گل صدبرگ: داستان های شیرین پیامبر مهربانی برای کودکان و نوجوانان صفحه 97

صفحه 97

زانوی شتر

زانوی شتر

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آستین­ها را بالا زد و نزدیک رود آمد. دوستان او هم کنار رود نشستند تا وضو بگیرند و برای نماز آماده شوند. پیامبر در یک لحظه توقف کرد و بعد به عقب برگشت و به سوی شترش رفت. همه با تعجب به هم نگاه کردند. «پیامبر کجا می­خواهد برود؟ چرا برگشت؟ شاید این جا جای مناسبی نیست. شاید....» چند نفر با گام­های بلند به سوی ایشان رفتند و گفتند: «ای رسول خدا! چرا برگشتید؟ خبری شده؟» پیامبر آرام نگاهشان کرد و گفت: «چیزی نشده است. می­خواهم زانوی شترم را ببندم. همین الان بر می­گردم.» یکی از آنها به سوی شتر دوید و گفت: «من زانویش را می­بندم.» پیامبر گفت: «نه برادر عزیز! خودم آن را می­بندم. دوست دارم کارهایم را خودم انجام بدهم.» پیامبر کنار شتر رسید. زانویش را بست و به سوی آب برگشت.(1)


1- شیخ عباس قمی، کحل البصر، صص 68 و 69.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه