- پیش گفتار 1
- چیرگی سپاه رحمان بر لشکر شیطان 6
- پذیرش سعی بین صفا و مروه 12
- یونس در شکم ماهی 17
- یاران غار 24
- کشتی نوح 30
- معصیت کاران روز شنبه 32
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (1) 35
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (2) 37
- صبر ایوب 40
- شتاب در قضاوت 43
- عصای موسی (2) 47
- آدم و حوا 56
- معراج پیامبر اکرم 63
- تغییر قبله نماز 66
- انفاق در رکوع 68
- داستان مباهله 70
ذوالقرنین قومی را دید که وضعیت بدی داشتند و برهنه در صحرا به سر می بردند. او با دیدن این منظره، ناراحت شد و گفت:
_ «مثل اینکه این جمعیت پوششی جز آفتاب ندارند. خداوندا، یاری ام کن تا زندگی نیکو را به آنها بیاموزم.» چیزی نگذشت که مردم آن منطقه سامان یافتند. عده ای از آنها نزد ذوالقرنین آمدند و گفتند: «از تو می خواهیم که همین جا بمانی و سرور ما باشی».
ذوالقرنین گفت: «ولی من باید سفرم را ادامه دهم.» آن گاه با سپاه عظیمش به راه افتاد. پس از مدتی به میانه دو کوه رسید و با قوم دیگری از روبه رو شد و گفت:
«این مردم وضعیت مالی مناسبی دارند، ولی چرا این قدر مضطرب و وحشت زده هستند و در چهره هایشان ترس موج می زند».
یکی از سپاهیان گفت: «مثل اینکه می خواهند موضوعی را بگویند، ولی هیچ زبانی نمی فهمند».
ذوالقرنین با تلاش بسیار دریافت آن سوی کوه ها قومی وحشی به نام یاجوج و ماجوج هستند که همواره به مردم این منطقه حمله می کنند و عامل فساد و تباهی هستند.
بزرگ آن قوم نزد ذوالقرنین رفت و به او فهماند که مردم حاضرند هر چه او بخواهد، بدهند به شرط اینکه او یاری شان کند. ذوالقرنین کمک به آنها را پذیرفت و گفت: «اعتبار و اقتداری که خداوند به من عطا فرموده، بهتر و بالاتر از پولی است که شما می خواهید بپردازید. شما مرا با نیروی انسانی خود کمک کنید تا میان شما و آنها سدی بنا کنم».
چهره شهر دگرگون شده بود. مردم همه سخت کار می کردند و برای ذوالقرنین تکه های آهن می آوردند. او میان آن دو کوه را از آهن انباشته کرد و آنها را دمید و مس گداخته بر روی آنها ریخت. سدی عظیم و محکم ساخته شد، به گونه ای که نه کسی می توانست از آن بالا رود و نه سوراخی در آن ایجاد کند.