سیری در مرثیهی عاشورایی صفحه 28

صفحه 28

نبيره‌ي ميرزا دارب بيگ جويا بوده است. [229] .يا شاه نجف، نه سيم و زر مي‌خواهم ني لعل ونه ياقوت و گهر مي‌خواهم‌خواهم كه شود مدفن من كرب و بلا از هر دو جهان همين قدر مي‌خواهم [ صفحه 215]

صائب تبريزي

ميراز محمد علي بن ميرزا عبدالرحيم تبريزي معروف به صائب و صائبا، از اعقاب شمس‌الدين محمد شيرين مغربي تبريزي است. پدرش از تاجران تبريزي مقيم اصفهان بود و محمد علي در اصفهان متولد شد. پس از تحصيل و كسب فنون شاعري از حكيم ركناي كاشاني و حكيم شفايي، مورد علاقه‌ي شاه عباس قرار گرفت. در سال 1036 ه.ق. به عزم سفر هند از اصفهان خارج شد و مدتي در كابل در نزد ظفرخان نايب الحكومه‌ي آنجا زيست. سپس بهمراه وي به دكن در هند رفت. صائب در آنجا به حضور پادشاه معرفي و به لقب «مستعد خان» و منصب «هزاره» سرافراز گرديد.در سال 1042 ه.ق. ظفرخان به حكومت كشمير منصوب شد و صائب هم با وي رفت. در همان هنگام پدر صائب به هند آمد و او را به اصفهان بازگرداند. صائب از آن پس تا پايان عمر در اصفهان بود و نزد سلاطين صفوي احترام داشت. او لقب ملك الشعرايي را از شاه عباس دوم دريافت كرد. صائب به سال 1081 يا 1086 ه.ق. وفات يافته است. مجموعه‌ي آثار نظم او قريب 120000 بيت است. وي بيشتر به غزل پرداخته، قصيده و مثنوي نيز دارد. همچنين نوشته‌هاي منثور و خطبه‌هاي ديواني انشاء كرده و ديواني هم به تركي دارد. صائب از استادان سبك هندي است و مهارت وي در غزل است. سخنش استوار و پرمعني و مشحون از مضمونهاي دقيق و افكار باريك و تخيلات لطيف و تمثيلات زيباست [230] .مظهر انوار رباني، حسين بن علي آن كه خاك آستانش دردمندان را شفاست [ صفحه 216] ابر رحمت سايبان قبه‌ي پر نور او روضه‌اش را از پر و بال ملايك بورياست‌دست خالي برنمي‌گردد دعا از روضه‌اش سايلان را آستانش كعبه‌ي حاجت رواست‌بالب خشك از جهان تا رفت آن سلطان دين آب را خاك مذلت در دهان زين ماجراست‌زين مصيبت مي‌كند خون گريه چرخ سنگدل اين شفق نبود كه صبح و شام، ظاهر بر سماست‌در ره دين هر كه جان خويش را سازد فدا در گلوي تشنه‌ي او آب تيغ، آب بقاست‌نيست يك دل كز وقوع اين مصيبت داغ نيست گريه، فرض عين هفتاد و دو ملت زين عزاست‌بهر زوارش كه مي‌آيند با چندين اميد هر كف خاك از زمين كربلا دست دعاست‌چند روزي بود اگر مهر سليمان معتبر تا قيامت سجده‌گاه خلق، مهر كربلاست‌زايران را چون نسازد پاك از گرده گناه شهپر روح الامين، جاروب اين جنت سراست‌تكيه گاهش بود از دوش رسول هاشمي آن سري كز تيغ بيداد يزيد از تن جداست‌آن كه مي‌شد پيكرش از بوي گل، نيلوفري چاك چاك امروز مانند گل از تيغ جفاست [ صفحه 217] آن كه بود آرامگاهش، از كنار مصطفي پيكر سيمين او افتاده زير دست و پاچرخ از انجم در عزايش دامن پر اشك شد تا به دامان جزا، گر ابر خون گريد رواست‌مدحش از ما عاجزان، صائب بود ترك ادب آن كه ممدوح خدا و مصطفي و مرتضاست [ صفحه 218]

واعظ قزويني

ملا محمد رفيع يا رفيع‌الدين، به سال 1027 ه.ق. در صفي‌آباد قزوين متولد شد. او از علماي اماميه و در وعظ و خطابه سرآمد اقران روزگار خود بود. واعظ در خدمت عباسقلي‌خان پسر حسن‌خان شاملو مي‌زيسته است. او منظومه‌اي به نام «يوسف و زليخا» دارد و ديوان شعرش مشتمل بر هفت هزار بيت به چاپ رسيده است. وفات واعظ را به سال 1089 يا 1099 ه.ق. نوشته اند. [231] .ستمكشي كه ندانم به زير بار غمش زمين چگونه نشست، آسمان چه سان گرديدبراي ماتم او بسته شد عماري چرخ علم ز صبح شد و سر علم بر آن، خورشيدزديده روز، چه خونها كه از شفق افشاند به سينه شب، چه الفها كه از شهاب كشيدز مهر زد به زمين هر شب آسمان دستار ز صبح بر تن خود روزگار جامه دريدنه صبحي هست كه مي‌گردد از افق طالع كه روز را ز غمش گيسوان شده ست سفيدشفق مگو، كه خراشيده گشته سينه‌ي چرخ ز بس كه در غم او روز و شب به خاك تپيدبه اين نشاط و طرب، سر چرا فكنده به پيش گر از هلال محرم نشد خجل مه عيد؟ [ صفحه 219] سراب نيست به صحرا و موج نيست به بحر زياد تشنگي‌اش بحر و بر به خود لرزيدنه سبزه است كه هر سال مي‌دمد از خاك زبان شود در و دشت از براي لعن يزيدنه گوهر است كه از ياد لعل تشنه‌ي او ز غصه آب به حلقش صدف گره گرديدنگشت از لب او كامياب، آب فرات به خاك خواهد ازين غصه روز و شب غلتيدنگريد ابر بهاران مگر به ياد حسين ننوشد آب، گلستان مگر به لعن يزيدز بس كه تشنه به خون است قاتل او را كشيد تيغ و به هر سوي مي‌دود خورشيدنشسته در عرق خجلت است فصل بهار كه بعد از او گل بي آبرو چرا خنديدز قدر اوست كه طومار طول سجده‌ي ما به حشر معتبر از خاك كربلا گرديدبه دست ديده از آن داده‌اند سبحه‌ي اشك كه ذكر واقعه‌ي كربلا كند جاويدبه خاك ابر كرم لحظه لحظه بارد فيض عذاب قاتل او رفته رفته باد مزيداي ناله ز جا خيز كه شد ماه محرم اي گريه فرو ريز كه شد نوبت ماتم‌تابان نه هلال است درين ماه ز گردون بر سينه كشيدست الف، قرص مه از غم‌يا شعله‌ي افروخته‌اي در دل چرخ است كز آه مصيبت زدگان گشته قدش خم‌يا آنكه خراشي ست به رخسار جهان را در تعزيه‌ي اشرف ذريت آدم [ صفحه 220] يا ناخن آغشته به خوني فلك را از بس كه خراشيده ز غم سينه‌ي عالم‌آتش همه را از تف اين شعله به جان است دل گر همه سنگ است، ازين ماه كتان است‌زان ديده‌ي خود، سنگ پر از خون جگر كرد كاين آتش محنت به دل سنگ اثر كرددر كان نه عقيق است كه از غصه يمن را بي آبي آن تشنه‌لبان، خون به جگر كردتا صورت اين واقعه را ديد، ندانم چون آب، دگر با قدح آينه سر كردنگست ز هم، قافله‌ي اشك يتيمان تا شاه شهيدان ز جهان عزم سفر كردبحر از غم اين واقعه، يك چشم پر آب است افلاك پر از آه، چو خرگاه حباب است‌نگذاشته نم، در دل كس گريه‌ي خونين اين موج فشرده ست كه گويند سراب است‌تا گل گل خون شهدا ريخته بر خاك چشم گل ازين واقعه پر اشك گلاب است‌از حسرت آن تشنه لب باديه‌ي غم هر موج خراشي‌ست كه بر چهره‌ي آب است‌با چهره‌ي پر خون چو درآيد به صف حشر زان شور ندانم كه كه را فكر حساب است‌خواهد كه رساند به جزا قاتل او را زان اين همه با ابلق ايام شتاب است‌اي صلح جزا، سوخت دل خلق ازين غم شايد تو برين داغ شوي پنبه‌ي مرهم‌شمشير نبود آن كه بر او خصم زكين زد بود آتش سوزنده كه بر خانه‌ي دين زدهر گرد كه برخاست از آن معركه، خود را بر آينه‌ي خاطر جبريل امين زدباران نبود، كز غم لب تشنگي‌اش، بحر خود را به فلك برد و ز حسرت به زمين زدپر ساخته اين غصه ز بس كوه گران را تا همنفسي يافته، سركرده فغان راآه اين چه عزايي است كه شب فلك پير در نيل كشد جامه زمين را و زمان را؟بسته‌ست لب خنده بر ايام، ندانم چون كرد صدف بهر گهر باز دهان رازان روز كه آن نخل قد از پاي درآمدچون ديد بر سر پا، سرو روان را؟ [ صفحه 221]

تأثير تبريزي

ميرزا محسن تأثير تبريزي، متخلص به «تأثير» در حدود سال 1060 ه.ق. در اصفهان متولد شد ولي خاندان او تبريزي الاصل بودند. او از طرف حكومت صوفيه شغلهاي ديواني داشته و چندي هم وزير يزد بوده است. تأثير به سال 1129 ه.ق. در اصفهان درگذشته و همانجا دفن شده است. ديوان او شامل قصايد، غزليات، تركيب‌بندها، مثنويها و رباعيها مي‌باشد. [232] .جز غم نبود مايده‌ي خوان كربلا جز خون بود نعمت الوان كربلاافلاكيان هنوز به سر خاك مي‌كنند زان گردها كه خاست ز ميدان كربلاپاي فرات آبله دار از حباب شد در جستجوي سوخته جانان كربلاشد شمع‌وار ريشه كن از سوز تشنگي نخلي كه سركشيد ز بستان كربلادر قيد رشته همچو اسيران فتاده است عقد گهر به ياد يتيمان كربلادارد پيام از دل صد چاك مصطفي هر گل كه سر زند ز گلستان كربلااز غم دگر نكرد كمر چرخ پير راست زان دم كه ديد داغ جوانان كربلازان دم كه ديد تشنه لب آن نامور بماند آب گهر گره به گلوي گهر بماند [ صفحه 222]

حزين لاهيجي

محمد علي بن ابوطالب لاهيجي اصفهاني به سال 1103 ه.ق. در اصفهان متولد شد. وي از اعقاب شيخ زاهد گيلاني است. اجدادش در لاهيجان سكونت داشتند ولي پدرش از آنجا به اصفهان رفت و محمد علي در آن شهر تولد يافت. در حمله‌ي افغانان، حزين از اصفهان بيرون شد و پس از سفر در بلاد ايران و عراق و حجاز و يمن، به هند شتافت و تا پايان عمر يعني سال 1181 ه.ق. در آن ناحيه بود. حزين كتابي در احوال شاعران به نام «تذكره‌ي حزين» و سرگذشتي از خود با ذكر حوادث ايام خويش به نام «تاريخ حزين» دارد كه هر دو حاوي اطلاعات سودمندي است.او ديوان اشعار خود را در چهار قسمت مدون كرده كه مشتمل بر انواع مختلف شعر است. سخن او متوسط و مقرون به سادگي و رواني و حد فاصلي ميان سبك شاعران قديم و سبك هندي است. [233] .شاهي كه نور ديده‌ي خيرالانام بود ماهي كه بر سپهر معالي تمام بودشد روزگار در نظرش تيره از غبار باد مخالف از همه سو بس كه عام بودآب از حسين بريده و خنجر به شمر داد انصاف روزگار ندانم كدام بودآن خضر اهل بيت به صحراي كربلا نوشيد آب تيغ ز بس تشنه كام بوداي مرگ، زندگاني ازين پس وبال شدذجايي كه خون آل پيمبر حلال شدشاخ گلي ز باغ ولايت به خاك ريخت زين غم زبان بلبل گوينده لال شدافتاده بين به خاك امامت ز تشنگي سروي كه ز آب ديده‌ي زهرا نهال شدتن زد درين شكنج بلا تا قفس شكست بر اوج عرش طاير فرخنده بال شد [ صفحه 223] شبنم به باغ نيست كه از شرم تشنگان آبي كه خورد گل، عرق انفعال شداز خون اهل بيت كه شادند كوفيان دلهاي قدسيان همه غرق ملال شدخونين لواي معركه‌ي كارزار كو؟ ميدان پر از غبار بود، شهسوار كو؟واحسرتا كه از نفس سرد روزگار افسرده شد رياض امامت، بهار كو؟زان موجها كه خون شهيدان به خاك زد طوفان غم گرفته جهان را، غبار كو؟تا كي خراش ديده و دل خار و خس كند آخر زبانه‌ي غضب كردگار كو؟كو مصطفي كه پرسد ازين امت عنود كاي خائنان، وديعه‌ي پروردگار كو؟كو مرتضي كه پرسد اين صرصر ستم بود آن گلي كه از چمنم يادگار كو؟طوفان خون ز چشم جهان جوش مي‌زند بر چرخ نخل ماتميان دوش مي‌زنديا رب شب مصيبت آرام سوز كيست صبحي كه دم ز شام سيه‌پوش مي‌زند؟گويا به ياد تشنه لب كربلا، حسين طوفان شيوني ز لبم جوش مي‌زندتنها نه من كه بر لب جبريل نوحه‌هاست گويا عزاي شاه شهيدان كربلاست [ صفحه 224]

عاشق اصفهاني

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه