گل صدبرگ: داستان های شیرین پیامبر مهربانی برای کودکان و نوجوانان صفحه 74

صفحه 74

پیراهن نو

پیراهن نو

پیراهن سفید را تا کرد و در دست گرفت. پول پیراهن را به مغازه­دار داد و بیرون آمد. می­خواست خانه برود. نزدیکی­های خانه، داخل کوچه که رسید، مردی را دید که بدون پیراهن کنار دیوار نشسته است. گرما کلافه کرده بود. صدای لرزانش به گوش پیامبر رسید: «هر کس به من لباسی دهد و مرا بپوشاند.» خداوند لباس بهشتی به او بپوشاند. پیامبر به سوی مرد رفت. پیراهن سفید نو را به او نشان داد: «بفرما برادر! این را به شما می­بخشم.» مرد فقیر با چشم­های خسته­اش، پیامبر را دید. پیراهن را گرفت. پیراهن سفید میان دست­های سیاهش خودنمایی می­کرد. با شادی به آن نگاه کرد: «چه پیراهن خوبی! چه هدیه قشنگی!» پیراهن را به صورتش چسباند و با چشم­های تر آن را غرق بوسه کرد.(1)


1- میزان الحکمه، ح 19914.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه