجوانی از سر پریده پشتم دو تا گشت.

- سپیدی مو از سر برخسارم دوید. گردپیری عمامه بر سرم بست.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه