ترجمه الغدیر - جلد 21 صفحه 25

صفحه 25

" ای مردم مدینه، سوگند بخدا، هر گاه معاویه دستور داده بود، حتی هیچ کودک نا بالغی را از کشته شدن باز نمی داشتم. " و کسی را پیش بنی سلمه فرستاد و پیغام داد: بر شما هیچ امانی نمی دهم، مگر آنکه " جابر بن عبدالله " را پیش من بفرستید. جابر به نزد ام سلمه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: چه دستور می دهی؟ این بیعت گمراهی و ضلالت است و من، آیا می ترسی من کشته می شوم؟ او گفت: من صلاح می بینم که بیعت کنی و به داماد " عبدالله بن زمعه " و دو پسر " عمر بن ابی سلمه " نیز توصیه کرده ام که بیعت کنند.

" بسر " خانه های مدینه را ویران کرده، آنگه روی به مکه نهاد و " ابو موسی " از ترس کشته شدن فرار کرد.

"ابو موسی " به "یمن" نامه نوشت که لشکری از طرف معاویه مأمور شده اند، که مردم را بکشند و هر کس را که از قبول حکومت معاویه سر باز زند، به قتل رسانند. سپس " بسر " به یمن رفت و عبیدالله بن عبدالمدان حارثی را بجای خود تعیین کرد. بسر که رسید، او و پسرش را کشت. پس از آن بسر با ثقل بن عبیدالله بن عباس را با دو پسر خرد سالش ملاقات کرد، و هر دو این کودکان را که عبدالرحمن وقثم نامیده می شدند، سر برید و برخی گفته اند: آن دو فرزند را در نزد بنی کنانه یافت. خواست که آنها را بکشد. کنانی گفت: چرا این دو کودک بیگناه را می کشی؟ هر گاه این دو را بخواهی بقتل رسانی، نخست مرا بکش. گفت: به همین ترتیب رفتار می کنم. اول کنانی و آنگاه کودکان را کشت. زنی از بنی کنانه بیرون آمد و فریاد زد: " ای مرد، مردان را کشتی، چرا این دو کودک را بقتل می رسانی؟ سوگند بخدا که در جاهلیت و در اسلام چنین فاجعه ای دیده نشده. بخدا که ای بسر بن ارطاه آن فرمانروائی که با کشتن کودکان و سالخوردگان و از بین بردن آیین رحمت و ضایع کردن حقوق ارحام

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه