فصلنامه اشارات - شماره 106 صفحه 33

صفحه 33

ص:32

هبل این بار از کاخ های کوفه و شام سر درآورده است.

بیا، ای قافله زخمی، تا باری از غل و زنجیر برداریم و برای به اسارت کشیدن جنگ افزارهای نادان، ره سپار شویم!

نوبت عزاست، جابر!

سپاهیان، مانند کودکان عروسی، غنیمت جمع می کردند.

هلهله ای تلخ تر از هلهله تازیانه نبود که کاروان در میان آن محو شد.

آن روز قافله، تمام بار عزایش را در کربلا به ودیعه نهاد و به سوی مأموریت بزرگ خود رفت.

چهل روز می گذرد و  غباری از دور بلند است جابر! قهرمانان بازگشته اند؛ بقچه های امانت را بگشای. مویه های سر به مهر را باز کن. دیگر نوبت عزاست. با اندوهی ابدی.

چهل روز می گذرد

معصومه داوودآبادی

از پرهای سوخته و خیمه های خاکستر، چهل روز می گذرد؛ از شانه های بی تکیه گاه و چشم های به خون نشسته، از لحظاتی که سیلی می وزید و صحرا در عطشی طولانی، ثانیه هایش را به مرگ می بخشید.

حالا چهل  روز است که مرثیه هامان را در کوچه های داغ، مکرر می کنیم.

چهل شب است که بر نیزه شدن آفتاب را سر بر شانه های آسمان می گرییم. «ای چرخ! غافلی که چه بیداد کرده ای».

از شام تا کربلا

از کربلا تا شام، حکایت سرهای جسور شماست که شمشیرها را به خاک افکند.

من از روایت خونابه و خنجر می آیم؛ از شعله های به دامن نشسته و فریادهای بی یاوری.

امروز، اربعین خورشید است. نگاه کن چگونه پرندگان، بر شاخه های درختان روضه می خوانند؛ چگونه ابرها، فشرده فراقی عظیم، پهنه زمین را می بارند!

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه