بانک غدیر صفحه 3573

صفحه 3573

2

يك روز معلّم ما با يك آقاي ديگه آمد سر كلاس و گفت:

بچه‌ها از اين به بعد من معلّم شما نيستم. محلّ كار من عوض شده.

از اين به بعد من توي يك شهر ديگه درس مي‌دم.

ما ناراحت شديم و فرياد زديم: نه ما شما را دوست داريم.

مي خواهيم شما معلّم ما باشيد.

معلّم ما گفت: امّا به جاي من، اين آقا، معلّم شما خواهد شد. اون آقاي جديد لبخند زد. ما هم لبخند زديم.

3

يك شب پدرم همه ما را جمع كرد و شروع كرد به صحبت كردن. گفت: «من بايد برم حج، يك ماه اين جا نيستم.» ما خوشحال شديم كه بابا مي‌خواد بره مكّه.

همه گفتيم: آقاجون التماس دعا.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه