قصه ها و آیه ها صفحه 64

صفحه 64

شنوا و بیناست.

***

شب، پرده های خود فرومی کشید و سپیدی صبح پدیدار می گشت. صدای مناجات رسول خدا صلی الله علیه و آلهخانه _ام هانی_ را از عطر معنویت سرشار ساخته بود. وی غرق در جاذبه نماز صبح پیامبر بود که متوجه شد پیامبر او را می خواند: «می خواهم امر مهمی را با تو در میان بگذارم».

ام هانی برخاست و جلوتر رفت. پیامبر فرمود: «دیدی که شب گذشته نماز عشا را در اینجا خواندم. پس از آن، جبرئیل آمد و مرا با مرکبی آسمانی به بیت المقدس برد. آسمان آذین بسته شده بود. تمام فرشتگان خوش حال بودند و مژده دیدار مرا به یکدیگر می دادند. من به جاهای مختلف رفتم. در مسجدالاقصی نماز خواندم و آثار و جایگاه پیامبران را دیدم. اینک، همان گونه که دیدی، نماز صبح را در اینجا خواندم».

ام هانی که دختر عموی پیامبر بود، با نگرانی گفت: «درستی خبر شما برای من مانند آفتاب، روشن و آشکار است، ولی شما را به خدا سوگند، این ماجرا را در سینه خود حفظ کن و برای کسی بازگو نکن.» سیمای ملکوتی پیامبر از اطمینان و صلابت می درخشید. تبسم شیرینی کرد و فرمود: «ولی من اکنون می خواهم به دیدن قریش بروم تا با گفتن این ماجرا، قدرت و عظمت خداوند بزرگ را یادآور شوم».

ام هانی اصرار کرد، دامان پیامبر را گرفت و گفت: «آیا به سوی مردمی می روی که رسالت شما را منکر شدند و سخن حق را نپذیرفتند؟ من بیم آن دارم که به شما آزار برسانند».

پیامبر بدون اینکه چیزی بگوید، از خانه ام هانی خارج شد.

***

اطراف مسجدالحرام شلوغ بود و مردم به گفت وگو نشسته بودند. ابوجهل با دیدن پیامبر به سویش رفت و مثل همیشه با تمسخر گفت: «هان محمد، خبر تازه ای

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه