شفصلنامه اشارات - شماره 102 صفحه 15

صفحه 15

ص:14

عشق را همانند دشنه ای هزار لبه، بر کمر افکارم حمایل می کنم.

ای پلنگ غرور در چشمت؛ ای شجاعت زاده کوچه فرهاد! دشمن اگر کوهی است، دشمن اگر سنگی است، تو را آفتاب نگاه شیرین بر رگ ها تابیده!

دشمن اگر عقابی است، تو را بازوان آرش در تقدیر است.

هموطن! سلاح مرد، اندیشه شیرگیر اوست.

جانت آکنده عشق است؛ پس تنت آزرده گزند نخواهد شد.

کویر تفرقه، نه! طراوت اتحاد: آری!

سید محمدصادق میر قیصری

مهمان کویر بودم؛ اما هلاک شدم!

کویر، یعنی سرزمین جدایی،

تپه های شنی گسسته،

خارهای خشمگین،

توفان های تفرقه.

در کویر، آفتاب مهربان نیست، باران معنایی ندارد!

از کویر گریختم، به مهمانی جنگل آمدم، سرمست شدم. به ضیافت طراوات رفتم؛ به ضیافت رودهای به هم پیوسته،

درختان با یکدیگر مأنوس،

کوه های دست در دست هم.

ابرها همدیگر را در آغوش می گیرند تا باران، بوسه بر دست ها بزند.

گل ها در کنار هم بوی محبت می دهند،

و من همیشه در جنگل ماندم!

و ما همیشه چون جنگل، سبز و باطراوت ماندیم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه