بانک غدیر صفحه 3088

صفحه 3088

بعد از آن‌كه پيامبرصلي الله عليه وآله مشاهده نمود كه تدبير فرستادن مردم با لشكر به بيرون مدينه عملي نشد، در صدد برآمد كه تمام سفارش‌هاي لفظي را در باب امامت علي‌عليه السلام كه در طول 23 سال به مردم گوشزد كرده است، در وصيت‌نامه‌اي مكتوب كند. از همين‌رو در روز پنج شنبه چند روز قبل از وفاتش در حالي كه در بستر آرميده بود و از طرفي نيز حجره پيامبرصلي الله عليه وآله مملوّ از جمعيّت و گروه‌هاي مختلف بود، خطاب به جمعيت كرده و فرمود: «كتابي بياوريد تا در آن چيزي بنويسم كه با عمل به آن بعد از من گمراه نشويد.» بني‌هاشم و همسران پيامبرصلي الله عليه وآله در پشت پرده اصرار اكيد بر آوردن صحيفه و قلم براي نوشتن وصيت‌نامه رسول خداصلي الله عليه وآله داشتند. ولي همان طيفي كه در سرزمين عرفات مانع شدند تا پيامبرصلي الله عليه وآله كلام خود را در امر امامت خلفاي بعدش بيان بفرمايد، در حجره پيامبرصلي الله عليه وآله نيز جمع بودند و از عملي شدن دستور پيامبرصلي الله عليه وآله جلوگيري كردند. عمر يك لحظه متوجه شد كه اگر اين وصيت مكتوب شود تمام نقشه‌ها و تدبيرهايش در غصب خلافت بر باد خواهد رفت و از طرفي مخالفت دستور پيامبرصلي الله عليه وآله را صلاح نمي‌ديد. لذا درصدد چاره‌اي برآمد و به اين نتيجه رسيد كه به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبتي دهد كه عملاً و خود به خود نوشتن نامه و وصيت بي‌اثر گردد. از اين‌رو به مردم خطاب كرده گفت: «نمي‌خواهد صحيفه بياوريد، زيرا پيامبرصلي الله عليه وآله هذيان مي‌گويد! كتاب خدا ما را بس است!» اين جمله را كه طرفداران عمر و بني اميه و قريش از او شنيدند، آنان نيز تكرار كردند. ولي بني‌هاشم سخت ناراحت شده با آنان به مخالفت برخاستند. پيامبرصلي الله عليه وآله با اين نسبت ناروا، كه همه شخصيت او را زير سؤال مي‌برد، چه كند؟ چاره‌اي نديد جز اين‌كه آنان را از خانه خارج كرده و فرمود: «از نزد من خارج شويد، سزاوار نيست كه نزد پيامبرصلي الله عليه وآله نزاع شود!».(177)

تعجب اين‌جاست كه طرفداران عمر بن خطاب و به طور كلّي مدرسه خلفا براي سرپوش گذاشتن بر اين نسبت ناروا از طرف عمر به پيامبر اكرم‌صلي الله عليه وآله، هنگامي كه اصل كلمه را كه همان «هجر - هذيان» باشد مي‌خواهند نقل كنند، آن را به جمعيت نسبت داده مي‌گويند: «قالوا: هجر رسول اللَّه». و هنگامي كه به عمر بن خطاب نسبت مي‌دهند مي‌گويند: «قال عمر: انّ النبيّ قد غلب عليه الوجع». ولي كلام ابوبكر جوهري در كتاب «السقيفه» مطلب را روشن مي‌سازد كه: شروع نسبت هذيان از جانب عمر بوده و طرفدارانش به متابعت از او اين جمله را به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت دادند. جوهري اين‌گونه نسبت را از ناحيه عمر نقل مي‌كند: «عمر جمله‌اي گفت كه مضمون و معناي آن اين است كه پيامبرصلي الله عليه وآله درد مرض بر او غلبه كرده است». پس معلوم مي‌شود كه تعبير عمر چيز ديگري بوده كه به جهت قباحت آن نقل به معنا كرده‌اند. متأسفانه بخاري و مسلم و ديگران اصل كلمه را نقل نكرده‌اند و نقل به معنا و مضمون را آورده‌اند. گر چه از كلام ابن اثير در «النهاية» و ابن ابي‌الحديد استفاده مي‌شود كه نسبت هذيان را مستقيماً خود عمر داده است.

لكن به هر تقدير پيامبر اكرم‌صلي الله عليه وآله بعد از بيرون كردن گروه مخالف و خالص شدن اصحاب وصيت خود را آن طور كه بايد بيان نمود، و طبق نصّ سليم بن قيس با وجود برخي از اصحاب بر يكايك اهل‌بيت‌عليهم السلام وصيت كرده و آنان را به عنوان خلفاي بعد از خود معرفي كرد.(178)

اهل سنت نيز در كتاب‌هاي حديثي خود به اين وصيت اشاره كرده‌اند، ولي اصل موضوع را مبهم گذارده‌اند.

ابن عباس در پايان آن حديث مي‌گويد: «پيامبر در آخر امر، به سه مورد وصيت نمود: يكي آن‌كه مشركين را از جزيرة العرب بيرون برانيد. ديگر آن‌كه به كاروان‌ها همان‌گونه كه من اجازه ورود دادم، اجازه دهيد. ولي در خصوصِ وصيت سوّم سكوت كرد. و در برخي از احاديث ديگر آمده است: آن‌را فراموش كردم.(179)

سابقه نداشته است كه در حديثي ابن‌عباس بگويد: اين قسمت از آن را فراموش كرده‌ام يا آن را نقل نكند. اين نيست مگر خوف و ترس ابن‌عباس از عمر بن خطاب، زيرا به طور حتم وصيت سوّم به ولايت و خلافت و امامت امام علي‌عليه السلام و اهل بيت پيامبرعليهم السلام بوده است، ولي از آن جا كه ابن‌عباس از عمر مي‌ترسيد، از نشر آن جلوگيري كرد. همان‌گونه كه در زمان حيات عمر بن خطاب نتوانست با نظر او در مسئله عول و تعصيب مخالفت كند، تا اين كه بعد از فوت او حقّ را بيان كرد و هنگامي كه از او در تأخير بيان حكم سؤال كردند، گفت: از مخالفت با نظر عمر بيمناك بودم.

چرا عمر از نوشتن نامه جلوگيري كرد؟

اين سؤال در ذهن هركس خطور مي‌كند كه چرا عمر بن خطاب و طرفدارانش نگذاشتند قصد و تدبير پيامبرصلي الله عليه وآله عملي شود؟ مگر پيامبرصلي الله عليه وآله نويد نگهداري امّت از ضلالت را تا روز قيامت نداده بود؟ چه بشارتي بالاتر از اين؟ پس چرا با اين كار مخالفت نمودند؟ چرا امّت را از اين سعادت محروم كردند؟ چه بگوييم كه حبّ جاه و مقام و كينه و حسد گاهي بر عقل چيره مي‌شود و نتيجه‌گيري را از عقل سلب مي‌كند. مي‌دانيم كه عمر چه نيّاتي در سر مي‌پروراند. او مي‌دانست كه پيامبرصلي الله عليه وآله براي چه از مردم كاغذ و دوات مي‌خواهد، او به‌طور حتم مي‌دانست كه پيامبرصلي الله عليه وآله قصد مكتوب كردن سفارش‌هاي لفظي خود در امر خلافت علي بن ابي طالب‌عليه السلام و بقيه اهل بيت‌عليهم السلام را دارد، از همين رو مانع نوشتن اين وصيّت مي‌شود. اين صرف ادعا نيست بلكه مي‌توان براي آن شواهدي قطعي ادعا نمود كه به دو نمونه از آن اشاره مي‌كنيم:

1 - عمر بن خطاب در اواخر زندگاني پيامبرصلي الله عليه وآله مكرر حديث ثقلين به گوشش رسيده بود؛ در آن حديث، پيامبرصلي الله عليه وآله مي‌فرمايد: من دو چيز گران‌بها در ميان شما به ارمغان مي‌گذارم كه با تمسك به آن دو هرگز گمراه نخواهيد شد. اين تعبيرِ «گمراه‌نشدن» را چندين بار عمر درباره كتاب و عترت شنيده بود. در حجره پيامبرصلي الله عليه وآله هنگام درخواست كاغذ و دوات نيز همين تعبير را از زبان پيامبرصلي الله عليه وآله شنيد كه مي‌فرمايد: «نامه‌اي بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد». فوراً عمر به اين نكته توجه پيدا كرد كه: پيامبرصلي الله عليه وآله قصد دارد تا وصيت به كتاب و عترت را مكتوب دارد، لذا شديداً با آن به مخالفت برخاست.

2 - ابن‌عباس مي‌گويد: «در اول خلافت عمر بر او وارد شدم... رو به من كرده گفت: بر تو باد خون‌هاي شتران اگر آن چه از تو سؤال مي‌كنم كتمان نمايي! آيا هنوز علي در امر خلافت، خود را بر حق مي‌داند؟ آيا گمان مي‌كند كه رسول خداصلي الله عليه وآله بر او نصّ نموده است؟ گفتم: آري. اين را از پدرم سؤال كردم؛ او نيز تصديق كرد... عمر گفت: به تو بگويم: پيامبرصلي الله عليه وآله در بيماريش خواست تصريح به اسم عليّ (به عنوان امام و خليفه) كند، من مانع شدم...».(180)

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه