گل صدبرگ: داستان های شیرین پیامبر مهربانی برای کودکان و نوجوانان صفحه 43

صفحه 43

بیست و یک دانه خرما

بیست و یک دانه خرما

پسر کوچک با لباس­های رنگ و رو رفته و صورت زرد و رنگ پریده­اش داخل مسجد آمد. چشم­های فرورفته­اش را چرخاند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را دید. به سوی پیامبر رفت. بغضش ترکید: «پدرم مرده است. مادرم فقیر است. من و خواهرم پیش مادرم هستیم. پول نداریم. گرسنه­ایم. کمکمان کن. به ما غذا بده ای مرد خدا!» پیامبر با چشم­های تر به دقت به حرف­های پسر گوش کرد. به بلال گفت: « برو خانه ما ببین چه داریم. هر چه داشتیم، مقداری از آن را بیاور.» بلال شتابان به سوی خانه پیامبر رفت.

پیامبر، پسر را کنار خود نشاند و با مهربانی، او را نوازش کرد و دلداری داد. بلال برگشت. کاسه­ای در دست داشت. پیامبر کاسه را گرفت. داخل آن بیست و یک دانه خرما بود. با لبخند به پسرک گفت: «هفت دانه از این برای خودت، هفت دانه برای خواهرت و هفت دانه برای مادرت.» پسر خوش­حال شد. خرمایی را در دهان گذاشت. چشم­هایش برق زد و از جا بلند شد. از پیامبر صلی الله علیه و آله تشکر کرد و سریع­تر از پرستو به سوی خانه پر کشید.(1)


1- سیدعلی حسین زاده، تربیت فرزند، ص 86، به نقل از: مجمع البیان، ج 10، ص 767.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه