هم چنين آيه: «وَالَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِينَ جَلْدَةً»؛(84) «و آنان كه به زنان پاك مؤمن نسبت زنا دهند؛ آنگاه چهار شاهد بر ادعاي خود نياورند آنان را به هشتاد تازيانه كيفر دهيد.»
ولي با دقّت و تأمّل در آيات پي ميبريم كه خطاب آيات فوق به مجموع امّت نيست، تا از آنها حقّ سيادت براي امّت استفاده شود، بلكه خطاب به اولي الأمر و كساني است كه حقّ قضاوتِ بين مردم را دارند.
2 - اگر حقّ سلطه براي امّت است، بايد امام در حكمراني اش از همه امّت رضايت بگيرد، در حالي كه اهل سنّت معتقدند ولايت امام به بيعت برخي از اهل حلّ و عقد و حتّي يك نفر از علماي اهل حلّ و عقد نيز منعقد ميشود.
3 - حاصل اين نظريه آن است كه هر كس متولّي امر امّت از جانب مردم شد، ولايتش شرعي و اطاعتش واجب است، هر چند فاسق و جائر باشد، در حالي كه اين ديدگاه منافات دارد با آيات و رواياتي كه از دوستي و همكاري با ظالمين نهي كرده، و از حرمت اطاعت كسي كه به غير از احكام الهي حكم ميكند سخن ميگويد.
4 - با جمع بين آيات فوق و برخي از آيات ديگر؛ مانند: « … وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ … »،(85) استفاده ميشود حقّ سلطه و سيادت از براي خداوند متعال است، ولي وظيفه مردم است كه خدا و پيامبرش را ياري و اطاعت كنند.
ب) آيات خلافت
در برخي از آيات، اشاره شده به اين كه از برخي آيات، استفاده شده كه خلافت از براي مجتمع است نه شخص معين؛ مثل قول خداوند متعال: «وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً … »؛(86) «و يادآور زماني را كه پروردگارت به ملائكه فرمود: همانا من در روي زمين خليفه قرار ميدهم.»
از اين تعبير استفاده كردهاند چون انسان خليفه و جانشين خدا در روي زمين است، پس حقّ سلطه نيز براي خود اوست.
در جواب ميگوييم:
اوّلاً: از اين آيات چنين استفاده ميشود كه بشر جانشين خداوند در آباداني روي زمين است و اين معنا ربطي به سلطه انسان بر خود ندارد. از همين رو ميبينيم هنگامي كه خلافت به معناي حكومت است، خداوند آن را به مردم نسبت نميدهد، بلكه ميفرمايد: «يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ»؛(87) «اي داوود! ما تو را جانشين خود در روي زمين قرار داديم، پس بين مردم به حقّ حكم كن.»