- پیش گفتار 1
- چیرگی سپاه رحمان بر لشکر شیطان 6
- پذیرش سعی بین صفا و مروه 12
- یونس در شکم ماهی 17
- یاران غار 24
- کشتی نوح 30
- معصیت کاران روز شنبه 32
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (1) 35
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (2) 37
- صبر ایوب 40
- شتاب در قضاوت 43
- عصای موسی (2) 47
- آدم و حوا 56
- معراج پیامبر اکرم 63
- تغییر قبله نماز 66
- انفاق در رکوع 68
- داستان مباهله 70
حاضر شوند؟» عزیر با همین تفکر آرام آرام به خواب عمیقی فرو رفت.
صد سال تمام گذشت. کودکان پیر شدند و نسل ها تغییر کرد. به اراده خداوند استخوان های از هم گسیخته عزیز به هم پیوست و دوباره روح در آن دمیده شد. عزیر با بدنی کامل و نیرومند از جای برخاست. فکر می کرد از خوابی سنگین بیدار شده است. احساس گرسنگی کرد و در پی آب و غذا به راه افتاد.
ناگهان فرشته ای به سوی او آمد و پرسید:
«فکر می کنی چه قدر در خواب بوده ای؟»
عزیر پاسخ داد: «یک روز یا کمتر از آن خوابیده ام».
فرشته گفت: «ولی تو صد سال است در اینجا بوده ای. اکنون به غذا و آشامیدنی خود بنگر که به اراده خداوند هیچ تغییر نکرده است، ولی به مرکب خود نگاه کن. ببین مرگ چگونه آن را متلاشی کرده است؟»
عزیر با تعجب به الاغش نگریست. اعضای آن چنان پوسیده بود که گویی سال هاست مرده است. در همین حال حیوان بر روی دست و پای خود ایستاد و آثار زندگی در او هویدا شد.
عزیر بی اختیار در مقابل خداوند سر تعظیم فرود آورد و گفت: «اینک می دانم که خداوند بر همه چیز توانا است».
***
شهر به کلی دگرگون شده بود. نوع لباس ها، چهره ها، ساختمان ها و کوچه ها تغییر کرده بود. عزیز با سختی بسیار، خانه خود را پیدا کرد. در زد، پیرزنی نابینا و سپید موی پیش آمد. عزیز پرسید:
«اینجا خانه عزیز است؟»
پیرزن از یادآوری نام عزیر اشک از چشمانش جاری شد، با حسرت آهی کشید و گفت: «اینجا خانه اوست، ولی خود او سال هاست که...»