شفصلنامه اشارات - شماره 102 صفحه 138

صفحه 138

ص:137

تو می آیی و بر چشمان منتظرمان شبنم شوق می تکانی. آن روز، چلچله ها بر نشانه های شهر فرود می آیند و نغمه مبارک آفتاب را به آواز می نشینند. آن روز، جهان دیگر بار متولد می شود.

فراقنامه آدینه

محمد کاظم بدرالدین

صبح های جمعه، دل ما با تمام ندبه های شهر، نسبتی نزدیک پیدا می کند. چشم ما، خویشاوند ابرهای بهاری می شود. شانه های ما، غرق تلاطم و توفانی می شوند که آرامش آبی می زاید. صبح های جمعه، فراموشی پر از گناه را به یاد انسان می آورند و از انسان می خواهند که به کندن تاریکی سنجاق شده به روح، اقدام کنند.

صبح های جمعه با کوله ای از حرف های ناتمام چشم به راهی، می آیند. غروب های جمعه نیز غمگینانه ترین لحظات آنند که طلوع یار را آه می کشند.

کسی را نمی توان یافت که در بوستان اشارات معنوی گام زده باشد و زمزمه ای جز دو بیتی فراق در غروب آدینه، شنیده باشد.

شب با تو، هزاران خورشید روشن است.

شهر بهشت، دقیقا با لحظه آمدنت ساخته می شود؛ شهری که غزل های نور در خیابان هایش ریخته می شود و نقل های تبسم و دلخوشی، در کوچه های آن پخش می شود.

آمدنت، شیوه های گمنام سُرور را به ارمغان می آورد و دل ها با روش های تازه شادکامی، لب می گشایند. شب با تو، هزاران خورشید روشن است.

تو می آیی

تو می آیی.

کلماتت، امید آخرین دل های کوخ نشینان است و واژه هایت، به دولت فقر نوبت می دهند که به توانگری برسد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه