بانک غدیر صفحه 2689

صفحه 2689

«سكوت»

«أَمَا وَاللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَي يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَلَا يَرْقَي إِلَيَّ الطَّيْرُ فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَي طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَيَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَيَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّي يَلْقَي رَبَّهُ، فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَي هَاتَا أَحْجَي فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًي وَفِي الْحَلْقِ شَجاً أَرَي تُرَاثِي نَهْباً» (97)

«آگاه باشيد! به خدا سوگند پسر ابي قحافه خلافت را، مانند پيراهني پوشيده و حال آن كه مي‌دانست من براي خلافت، مانند قطب وسط آسياب هستم، علوم و معارف از سرچشمه فيض من، مانند سيل سرازير مي‌شود، هيچ پرواز، در علم و دانش به اوج رفعت من نمي‌رسد، پس جامه خلافت را رها، و پهلو از آن تهي نمودم و دركار خود انديشه مي‌كردم، كه آيا بدون يار و ياور حمله كرده، يا آن كه بر تاريكي و كوري صبر كنم، تاريكي كه در آن، پيران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پير مي‌ساخت، مؤمن رنج مي‌كشيد تا بميرد. ديدم صبر كردن خردمندي است، پس صبر كردم، در حالتي كه چشمانم را غبار و خاشاك و گلويم را استخوان، گرفته بود، ميراث خود را تاراج رفته ديدم».

من شهادت مي‌دهم به عنوانِ شاهدي كه تا به حال زنده هستم و تمام وقايع را با چشم خود ديدم؛ كه حتّي لحظه‌اي غير خدا را نپرستيدي.پناه به يگانه هستي مي‌برم از اينكه بگويم خانه زاد خدا، پرستش غير او نمود. نام تو «علي» مشتق از «علي اَعلَي» عبد خدا در جاهليت كهن، اوّل مأموم پيامبر، در علم و شرافت داماد ختم المرسلين صلي الله عليه وآله و دروازه علمِ نبوّت بودي. اگر زمين طعم علم را چشيد از سر چشمه فيضِ علي‌عليه السلام است، شمشير برّنده اسلام، چشمان نازنين پيامبرصلي الله عليه وآله هر كجا علي‌عليه السلام بود، به آنجا نظاره داشت. گم شده چشم نبي‌صلي الله عليه وآله علي‌عليه السلام بود. امّا لباس خلافت را از تنت درآوردند و غاصبانه به تن كردند.

همرزمان اُحد را، فرا خواندي، جنگ جويان بدر را، صدا زدي. امّا كجروي‌هاي قوم به سان شب مي‌ماند، كه همه جا را فرا گرفته بود. تو را تنها، بي سپاه و بي‌ياور مي‌ديدم. نه تنها گنجينه علوم خانه نشين بود، بلكه فلسفه خلقت، بر گوشه‌اي تنها نشسته بود. اتهامات از هر سو روان شد. تا جايي كه سلام مي‌كردي، جوابش نمي‌شنيدي. بارها ديدم بعد مرگِ جانِ رسول خداصلي الله عليه وآله، انيس جانت زهراعليها السلام جايي براي دردِ دل نمي‌يافتي، مردمان ستمكار شدند، نيك را بد شمردند، روز را كنار زدند، شب را برگزيدند؛ چاهي پيدا مي‌كردي غمِ دل را، درون چاه مي‌گفتي. كُلنگ بردوش، نخل خرما پرورش مي‌دادي. صبرم به سر رسيده بوده امّا چون نبي تو را آرام مي‌ديدم. اون چند صباحي هم كه جانِ مصطفي‌صلي الله عليه وآله زنده بود، عزيزت لب به اعتراض گشود: «يا اباالحسن! چرا به گوشه‌اي آرام گرفتي؟ مگر شجاعان عرب نبودند، كه از ترس علي‌عليه السلام خواب نداشتند؟ پس چرا در مقابل اين ضعيفان سُستي نشان مي‌دهي؟ اي كاش منِ زهرا، مي‌مُردَم تا اين روز را نمي‌ديدم» (98) تاريخ گواه است كه سخت بود حالتِ عزيزت برايت، سخت بود كه اين چنين لب به اعتراض بگشايد. ولي صبر كردي؛ صبر و سكوتت را، تمام وجدان هاي بيدار عالَم ميسرايند. چگونه شرح ندهم؟

آرامش تو، در آن لحظات، مجال سخن گفتن را از من مي‌ربايد.فرمودي: «فرقي نكردم من همان علي هستم» (99) همان شير همان جنگاور «نه ذوالفقار كُند شده و نه بازوان شُل» (100) زهراي من شما كه غدير از يادتان نرفته، سفارش پيغمبرصلي الله عليه وآله در غدير راجع به ولايت، كه فراموش شدني نيست. زهرا جان! مصلحت چيز ديگري است، شمشيرم را براي آن مصلحت از غلاف بيرون نمي‌آورم، شمشير در غلاف مصلحت اسلام و نظام نوپاي محمّدي‌صلي الله عليه وآله بسر مي‌برد.

من تاريخ، شاهد بودم سكوتت را، به خدا عجيب بود! همه‌اش براي اسلام عزيز بود. روزي ايمان آوردن تو را ديدم، روزي عشق ورزيدن تو و نبي‌صلي الله عليه وآله به همديگر را ديدم، روزي هم سكوت تو را ديدم، خدماتي كه به اسلام نمودي همه را ديدم، همه ديدن داشت. اين حقيقت عمر تاريخ است. كه امام به بيان صريح نبوّت انتخاب مي‌شود، و يا به بيان امام، قبل امام آن‌قدر اين مسئله روشن است، كه جاي هيچ‌گونه ترديدي نيست.

امّا من، از صبر تو سكوت مي‌كنم حرفي نمي‌زنم، فقط همين قدر مي‌گويم: سكوت تو در تاريخ شنيدن دارد.

گفتار دهم

«شهادت»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه