سیری در مرثیهی عاشورایی صفحه 25

صفحه 25

ابوالعطا كمال‌الدين محمود بن علي بن محمود متخلص به خواجو المرشدي الكرماني، به سال 689 ه.ق. در كرمان متولد شد. چون بعدها به شيخ مرشد ابواسحق كازروني مريد شد، لقب المرشدي گرفت. او معاصر سلطان ابوسعيد بهادر بود. وفاتش را حدود سال 753 ه.ق. نوشته اند. خواجو در اكثر علوم استاد بود. [207] .آن گوشوار عرش كه گردون جوهري با دامني پر از گهرش، بود مشتري‌درويش ملك بخش جهاندار خرقه‌پوش خسرو نشان صوفي و سلطان حيدري‌در صورتش معين و در سيرتش مبين آيات ايزدي و صفات پيمبري‌در بحر شرع، لولوي شهوار و همچو بحر در خوش غرقه گشته ز پاكيزه گوهري‌اقرار كرده حر يزيدش به بندگي خط باز داده روح امينش به چاكري‌لب خشك و ديده تر، شده از تشنگي هلاك وانگه طفيل خاك درش خشكي و تري‌از كربلا بدو همه كرب و بلا رسيد آري همين نتيجه دهد ملك پروري‌گلگون هنوز چنگ پلنگان كوهسار از خون حمزه، شاه شهيدان روزگارديشب از آهم حمايل در بر جوزا بسوخت وز نفير سوزنا كم، كله‌ي خضرا بسوخت‌چون نسوزم كز غم سبطين سلطان رسل جان منظوران اين نه منظر مينا بسوخت‌آتش بيداد آن سنگين دلان چون شعله زد ماهي اندر بحر و مه بر غرفه‌ي بالا بسوخت [ صفحه 185] چون چراغ ديده‌ي زهرا بكشتندش به زهر زهره را دل بر چراغ ديده‌ي زهرا بسوخت‌چون روان كردند خون از قرة العين نبي چشم عيسي خون بباريد و دل ترسا بسوخت‌ديده‌ي تر دامن، آن روزش بيفكندم ز چشم كان نهال باغ پيغمبر ز استسقا بسوخت‌بس كه دريا ناله كرد از حسرت آن تشنگان گوهر سيراب را جان بر دل دريا بسوخت‌ديو طبعان بين كه قصد خاتم جم كرده‌اند بغض اولاد علي را نقش خاتم كرده‌اند [ صفحه 186]

ابن يمين

امير محمود بن امير يمين الدين محمد طغرايي، در عهد سلطان محمد خدابنده مي‌زيست. او در قريه‌ي فريومد سبزوار متولد شده و هشتاد سال عمر كرد و به سال 769 ه.ق. در همان قريه درگذشت و در مقبره‌ي پدر شاعر خود مدفون گرديد. در جنگي كه ميان امير وجيه الدين مسعود سربداري و ملك معزالدين روي داد، ديوان ابن يمين مفقود گرديد. وي آنچه از اشعارش در دست ديگران بود فراهم آورد و شايد چيزي بر آن افزوده باشد. [208] .شنيدم ز گفتار كارآگهان بزرگان گيتي، كهان و مهان‌كه پيغمبر پاك والا نسب محمد سر سروران عرب‌چنين گفت روزي به اصحاب خود به خاصان درگاه و احباب خودكه چون روز محشر درآيد همي خلايق سوي محشر آيد همي‌منادي برآيد به هفت آسمان كه اي اهل محشر كران تا كران‌زن و مرد چشمان به هم برنهيد دل از رنج گيتي به هم برنهيدكه خاتون محشر گذر مي‌كند ز آب مژه، خاك تر مي‌كنديكي گفت كاي پاك بي‌كين و خشم زنان از كه پوشند باري دو چشم؟جوابش چنين داد داراي دين كه بر جان پاكش هزار آفرين‌كه فردا كه چون بگذرد فاطمه زغم جيب جان بردرد فاطمه‌ندارد كسي طاقت ديدنش ز بس گريه و سوز ناليدنش‌به يك دوش او بر، يكي پيرهن به زهر آب آلوده بهر حسن‌ز خون حسينش به دوش دگر فروهشته آغشته دستار سر [ صفحه 187] بدين سان رود خسته تا پاي عرش بنالد به درگاه داراي عرش‌بگويد كه خون دو والا گهر ازين ظالمان هم تو خواهي مگرستم، كس نديده‌ست ازين بيشتر بده داد من چون تويي دادگركند ياد سوگند يزدان چنان به دوزخ كنم بندشان جاودان‌چه بد طالع آن ظالم زشت خوي كه خصمان شوندش شفيعان اوي [209] .الا اي خردمند پاكيزه راي به نفرين ايشان بر گشاي‌وزان تو ز يزدان جان آفرين بيابي جزاي بهشت برين [ صفحه 188]

سلمان ساوجي

جمال‌الدين بن علاءالدين محمد، از جواني مداح خواجه غياث‌الدين محمد وزير بود و پس از بر هم خوردن اساس سلطنت ايلخانان و مرگ ابوسعيد به خدمت امراي جلاير پيوست و مداح امير شيخ حسن بزرگ و زوجه‌ي او دلشاد خاتون گرديد و در بغداد پايتخت ايلكانيان اقامت گزيد. او مدتي در تبريز به‌سر برد و در سال 777 ه.ق. كه شاه شجاع بر تبريز مستولي شد وي را در آنجا مدح گفت. در اواخر عمر به ساوه برگشته و در آنجا منزوي شد و بالاخره به سال 778 ه.ق. در ملك خود درگذشت. سلمان آخرين شاعر قصيده‌سراي بزرگ پس از حمله‌ي مغول است و در قصيده، سبك كمال‌الدين اسماعيل اصفهان و ظهير فاريابي و انوري را تتبع كرده. بعضي غزليات او نيز به واسطه‌ي شباهت بسيار به غزليات حافظ، به اشتباه در ديوان حافظ گنجانيده شده است. سلمان علاوه بر ديوان قصايد و غزليات و مقطعات، دو مثنوي به نام «جمشيد و خورشيد» و «فراقنامه» دارد. ديوان او از نظر اشارت تاريخي داراي اهميت بسيار است. [210] .خاك، خون آغشته‌ي لب تشنگان كربلاست آخر اي چشم جهان بين، اشك خونينت كجاست؟جز به چشم و چهره مسپر خاك آن ره، كانهمه نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفاست‌اي دل بي‌صبر من، آرام گير اينجا دمي كاندرين جا منزل آرام جان مرتضاست‌اين سواد خوابگاه قرةالعين علي‌ست وين حريم بارگاه كعبه‌ي عز و علاست [ صفحه 189] روضه‌ي پاك حسين است اين كه مشكين زلف حور خويشتن را بسته بر جاروب اين جنت سراست‌ز آب چشم زايران روضه‌اش، «طوبي لهم» شاخ طوبي را به جنت، قوه‌ي نشو و نماست‌مهبط انوار عزت، مظهر اسرار حق منزل آيات رحمت، مشهد آل عباست‌اي كه زوار ملايك را جنابت مقصد است وي كه مجموع خلايق را ضميرت پيشواست‌نعل شبرنگ تو گوش عرشيان را گوشوار خاك نعلين تو چشم روشنان را توتياست‌بهره جز آتش چه يابد هر كه برد سر به تيغ خاصه شمعي را كه او چشم و چراغ انبياست‌كوري چشم مخالف، من حسيني مذهبم راه حق اين است و نتوانم نهفتن راه راست‌جوهر آب فرات از خون پاكان گشت لعل وين زمان آن آب خونين، همچنان در چشم ماست‌سنگها بر سينه كوبان، جامه‌ها در نيل غرق مي‌رود نالان فرات، آري ازين غم در عزاست‌يا امام متقين، ما مخلصان طاعتيم يك قبولت صد چو ما را تا ابد برگ و نواست [211] . [ صفحه 190]

شاه داعي شيرازي

سيد نظام‌الدين محمود بن حسن الحسني ملقب به داعي الي الله يا شاه داعي، از نوادگان داعي صغير، چهارمين امير سلسله‌ي علويان طبرستان است. او به سال 810 ه.ق. در شيراز متولد شد. در جواني دست ارادت به شيخ مرشدالدين ابواسحاق داده و مدتي هم در محضر شاه نعمةالله ولي در كرمان گذرانده است و به سال 870 يا 867 ه.ق. در شيراز وفات يافته و همانجا مدفون است. از شاه داعي آثار نظم و نثر فراوان بجاي مانده كه از جمله‌ي آنهاست: مثنويهاي ششگانه مشهور به سته‌ي داعي، دواوين، ساقي‌نامه و 16 رساله با نثر. او در شعر هم «داعي» تخلص مي‌كرده و هم «نظامي». [212] .خواجه‌ي عالم امام المرسلين آن كه زو بازيب شد دنيا و دين‌با چنين تمكين حكم و اصطفا خوش نشسته بود روزي مصطفي‌نزد او شهزادگان در انبساط هر دو را از التفات او نشاطاين يكي در حسن، در ثمين وان دگر گوهر، حسين نازنين‌زاده اين دو گوهر، اين دو سرفراز از علي و فاطمه در بحر رازبوده جد خويش را منظور چشم هر دو را مي‌داشت همچون نور چشم‌سوي ايشان داشت خواجه ديدگان كآب گشت از ديدگان او روان‌سائلي گفتا چو خواجه مي‌گريست يا رسول، اين گريه‌ي دلسوز چيست؟چون نگريم؟ گفت، كآمد جبرئيل آنكه از حضرت مرا او شد دليل‌گفت با من گر چه خواهي شد ملول مي‌كنم القا حديثي اي رسول‌گر چه اين هر دو جگر گوشه‌ي تو اند ملجأ امت به محشر اين دو اندامتت خواهند كشتن شان دريغ‌شان دريغ اين به زهر و آن يك ديگر به تيغ [ صفحه 191] امتان بي‌وفا را بين كه چون اين دو گوهر را روا دارند خون‌چون نگريم كاين دو جان روزگار هر دو را خواهند كشتن زار زار؟چون نگريم كاين دو، روزي از قضا مي‌دردشان چنگل سگ زاده‌هاليك با حكم خدايي چاره نيست گر چه دل، الا كه پاره پاره نيست‌آنان كه ديده حاصل دنيا و دين، حسين گريند بر امام زمان و زمين، حسين‌ياد آوريد خون كه روان كرده‌اند چون از گردن و ز حنجره‌ي نازنين، حسين‌از زعم خويش دعوي اسلام كرده‌اند وانگه شهيد كرده و كشته چنين، حسين‌فرياد و ناله مي‌كند و ياد مي‌كند كافر به گريه در طرف روم و چين، حسين‌اي مصطفي كه خفته‌اي اما نخفته‌اي از روضه سر برآر و بدين سان ببين، حسين‌داعي بگو كه قاتل او روز رستخيز از فعل شوم خود به كجا آورد گريز [ صفحه 192]

ابن حسام خوسفي

محمد فرزند حسام‌الدين معروف به «ابن حسام» از شاعران قصيده‌سرا و مديحه‌پرداز، در اواخر قرن هشتم در دهكده‌ي خوسف از قراي بيرجند ولادت يافت. او از راه زراعت كسب معاش مي‌كرد. ديوان اشعار و خاوران نامه‌ي او 22 هزار بيت دارد. ابن حسام به سال 875 ه.ق. وفات يافته و درخوسف مدفون است. [213] .دلم شكسته و مجروح و مبتلاي حسين طواف كرد شبي گرد كربلاي حسين‌طراز طره مشكين عنبر افشانش خضاب كرد به خون، خصم بي‌وفاي حسين‌قدر چو واقعه‌ي كربلا مشاهده كرد ز چشم چشمه‌ي خون راند بر قضاي حسين‌نشسته بر سر خاكستر آفتاب مقيم كبود پوش به سوگ از پي عزاي حسين‌جمال روشن خورشيد را غبار گرفت كه در غبار نهان شد مه لقاي حسين‌به روز واقعه اي ظالم خدا ناترس بيا ببين كه چها كرده‌اي به جان حسين‌خداي قاضي و پيغمبر از تو ناخشنود چگونه مي‌دهي انصاف ماجراي حسين [ صفحه 193] حسين، جان گرامي فداي امت كرد سزاست امت اگر جان كند فداي حسين‌به روز حشر ببيني به دست پيغمبر كليد گنج شفاعت به خونبهاي حسين‌غبار گرد مناهي به دامنش نرسد ز عصمت گهر پاك پارساي حسين‌سحاب، قطره‌ي باران، حسين، سر بخشيد عطاي ابر كجا و كجا عطاي حسين؟اگر رضاي خدا و رسول مي‌طلبي متاب روي ارادت تو از رضاي حسين‌به باغ منقبت آل مصطفي امروز منم چو بلبل خوشخوان، سخنسراي حسين‌خموش «ابن حسام» اين سخن نه لايق توست ستايش تو كجا و كجا ثناي حسين؟مهيمنا، به دعايي كه خواند پيغمبر كه ياد كرد در او صفوت و صفاي حسين‌كز آفتاب قيامت مرا پناهي ده به زير سايه‌ي دامن كش لواي حسين [ صفحه 194]

بابافغاني شيرازي

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه