ترجمه الغدیر - جلد 21 صفحه 202

صفحه 202

آن مکری در کار بوده است. " ابو عاصم نبیل " می گوید: " ابو حنیفه را در مسجد الحرام دیدم که فتوای میدهد، و گروهی اطراف او جمع شده و او را اذیت می کردند.

گفت: آیا اینجا کسی نیست که شرطه ای (پاسبانی) بیاورد؟ من گفتم: ای ابو حنیفه، آیا تو پاسبان می خواهی؟ گفت آری. گفتم این احادیثی که من دارم، اینها را بر من بخوان. وقتی که او آنها را خواند، من برخاستم. جلو کفشهای او که ایستادم، پرسید: پس پاسبان کو؟ عرض کردم که من پرسیدم آیا میخواهی؟

عرض نکردم که پاسبان می آورم. گفت: ببینید من با مردم مکر می کنم و این کودک هم بر من مکر من کند ".

" امام اعظم " با تظاهر به ورع خود، دامی برای شکار گسترده و این جقدر شبیه است به ان قصه محراب، قصه دیگر ی که " حفص عبد الرحمن " آن را از او حکایت کرده و گفته است: " پشت سر او نماز خواندم. نماز که تمام شد و در محراب نشست، مردی گفت: آیا این جایز و حلال است که در محرابی نماز می خوانی که اینهمه تصاویر و عکسها بر آن زده اند؟ گفت: من چهل و پنج سال است که در اینجا نماز می خوانم و بوجود این تصاویر اگاهی ندارم. سپس دستور داد که آن عکسها را بر دارند. مردی به او گفت: سقف این مسجد چه زیبا است گفت: من که بیش از چهل سال در اینجا بوده ام، آن را ندیده ام ".

شاید فتوای " ابو حنیفه " در باره گوسفند موجب شده که آرایش به مدینه رسول الله صلی الله علیه و آله را نیافته است، چرا که " محمد بن مسلمه " که خود اهل مدینه بود، می گوید: " رسول الله صلی الله علیه فرمود: بر هر سوراخ و دری از مدینه، فرشته‌ای مامور است که نگذارد یک نفر دروغگو و فریبا از آن وارد شود، و سخن این مرد از سخن دروغگویان و فریبکاران است، از این روی در مدینه وارد نشده

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه