- شروع مرثيهي عاشورايي 1
- مرثيهي عاشورايي در دوران ائمهي طاهرين 1
- مقدمه مؤسسه 1
- اثر اجتماعي و فرهنگي شعر 1
- مقدمه مؤلف 1
- عاشورا در ادب فارسي 2
- شهيدان راه آزادي و عدالت 2
- مرثيه سرايي و تأثير فردي و اجتماعي آن 2
- ديدگاهها 2
- فرمانرواي دلها 2
- نسل امروز و شعر مرثيه 3
- اسوههاي عدالت 3
- آخرين سخن 3
- وسعت دامنهي نهضت 3
- يادآوري 3
- نمونههايي از سرودههاي شاعران عرب 4
- بشير بن جذلم 4
- عقبة بن عمروا السهمي 4
- يحيي بن حكم 4
- ابوالاسود دولي 4
- جعفر بن عفان طائي 5
- ابوالرميح خزاعي 5
- كميت 5
- سيد حميري 5
- سليمان بن قته 5
- صنوبري 6
- دعبل خزاعي 6
- علي بن محمد بسامي 6
- امام شافعي 6
- منصور نمري 6
- سعيد بن هاشم خالدي 7
- جوهري 7
- صاحب بن عباد 7
- ابوالقاسم زاهي 7
- محمد بن هاشم خالدي 7
- ابوالعلاء معري 8
- شريف مرتضي 8
- شريف رضي 8
- ابن حماد العبدي 8
- ابونصر بن نباته 8
- حسن بن علي زبير 9
- امير عبدالله خفاجي 9
- زيد بن سهل موصلي نحوي 9
- طلايع بن رزيك 9
- قاضي جليس 9
- سعيد بن مكي نيلي 10
- فقيه عماره يماني 10
- ابن معلم واسطي 10
- ابن الصيفي 10
- صردر 10
- عبدالرحمن كتاني 11
- حسن بن راشد حلي 11
- ابوالحسن خليعي 11
- احمد بن عيسي هاشمي 11
- صفوان بن ادريس 11
- علي فقيه عادلي 12
- معتوق موسوي 12
- امير حسين كوكباني 12
- شيخ جعفر خطي 12
- شيخ بهايي 12
- مهدي بحرالعلوم 13
- محمد اميرالحاج 13
- ملا كاظم أزري 13
- ابراهيم حاريصي عاملي 13
- ابراهيم عاملي 13
- هاشم كعبي 14
- ابراهيم عطار 14
- محمد علي اعسم 14
- جواد عاملي 14
- ابراهيم بغدادي 14
- صادق عاملي 15
- علي كاشف الغطاء 15
- محمد ادهمي 15
- محمد بن خلفه 15
- عبدالحسين أعسم 15
- صالح تميمي 16
- حسن قفطان 16
- عبدالباقي عمري 16
- صالح بن طعان 16
- ابراهيم مخزومي عاملي 16
- موسي طالقاني 17
- صالح كواز 17
- عبدالرضا خطي 17
- احمد بن قفطان 17
- ابراهيم قفطان 17
- داود حلي 18
- عباس زغيب 18
- محسن ابوالحب 18
- حسون عبدالله 18
- حيدر حلي 18
- جعفر حلي 19
- صالح قزويني نجفي 19
- حمادي نوح 19
- علي ترك 19
- عباس زيوري 19
- عبدالحسين جواهر 20
- ابوبكر حسيني 20
- رضا هندي 20
- حسين محمود 20
- حمادي نوح 20
- حسن محمود امين 21
- خليل مغنيه 21
- سليمان ظاهر 21
- حسين علي اعظمي 21
- عبدالحسين ازري 21
- عبدالحسين حويزي 22
- مهدي مطر 22
- محمد رضا شبيبي 22
- محمد علي اردوبادي 22
- حسن دجيلي 22
- امير معزي 23
- كسايي مروزي 23
- حكيم سنايي 23
- قوامي رازي 23
- اديب صابر 23
- نمونهاي از سرودههاي شاعران فارسي زبان 23
- عطار نيشابوري 24
- سيف فرغاني 24
- خواجوي كرماني 24
- كمال الدين اصفهاني 24
- مولوي 24
- ابن حسام خوسفي 25
- ابن يمين 25
- شاه داعي شيرازي 25
- بابافغاني شيرازي 25
- سلمان ساوجي 25
- نظيري نيشابوري 26
- فضولي بغدادي 26
- اهلي شيرازي 26
- محتشم كاشاني 26
- وحشي بافقي 26
- محمد حسين آذربايجاني 27
- ميرزا صابر زوارهاي 27
- فياض لاهيجي 27
- حكيم شفايي 27
- احقر كشميري 27
- صائب تبريزي 28
- عاشق اصفهاني 28
- حزين لاهيجي 28
- واعظ قزويني 28
- تأثير تبريزي 28
- صباحي بيدگلي 29
- فتحعلي شاه 29
- نشاط اصفهاني 29
- فتحعلي خان صبا 29
- وصال شيرازي 29
- يغماي جندقي 30
- غالب دهلوي 30
- داوري شيرازي 30
- گلبن كازروني 30
- سروش اصفهاني 30
- جيحون يزدي 31
- نياز اصفهاني جوشقاني 31
- رضا قلي خان هدايت 31
- هماي شيرازي 31
- خاكي شيرازي 31
- محمود خان ملك الشعرا 32
- محيط قمي 32
- صفي علي شاه 32
- نير تبريزي 32
- صفايي جندقي 32
- صبوري خراساني 33
- صامت بروجردي 33
- اديب فراهاني 33
- عمان ساماني 33
- طرب شيرازي 33
- اقبال لاهوري 34
- فؤاد كرماني 34
- ايرج ميرزا 34
- رفعت سمناني 34
- مدرس اصفهاني بيدآبادي 34
- كمپاني 35
- عبدالسلام تربتي خاموش 35
- اديب السلطنه 35
- ملك الشعراي بهار 35
- نمونهاي از سرودههاي شاعران فارسي زبان معاصر 35
- ناظر زادهي كرماني 36
- جلال الدين همايي 36
- ذبيح الله خسروي 36
- ابراهيم شريفي پور شيرازي 36
- جواد غفورزاده شفق 36
- زين العابدين گلپايگاني 37
- حسين اسرافيلي 37
- ابوالقاسم لاهوتي 37
- يوسفعلي ميرشكاك 37
- محمد رضا شفيعي كدكني 37
- عبدالعلي نگارنده 38
- حبيب چايچيان 38
- قادر طهماسبي 38
- اكبر دخيلي 38
- ابوالقاسم حالت 38
- احمد كمالپور 39
- فجر فرهمند 39
- حسينعلي ركن منظر 39
- نعمت ميرزازاده 39
- حسين مسرور 39
- پژمان بختياري 40
- علي موسوي گرمارودي 40
- صابر همداني 40
- حسين حسيني 40
- اميري فيروز كوهي 40
- سعيد بيابانكي 41
- پاورقي 41
آقا محمد يزدي مشهور به تاجالشعرا متخلص به جيحون، از شاعران اوايل قرن سيزدهم هجري است. وي داراي ديوان شعري است كه يك بار در 1316 ه.ق. در بمبئي و دوبار به سالهاي 1336 ه.ش.و 1363 ه. ش در تهران به چاپ رسيده است. او به سال 1301 يا 1302 ه.ق. در كرمان وفات يافت. مجموعهاي به نام نمكدان نيز از او باقي است كه در سال 1316 ه.ق. در بمبئي چاپ شده است. [252] .انتخاب از مخمس مرثيه:اي حرم كعبهات ز حلقه به گوشان وي دل داناي تو زبان خموشانبا تو كه گفت از حسين چشم بپوشان؟ خاصه در آن دم كه اهل بيت خروشاننزدش با اصغر آمدند معجل گفتند كاين طفل، كو چو بحر بجوشد نيست چو ما كز عطش به صبر بكوشداشك بپاشد چنانكه خاك بپوشد رخ بخراشد چنانكه جان بخروشدجز به كفي آب، عقدهاش نشود حل هي به فغان خود ز گاهواره پراند مادر او هم زبان طفل نداندنه بودش شير تا به لب برساند نه بودش آب تا به رخ بفشاندمانده به تسكين قلب اوست معطل گاهي ناخن زند به سينهي مادر گاهي پيچان شود به دامن خواهرباري از ما گذشته چارهي اصغر يا بنشانش شرار آه چو آذريا ببرش همرهت به جانب مقتل [ صفحه 264] شه ز حرمخانهاش ربود و روان شد پير خرد همعنان بخت جوان شدزان پدر و زان پسر به لرزه جهان شد آمد و آورد، هر طرف نگران شدتا به كه سازد حقوق خويش مدلل گفت كه اي قوم، روح پيكرم است اين ثاني حيدر، علي اصغرم است اينآن همه اصغر بدند، اكبر است اين حجت كبراي روز محشرم است اينرحمي، كش حال بر فناست محول او كه بدين كودكي گناه ندارد يا كه سر رزم اين سپاه نداردبلكه بس افسرده است و آه ندارد جاي دهيد آنكه را پناه نداردپيش كز ايزد بريد كيفر اكمل ناگه از آن قوم از سعادت محروم حرملهاش راند تير كينه به حلقومحلق ورا خست و جست بر شه مظلوم وز شه مظولم آن سه شعبهي مسمومرد شد و سر زد ز قلب احمد مرسل طفلي كز تشنگي به غم شده مدغم جست و برآورد دست و خست و رخ از غمگردن و سر، گاه راست كرد و گهي خم شه ز گلويش كشيد تير و همان دمملك جهان بر جنان نمود مبدل باز اي مه محرم پرشور، سر زدي واندر دلم شرارهي عاشور بر زديآن سر كه چرخ روي به پايش همي نهاد بر نوك ني نموده به هر رهگذر زديدستي كه آستين ورا بوسه داد چرخ در قطع آن تو دامن كين بر كمر زديتو خود همان مهي كه به پيشاني حسين با سنگ جور، نقشهي شق القمر زديبر پيكر امام اممم با زبان تيغ زخمي دهان نبسته كه زخمي دگر زديشاهي كه خاك مقدم او روح كيمياست بر نيزهي سنان، سرش از بهر زر زدي [ صفحه 265] از كام خشك و چشم تر عترت رسول تا حشر شعله در دل هر خشك و تر زدياز روبهان چند، برانگيختي سپه وانگه به حيله پنجه، با شير نر زديزينب كه در سير ز علي بود يادگار او را به تازيانهي هر بد سير زدي [ صفحه 266]
محمود خان ملك الشعرا
محمودخان صبا كاشاني فرزند محمد حسينخان عندليب و نوهي فتحعليخان صبا از شاعران قصيدهسراي قرن سيزدهم هجري، به سال 1228 ه.ق. متولد شد. پس از پايان تحصيلات بر اثر ابراز هنر شاعري و نقاشي و ساير هنرهاي مستظرفه، در دربار قاجار داراي اهميت و اعتبار گرديد. مجموع اشعارش به دو هزار و پانصد بيت ميرسد. مرگش به سال 1311 ه.ق. اتفاق افتاده است. [253] .انتخاب از تركيب بند مرثيه:چون شاه دين به خاك درآمد ز پشت زين بنهاد روي خويش به شكرانه بر زمينابري نديد بر سر آن دشت، غير تيغ قصدي نيافت در دل آن قوم، غير كينهر جا فكنده ديد گلي ياسمين عذار هر سو فتاده يافت مهي مشتري جبينبر صبر او ز جملهي كروبيان قدس برخاست در صوامع افلاك آفرينخاكي كه غرقه گشت به خون گلوي او بردند بهر غاليهي موي حور عيناز داس كوفيان جفا پيشه شد تهي باغ نبي ز لاله و شمشاد و ياسمينبگريست وحش و طير بر آن جم كزو ربود ديو پليد شوم هم انگشت و هم نگينگفتي رسيده وقت كه عالم شود خراب وز باد قهر كشته شود شمع آفتابدر دشت كين، سكنيه چو بر شاه دين گريست برخاست شورشي كه زمان و زمين گريستگريان شدند يكسره كروبيان قدس كرسي به لرزه آمد و عرش برين گريستابليس شد ز كرده پشيمان و شرمناك جبريل ناله كرد و رسول امين گريستبر آسمان فرشته ز غم جامه چاك كرد وز سوز دل به خلدبرين حور عين گريست [ صفحه 267] اسبان به زير زين و ستوارن به زير بار از درد هر كه بود در آن دشت كين گيرستاز تاب خشم، آتش دوزخ زبانه زد بر خود جهان ز بيم جهان آفرين گريستچون لاله رنگ روي زمين چون گه وداع از سوز دل بر آن تن چون ياسمين گريستپس گفت: اي پدر ز چه بر خاك خفتهاي؟بيسر به خاك با تن صد چاك خفتهاي [254] . [ صفحه 268]
نير تبريزي
ميرزا محمد تقي بن ملا محمد مامقاني متخلص به نير و مشهور به حجةالاسلام، از علما و دانشمندان اوايل قرن چهاردهم آذربايجان است. او به سال 1247 ه.ق. در تبريز متولد شد و در 22 سالگي براي تكميل تحصيلات خود به نجف رفت. در آنجا از محاضر استادان و مشايخ آن سامان استفاضه كرده و سپس به تبريز بازگشت. نير در رمضان سال 1312 ه.ق. درگذشت و او را در واديالسلام نجف دفن كردند. تأليفات بسياري از او بر جاي مانده است. [255] شهيد عشق كه تنگ است پوست بر بدنش تو خصم بين كه به يغما زره برد ز تنشدگر بشير به كنعان چه ارمغان آرد؟ ز يوسفي كه قبا كرده گرگ، پيرهنشچراغ دودهي طاها فلك به يثرب كشت ز قصر شام برآورد دود انجمنشزمانه گلشن زهرا چنان به غارت داد كه بار قافله شد، ارغوان و ياسمنشاي خفته خوش به بستر خون، ديده باز كن احوال ما بپرس و سپس خواب ناز كناي وارث سرير امامت، به پاي خيز بر كشتگان بيكفن خود نماز كنطفلان خود به ورطهي بحر بلا نگر دستي به دستگيري ايشان دراز كنبرخيز، صبح شام شد، اي مير كاروان ما را سوار بر شتر بي جهاز كنيا دست ما بگير و ازين دشت پر هراس بار دگر روانه به سوي حجاز كناگر صبح قيامت را شبي هست آن شب است امشب طبيب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب [ صفحه 269] فلك، از دور ناهنجار خود لختي عنان دركش شكايتهاي گوناگون مرا با كوكب است امشببرادر جان، يكي سر بركن از خواب و تماشا كن كه زينب بي تو، چون در ذكر يارب يارب است امشبسرت مهمان خولي و تنت با ساربان همدم مرا با هر دو اندر دل، هزاران مطلب است امشببگو با ساربان امشب نبندد محمل ليلا ز زلف و عارض اكبر، قمر در عقرب است امشبصبا از من به زهرا گو، بيا شام غريبان بين كه گريان ديدهي دشمن به حال زينب است امشباي ز داغ تو روان خون دل از ديدهي حور بي تو عالم همه ماتمكده تا نفخهي صورز تماشاي تجلاي تو، مدهوش كليم اي سرت سر «انا الله» [256] و سنان نخلهي طورديدهها گو همه دريا شو و دريا همه خون كه پس از قتل تو منسوخ شد آيين سرورپاي در سلسله سجاد و به سر تاج، يزيد خاك عالم به سر افسر و ديهيم و قصوردير ترسا و سر سبط رسول مدني آه اگر طعنه به قران زند، انجيل و زبورتا جهان باشد و بوده ست كه دادهست نشان ميزبان خفته به كاخ اندر و مهمان به تنور؟سر بي تن كه شنيدست به لب آيه كهف؟ يا كه ديده ست به مشكوة تنور، آيهي نور؟جان فداي تو كه از حالت جانباري تو در صف ماريه از ياد بشد شور نشورقدسيان سر به گريبان به حجاب ملكوت حورياين دست به گيسوي پريشان ز قصورگوش خضرا همه پر غلغلهي ديو و پري سطح غبرا، همه پر ولولهي وحش و طيور [ صفحه 270] غرق درياي تحير ز لب خشك تو نوح دست حسرت به دل، از صبر تو ايوب صبوركوفيان، دست به تارج حرم كرده دراز آهوان حرم از واهمه در شيون و شورانبيا محو تماشا و ملايك مبهوت شمر سرشار تمنا و تو سرگرم حضورداد آسمان به باد ستم خانمان من تا از كدام باديه پرسي نشان منگردون به انتقام قتيلان روز بدر نگذاشت يك ستاره به هفت آسمان منبيخود درين چمن نكشم نالههاي زار آن طايرم كه سوخت فلك آشيان منآن سرو قامتي كه تو ديدي ز غم خميد ديدي كه چون كشيد غم آخر كمان منرفت آن كه بود بر سر من سايهي هماي شد دست خاك بيز، كنون سايبان منگفتم ز صد يكي به تو از حال كوفه،باش كز بارگاه شام برآيد فغان منعنقاي قاف را هوس آشيانه بود غوفاي نينوا همه در ره بهانه بودجايي كه خورده مي، آنجا نهاد سر دردي كشي كه مست شراب شبانه بوددر يك طبق به جلوهي جانان نثار كرد هر در شاهوار كش اندر خزانه بودنامد بجز نواي حسيني به پرده راست روي كه در حريم الست اين ترانه بودكوري نظاره كن كه شكستند كوفيان آيينهاي كه مظهر حسن يگانه بودگلگون سوار وادي خونخوار كربلا بيسر فتاده در صف پيكار كربلافرياد بانوان سراپردهي عفاف آيد هنوز از در و ديوار كربلابر چرخ مي رود ز فراز سنان هنوز صوت تلاوت سر سردار كربلاسيارگان دشت بلا، بسته بار شام در خواب رفته قافله سالار كربلاشد يوسف عزيز به زندان غم اسير درهم شكست، رونق بازار كربلابس گل كه برد بهر خسي تحفه سوي شام گلچين روزگار ز گلزار كربلا [ صفحه 271] چون سر زد از سرادق جلباب نيلگون صبح قيامتي نتوان گفتنش كه چونصبحي ولي چو شام ستمديدگان سياه روزي ولي چو روز دل افسردگان زبونترك فلك ز جيش شب از بس بريد سر لبريز شد ز خون شفق، طشت آبگونآسيمه سر نمود رخ از پردهي شفق خور، چون سر بريدهي يحيي ز طشت خونليلاي شب دريده گريبان، گشاده مو بگرفت راه باديه، زين خرگه نگونافتاد شور و غلغله در طاق نه رواق چون آفتاب دين قدم از خيمه زد بروناين خرگه عزاي تو، اين طارم كبود لبريز خون ز داغ تو پيمانهي وجودوي هر ستاره قطرهي خوني كه علويان در ماتم تو ريخته از ديدگان فرودگريه ست برتو هر چه نوازنده را نواست نالهست بي تو، هر چه سراينده را سرودتنها نه خاكيان به عزاي تو اشك ريز ماتمسراست بهر تو از غيب تا شهوداز خون كشتگان تو صحراي ماريه باغي و سنبلش همه گيسوي مشك سودكي بر سنان تلاوت قرآن كند سري بيدار ملك كهف تويي، ديگران رقودنشكفت اگر برند تو را سجده، سروران اي داده سر به طاعت معبود، در سجوداي در غم تو ارض و سما خون گريسته ماهي در آب و وحش به هامون گريستهوي روز و شب به ياد لبت چشم روزگار نيل و فرات و دجله و جيحون گريستهاز تابش سرت به سنان، چشم آفتاب اشك شفق به دامن گردون گريستهدر آسمان ز دود خيام عفاف تو چشم مسيح، اشك جگر گون گريستهبا درد اشتياق تو در وادي جنون ليلي بهانه كرده و مجنون گريستهتنها نه چشم دوست به حال تو اشكبار خنجر به دست قاتل تو، خون گريستهآدم پي عزاي تو از روضهي بهشت خرگاه درد و غم زده بيرون گريسته [ صفحه 272] گر از ازل تو را سر اين داستان نبود اندر جهان ز آدم و حوا نشان نبوددر وصف حر:نفس بگرفتش عنان كه پاي دار باره واپس ران، مترس از ننگ و عارعقل گفتش رو كه عار از نار به جور يار از صحبت اغيار بهنفس گفت از عمر برخوردار باش عقل گفتا: عمر شد، بيدار باشنفس گفتا نقد بر نسيه مده عقل گفت اين نسيه از آن نقد بهوين كشاكشهاي نفس و عقل پير نفس شد مغلوب و عقل پير چيرعاشقانه راند باره سوي شاه باتضرع گفت اي باب الهتابيم، بگشا به رويم باب را دوست مي دارد خدا تواب راوحشيام، آودرهام رو بر رسول اي محمد، توبهي من كن قبولديد چون مولا تضرع كردنش كرد طوق بندگي در گردنشگفت بازآ كه در توبه ست باز هين بگير از عفو ما خط جوازگر دو صد جرم عظيم آوردهاي غم مخور، رو به كريم آوردهايدر وصف حضرت عباس:شد به سوي آب تازان با شتاب زد سمند بار پيما را در آببيمحابا جرعه اي در كف گرفت چون به خويش آمد دمي، گفت اي شگفتتشنه لب در خيمه سبط مصطفي آب نوشم من؟ زهي شرط وفاعاشقان از جرم محنت سرخوشند آب كسي نوشند؟ مرغ آتشنددور دار آب، دامن از كفم تا نسوزد ماهيانت از تفمدور دار اي آب، لب را از لبم ترسمت دريا بسوزد از تبم [ صفحه 273] زادهي شير خدا، با مشك آب خشك آب از آب بيرون زد ركابحيدرانه آن سليل ذوالفقار خويش را زد يك تنه بر صد هزارناگهان كافر نهادي از كمين كرد با تيغش جدا، دست از يمينگفت هان اي دست، رفتي شاد رو خوش برستي از گرو، آزاد روساقي اريار است و مي اين مي كه هست دست چبود؟ بايد از سر شست دستليك از يك دست، برنايد صدا باش كآيد دست ديگر از قفالا ابالي نيست دست افشانيام جعفر طيار را من ثانيامدست دادم تا شوم همدست او پر برافشانيم در بستان هواز ازل من طاير آن گلشنم دست گو بردار دست از دامنمچند بايد بود بند پاي من تير بايد شهپر عنقاي مناز كمين ناگه سيه دستي به تيغ برفكندش دست ديگر بيدريغچون دو دست افتاده ديد آن محتشم گفت: دستارو كه من بي تو خوشماندر آن كويي كه آن محبوب روست عاشق بيدست و پا دارند دوستعاشقي بايد ز من آموختن شد علم پروانه، از پر سوختنبد چو شور عشق، سر تا پاي من شد قيامت راست بر بالاي منشد پرافشان، جعفر طيار وار درگذشت و رفت سوي يار، يارشد هماغوش شه بدر و حنين ماند ازو دستي و دامان حسيندر وصف حضرت علي اصغر عليهالسلام:شد چو خرگاه امامت چون صدف خالي از درهاي درياي شرفشاه دين را گوهري بهر نثار جز دري غلتان نماند اندر كنارشيرخواره، شيرغاب پردلي نعت او عبدالله و نامش علي [ صفحه 274] در طفوليت، مسيح عهد عشق «اني عبدالله» [257] گو، در مهد عشقبهر تلقين شهادت، تشنه كام از دم روحالقدس، در بطن مامداده يادش، مام عصمت جاي شير در ازل خون خوردن از پستان تيربا زبان حال، آن طفل صغير گفت با شه، كاي امير شيرگيرجمله را دادي شراب از جام عشق جز مراكمتر نشد زان كام عشقگرچه وقت جانفشاني دير شد «مهلتي بايست تا خون شسير شد»تشنهام، آبم ز جوي تير ده كم شكيبم، خون به جاي شير دهبرد آن مه را به سوي رزمگاه كرد رو بر شاميان رو سياهگفت كاي كافر دلان بدسگال كه به رويم بستهايد آب زلالآب ناپيدا و كودك ناصبور شير از پستان مادر گشته دوردر كمان بنهاد تيري حرمله اوفتاد اندر ملايك غلغلهجست چون تير از كمان شوم او پر زنان بنشست بر حلقوم اوغنچهي لب بر تلكم باز كرد در كنار باب، خواب ناز كردوه چه گويم من كه آن طفل شهيد اندر آن آيينه روشن چه ديدآن گشودن لب به لبخند از چه بود وان نثار شكر و قند از چه بودرمز «كنت كنز» [258] بودن سر به سر زير آن لبخند شيرين، مستتررمزهاي نامهي عهد الست كه شهيد عشق با محبوب بستپس ندا آمد بدو كاي شهريار اين رضيع خويش را بر ما گذارتا دهيمش شير از پستان حور خوش بخوا بانيمش اندر مهد نور [ صفحه 275] در وصف حضرت علي اكبر عليهالسلاماكبر آن آيينه رخسار جد هيجده ساله جوان سرو قدبرده در حسن از مه كنعان گرو قصهي هابيل و يحيي كرده نوبا ادب بوسيد پاي شاه را روشناييبخش مهر و ماه راكاي زمام امر «كن» [259] در دست تو هستي عالم طفيل هست توبي تو ما را زندگي بيحاصل است كه حيات كشور تن با دل استدارم اندر سر هواي وصل دوست كه سراپاي وجودم ياد اوستگفت: بشتاب اي ذبيح كوي عشق تا خوري آب حيات از جوي عشقاي سوم قرباني از آل خليل از نژاد مصطفي اول قتلشاهزاده سوي خيمه شد روان گفت نالان كاي بلاكش بانوانهين فراز آييد و بدوردم كنيد سوي قربانگه روان زودم كنيدمادرا برخيز و زلفم شانه كن خود به دور شمع من پروانه كندست حسرت طوق كن بر گردنم كه دگر زين پس نخواهي ديدنمكاين وداع يوسف و راحيل نيست هاجر و بدرود اسماعيل نيستبرد يوسف سوي خود راحيل را ديد هاجر زنده اسماعيل رامن براي دادن جان ميروم سوي مهمانگاه جانان ميرومسر نهادش بر سر زانوي ناز گفت كاي باليده سرو سرفرازاي به طرف ديده خالي جاي تو خيز تا بينم قد و بالاي تواي نگارين آهوي مشكين من با تو روشن چشم عالم بين مناين بيابان جاي خواب ناز نيست ايمن از صياد تيرانداز نيست [ صفحه 276] گفتمت باشي مرا تو دستگير اي تو يوسف، من تو را يعقوب پيرجبرئيل آمد شتابان بر زمين از فراز عرش ربالعالمينگفت كاي فرمانده ملك وجود پيشت آوردستم از يزدان درودگر نبودي بود تو، عالم نبود امتزاج طينت آدم نبودما نكرديم اين شهادت بر تو حتم اي جلال كبريايي بر تو ختمگر كشي جان جهان، نك زان توست گوش عزرائيل بر فرمان توستداد پاسخ شاه با روحالامين كاي امين وحي ربالعالمينعاشق جانانه را با جان چه كار؟ درد كز يار است، با درمان چه كار؟جبرئيلا، اين كه بيني ني منم اوست يكسر، من همين پيراهنمگر من از هر دو جهان بيگانهام گنج پنهاني ست در ويرانهامگفت، چشم دخترانت در ره است گفت: عشق از ديدن غير، اكمه استگفت: ترسم زينبت گردد اسير گفت: سوي اوست از هر سو مصيرگفت: بهرت آب حيوان آورم گفت: من از تشنگي آن سوترمجبرئيلا، من ز جو بگذشتهام آب حيوان را در آن سو هشتهامگفت: آوردستم از غيبت، سپاه تا كنند اين قوم كافر را تباهگفت: مهلا، خود ز من دارد مدد جبرئيلا،آن سپاه بيعددآن كه با تدبير او گردد فلك كي بود محتاج امداد ملكگر فشانم دست، ريزم ز آستين صد هزاران جبرئيل راستينهستي ايشان همه از هست ماست رشتهي تدبيرشان در دست ماستجبرئيلا، چشم ديگر بايدت تا كه حال عاشقان بنمايدتجبرئيلا، من خود از كف هشتهام دست جانان است تار رشتهامهشته طوق عشق خود بر گردنم ميبرد آنجا كه خواهد بردنم [ صفحه 277] اين حديث محنت ايوب نيست داستان يوسف و يعقوب نيستصبر ايوب از كجا و اين بلا اين حسين است و حديث كربلادوركش زين ورطه رخت، اي محتشم تا نسوزد شهپرت را آتشمهين سپاهت دور دار از راه من كه جهانسوز است برق آه منآمد از هاتف به گوش او ندا از حجاب بارگاه كبرياكاي حسين، اي نوح طوفان بلا اين همان عهد است و اينجا كربلاتو بدين سان گر كني جنگ آوري پس كه خواهد شد بلا را مشتري؟هين فرود آ، اي شه پيمان درست كه بساط كبريايي زان توستاي حريم وصل ما، مأواي تو اندر آ، خاليست اينجا جاي توچون پيام دوست از هاتف شنيد دست از پيكار دشمن بر كشيدگفت حاشا من نيام در عهد، سست اين كشاكشها همه از بهر توستآشناي تو ز خود بيگانه است خود تويي تو، گر كسي در خانه استعشق را با من حديث اختيار «مسألهي دور است اما دوريار»عشق را نه قيد نام است و نه ننگ جمله بهر توست، چه صلح و چه جنگصورت آيينه، عكسي بيش نيست جنبش و آرام آواز خويش نيستاين كشاكش نيستم از نقض عهد قاتل خود را همي جويم به جهدورنه من بر مرگ از آن تشنه ترم هين ببار اي تير باران بر سرم [ صفحه 278]
صفايي جندقي
ميرزا احمد جندقي فرزند يغماي جندقي متخلص به صفايي داراي ديوان شعر است و تركيببند مراثي او از بهترين نوع شعر مراثي ميباشد. [260] .اي از ازل به ماتم تو در بسيط خاك گيسوي شام باز و گريبان صبح، چاكذات قديم، بهر عزاداري تو بس هستي پس از هلاك تو يكسر سزد هلاكخود نام آسمان و زمين و آنچه اندرو از نامهي وجود چه باك ار كنند پاك؟تا جسم چاك چاك تو عريان به روي دشت جان جهانيان همه زيبد به زير خاكارواح شايد ار همه قالب تهي كنند تا رفت جان پاك تو از جسم تابناكتخت زمين به جنبش اگر اوفتد چه بيم؟ رخش سپهر از حركت ايستد چه باك؟هم آه سفليان به فلك خيزد از زمين هم اشك علويان به سمك ريزد از سماكخون تو آمدهست امانبخش خون خلق خون را به خون كه گفته نشايد نمود پاك؟تنها مقيم بارگهت، قلبنا لديك سرها نثار خاك رهت، روحنا فداكباز از افق هلال محرم شد آشكار بر چهر چرخ، ناخن ماتم شد آشكارني ني به قتل تشنهلبان از نيام چرخ خونريز پرچمي ست كه كمكم شد آشكاريا برفراشت رايت ماتم دگر سپهر وينك طراز طرهي پرچم شد آشكاريا راست بهر ريزش خونهاي بيگنه پيكاني از كمان فلك خم شد آشكاريا فر و نهب پردگيان رسول را از مهر و مه، صحيفه و خاتم شد آشكاراين ماه نيست، نعل مصيبت بر آتش است كز بهر داغ دودهي آدم شد آشكارصبح نشاط دشمن و شام عزاي دوست اين سور و ماتميست كه در هم شد آشكار [ صفحه 279] آهم به چرخ رفت و سرشكم به خاك ريخت اكنون نتيجهي دل پر غم شد آشكارز افغان سينه ابر پياپي پديد گشت ز امواج ديده سيل دمادم شد آشكارآهم شراره خيز و سرشكم ستاره ريز اين آب و آتشي ست كه توام شد آشكارنظم ستارگان مگر از يكدگر گسيخت يا اشك اين عزاست كه گردون ز ديده ريختبست آسمان كمر چو به آزار اهل بيت بگوشد در زمين بلا، بار اهل بيتبر يثرب و حرم دو جهان سوخت تا فتاد با كربلا و كوفه سر و كار اهل بيتروزي لواي ال علي شد نگون كه زد خرگه به صحن ماريه سردار اهل بيتدشمن ندانم آتش كين در خيام زد يا در گرفت ز آه شرر بار اهل بيت؟گردون چرا نگون نشد آن دم كه از حرم شد بر سپهر، نالهي زنهار اهل بيت؟زان كاروان جز آتش حسرت به جا نماند چون كوچ كرد قافله سالار اهل بيتتشويش و خوف واهمه، غمخوار بيكسان اندوه و رنج و حسرت و غم يار اهل بيتنگذاشت خصم سفله حجابي به هيچ وجه جز گرد ماتم تو، به رخسار اهل بيتخفتي به خاك و خون تو و در ماتمت نديد جز خواب مرگ، ديدهي بيدار اهل بيتتنها نه خاكيان به تو جيحون گريستند در ماتم توجن و ملك خون گريستندخاكم به سر، برآر سر از خاك و درنگر تا بر تو آسمان و زمين چون گريستندتا بر سنان، سرت سوي گردون بلند شد بر فرشيان ملايك گردون گريستندبركشتگان كشتهي كوي تو، كاينات از زخم كشتگان تو افزون گريستندشد اين عزاي خاص چنان عام تا به هم هشيار و مست و عاقل و مجنون گريستندآن روز، خون خود به ركاب ار كست نريخت در ماتم و عالمي اكنون گريستندتا كربلا ز كوفه، به خونريز يك بدن پر تابه به پر پياده و سر تا به سر سوار [ صفحه 280] با دعوي خداي پرستي، خداي سوز از التزام ظلم به رحمت اميدوارذكر رسول بر لب و بغض ولي به دل در چشمها كتاب عزيز، اهل بيت خوارتا راز رزم و رسم جدل در جهان كه ديد آيد برون برابر يك مرد صد هزار؟از تاب تشنهكامي او جاودان كم است جوشد به جاي آب، اگر خون ز چشمهسارزين غم مگر شكسته سراپاي آب نهر؟ بس تن برهنه سرزده بر سنگ آبشارآن نعش نازنين تو بي سر كجا رواست؟ وان سر جدا فتاده ز پيكر كجا رواست؟يك قلب و تيغها همه تا قبضه، اي دريغ يك جسم و تيرها همه تا پر كجا رواست؟سرگشته خواهران تو را خسته دل، فسوس بستن به پيش چشم برادر، كجا رواست؟فرزند اگر فرنگي و مادر اگر مجوس قتل پسر، برابر مادر كجا رواستزنهاي بيبرادر و اطفال بيپدر خشم آزماي خصم ستمگر كجا رواست؟آن گونه تاب تشنگي، آن طرفه قحط آب در حق خاندان پيمبر كجا رواست؟شط فرات از آتش حسرت كباب شد وز تشنگيش از عرق خجلت آب شددر حق ساكنان بهشت، آب سلسبيل بر ياد تشنه كامي او خون ناب شدجبريل، دست بر سر و سر برد زير بال چون دست بر عنان زد و پا در ركاب شدامر شكيب كرد حرم را و خويشتن بر ناشكيبي همه، بيصبر و تاب شدعمر از فراز روي و اجل از ققاي او اين بيدرنگ آمد و آن با شتاب شدآه از دمي كه فارس ميدان كربلا چون اشك خود فتاد به دامان كربلااين غم كجا برم كه غمش را كسي نخورد؟ جز خواهران بيكس و اطفال نااميددهر از ازل گرفته عزايت كه روز و شب گيسو بريد شام و سحر پيرهن دريداكرام بين كه بعد شهادت چه كرد خصم از ني جنازه بستش و از خون كفن بريد [ صفحه 281] قاتل برين قتيل نه تنهاگريست زار تيغي كه سر بريدش، از آن نيز خون چكيددر بطن مادران همه طفلان خورند خون ز آبي كه طفلش از دم پيكان كين مكيدبر حالت غريبي او آسمان گريست تنها نه آسمان، همه كون و مكان گريستهم بر رجال كشتهي بيكفن و دفن سوخت هم بر نساء زندهي بيخانمان گريستبر سينه و لبش، همه صحرا و باغ سوخت بر ديده و دلش، همه دريا و كان گريستگلها به خاك ريخت چو گلشن به باد رفت بلبل به حسرت آمد و بر باغبان گريستتا پيكر امام زمان بر زمين فتاد روح الامين به حال زمين و زمان گريستجسم جهان فتاد تهي زان جهان جان جان جهانيان به عزاي جهان گريستبر اين غريب دشت بلا، نفس وعقل سوخت بر اين قتيل تيغ جفا، جسم و جان گريستامروز روز قتل شهيدان كربلاست صحراي حشر، عرصهي ميدان نينواستپشت حسينيان حجاز، از ملال خم صوت مخالفان عراق، از نشاط راستاز طرف خيمهگه همه فرياد الامان وز سمت حربگه همه آواز مرحباستاز دختران بيپدر افغان وا حسين وز خواهران خون جگر، آشوب وا اخاستعزمش پي شهادت و حزمش بر اهل بيت آسودهي اسيري و آمادهي فداستيك سو نواي ناله و يك سو نفير ناي گوشي فرا به معركهي، گوشي به خيمههاست [261] بر جان فشاني خود و تشويق اهل بيت يك چشم رو به مقتل [262] و يك چشم بر قفاستيك دودمان به خاك مذلت شهيد گشت تا دور آسمان به مراد يزيد گشتانديشهناكم از غم بيياري شما در ماتم از خيال گرفتاري شما [ صفحه 282] ناچار خاطر همه آزردم ار نه من هرگز رضا نيام به دل آزاري شماقطع نظر كنيد ز من هم كه بعد ازين با نيزه است نوبت سرداري شماكمتر كنيد سينه و كمتر به سر زنيد كاين لحظه نيست وقت عزاداري شماآبي بر آتشم نتوانيد زد ز اشك افزود تابش دلم از زاري شماكم نيست گر به ذل اسيرس كنيد صبر از عزت شهادت ما، خواري شمادركارها خداست وكيل و كفيل من كافي است حفظ او به نگهداري شماهم خشم او كند طلب خون ما ز خصم هم نصر او سرد به مددكاري شمادر داد تن به مرگ چو كارش ز جان گذشت بگذاشت پاي بر سر جان وز جهان گذشتچندان به كشتگان خود از چشم دل گريست كآب از ركاب بر شد و خون از عنان گذشتپير فلك خميد چو آن پير خسته جان بر نعش چاك چاك جواني چنان گذشترخ بر رخش نهاد و به حسرت سرشك ريخت اين داند آن كه از پسري نوجوان گذشتبرق ستيزه، خشك و ترش، برگ و بار سوخت بر يك بهار گلشن او صد خزان گذشتمردان به خاك و خون همه خفتند تشنهكام با آن كه موج اشك زنان از ميان گذشتتنهاي ياوران همه در خاك و خون تپان سرهاي همرهان همه بر نيزه خون چكانخونابهي گلوي وي از چوب ميچكيد يا خون گريست با همه آهن دلي سنان؟تنها قتيل تيغ گذاران لشكري سرها دليل ناقهسواران كاروانتنها به پاس شد همه بر آستان مقيم سرها به سرپرستي اهل حرم روانتنها گواه حسرت سرهاي تشنه لب سرها نشان پيكر مجروح كشتگانتنها كتابتي ز معادات دهر دون سرها علامتي ز ستمهاي آسمانزين ماجرا عجب نه اگر خون به جان اشك جاري بود ز ديدهي جبريل جاودان [ صفحه 283] تا طيلسان ز تارك آن تاجور فتاد از فرق شهسوار فلك، تاج زر فتاددر ماتم تو دير و حرم، پير و دير سوخت اين خود چه دوزخي ست كه در خير و شر فتاداين تابشيست تيره كه در كفر و دين فروخت وين آتشيست خيره كه در خشك و تر فتادبا سخت جاني دل پولاد خاي خصم چون شد كه ننگ سخت دلي بر حجر فتاد؟اين خاكدان تيره مرمت پذير نيست زين سيل خانه كن كه به هر كوي و در فتاددر باغ دين ز تيشهي بيداد دم به دم نخلي ز پا درآمد و سروي به سر فتادتا پايمال پهنه شد آن چهر خاكسود در بحر خون ز بام فلك طشت زر فتادهر داغديده، ديدهي او هر چه كار كرد بر كشتههاي پارهي بيسر نظر فتادخواهر ز يك طرف به برادر نگاه دوخت مادر ز يك جهت نظرش بر پسر فتادبگشاي چشم و قافله را در گذار بين ما را چو عمر از در خود رهسپار بيناز سينهها خروش به جاي جرس شنو از ديدهها سرشك به جاي قطار بيندر ديدهها بنات نبي را ميان خلق جاي نقاب، گرد عزا بر عذار بينبرخي به خواهران تبه خانمان نگر لختي به دختران سيه روزگار بينبيمار كربلا به تن از تب، توان نداشت تاب تن از كجا؟ كه توان بر فغان نداشتگر تشنگي ز پا نفكندش غريب نيست آب آن قدر كه دست بشويد ز جان نداشتدر كربلا كشيد بلايي كه پيش وهم عرش عظيم طاقت نيمي از آن نداشتزآمد شد غم اسرا در سراي دل جايي براي حسرت آن كشتگان نداشتدر دشت فتنهخيز كه زان سروان، تني جز زير تيغ و سايهي خنجر امان نداشتاين صيد هم كه ماند نه از باب رحم بود ديگر سپهر، تير جفا در كمان نداشتيا كور شد جهان كه نشاني ازو نديد يا كاست او چنان كه ز هستي نشان نداشتاز دوستانش آن همه ياري يقين نبود وز دشمنان هم اين همه خواري گمان نداشت [ صفحه 284] از بهر دوستان وطن غير داغ و درد ميرفت سوي يثرب و هيچ ارمغان نداشتتا شام هم ز كوفه در آن آفتاب گرم بر فرق، جز سر شهدا سايبان نداشتاز يك شراره آه، چرا چرخ را نسوخت در سينه آتش غم خودگر نهان نداشت؟وز يك قطار اشك چرا خاك را نشست گر آستين به ديدهي گوهر فشان نداشت؟ [263] [ صفحه 285]
صفي علي شاه
حاج ميرزا محمد حسن اصفهاني عارف مشهور و مؤسس سلسلهي صفي علي شاهي، به سال 1251 ه.ق. در اصفهان متولد شد. او پس از آموختن مبادي علوم، از بيست سالگي به شيراز، كرمان، يزد، مشهد و سپس به هند مسافرتهايي كرده است. در سفر هند «زبدة الاسرار» را سرود. در جواني مريد رحمتعلي شاه و پس از وفات او مريد حاج آقا محمد شيرازي ملقب به منور علي شاه شد. وي بالاخره مقيم تهران شده و به ارشاد پرداخت. صفي علي شاه به سال 1316 ه.ق. در تهران وفات يافته و در خانقاه خويش مدفون گرديد. [264] .هان برو زينب كه خواهي شد اسير هست جانت زين اسيري ناگزيرروي گردون را اگر گيرد غبار كي توان انداخت گردون را ز كاربحر توحيدي تو، گر پر شد كفت سوخت كفها خواهد از موج تفتحق تو را خواهد اسير سلسله از رضاي حق مكن خواهر گلهحق تو را خواهد اسير از بهر آن كه نمايد خاكيان را امتحانچون اسيرت خواست حق، چالاك شو زير بار امر حق، بيباك روگنج توحيدي تو، از ويران مرنج زانكه در ويرانه باشد جاي گنجچون به زنجير اوفتادي شاد باش بند را همدت با سجاد باشهر دو زنجير بلا را قابليد زانكه از يك دوده و يك حاصليدهان برو زينب كه عصر آمد به پيش صبح خويشي، شام خويشي، عصر خويشجله صبحت در اسيري عصر باد عصرها را همتت ذوالنصر بادرو يتيمان مرا غمخوار باش در بلا و در شدايد يار باش [ صفحه 286] رو كه هستم من به هر جا همرهت آگهم از حال قلب آگهتنردبان عشق باشد راه شام زان به معراج آيي، اي احمد مقامراه شام اي جان من منهاج توست وان خرابهي شام غم، معراج توستچون خرابه گشت جايت شاد باش تا كه گنج حق شودبر خلق فاشهان برو زينب كه دردت بيدواست دردمند حق طبيب دردهاستچون رود بيمار اندر سلسله بد مكن دل، شو دليل قافلهاو چو شير و امر حق، زنجير حق كي سر از زنجير تابد شير حق؟گر خورد سيلي سكينه دم مزن عالمي زين دم زدن بر هم مزنكنز مخفي پيش ازين بنهفته بود شير هستي زين نيستان خفته بودتا شود مفتوح، راه معرفت بر همه خلقان ز آثار و صفتپس تو را لازم بود بيمعجري تا شود ظاهر كمال حيدريآن اسيري زين شهادت بس سر است در اسيري تو حق پيداتر استچون كه زينب در سرادق بازگشت سوي ميدان شاه ميدان تاز گشتذوالجناح عشق، آتش خوي شد بيزبان،«اني انا الله» [265] گوي شدبيزبان حشا كه اندر كوي حق بد زبان «لن تراني» [266] گوي حقگشت ازو آتش گلستان بر خليل خضر را در ره نوردي بد دليلبرق نعلش نار نخل طور بود موسي آن را نار ديد و نور بودزنده از هر تار مويش در شميم صد هزاران عيسي محيي الرميمآسمانها بستهي موي دمش بحر امكان گردي از خاك سمشچون عنان او روان در راه شد خاك صحرا هم «صفات الله» شد [ صفحه 287] جاي هر گامي كه بر ميداشت او انبيا را بود جاي چشم و روچون به ميدان شهادت پا نهاد پا برون از ملك «او ادني» [267] نهادشد ركابش حلقهي عرش برين عرش يعني پاي آن عرش آفرينذوالجناحا، تير تك شو، شب رسد باز ترسم كز قفا زينب رسدوصفها جز لفظ پيچاپيج نيست قصد عاشق جز شهادت هيچ نيستالغرض شد سوي ميدان ره نورد ذوالجناح و فارس او، شاه فردآفتاب عشق. ميدان تاب شد عقل آنجا برف بود و آب شدعقل تنها ني دم از هيهات زد عشق را هم بهت برد و مات زدلامكان داني كه فوق عرش بود زير سم ذوالجناهش فرش بودتا به خدمت بوسدش نعل سمند قاب قوسين از حد خود شد بلندلامكان شد پست بر بالاي او پست و بالا گشت تنگ از جاي اوپردهي «كشف الغطا» برچيده شد آنچه حيدر را يقين بد ديده شد [268] .ذات مطلق بيحجاب اي مرد كار گشت در ميدان توحيد آشكارآفتاب لايزالي برفروخت پردههاي «لن تراني» [269] را بسوختآنكه در معراج وحي از وي رسيد پيش پيش ذوالجناحش ميدويدچون نواي «قبل موتوا ان تموت» شد بلند از ناي «حي لا يموت»بود طفلي شيرخوار اندر حرم كافرينش را پدر بد در كرمخورد از پستان فضل آن پسر شير رحمت، طفل جان بوالبشردر اميد جان نثاري آن زمان خويش را افكند از مهد امان [ صفحه 288] دست از قندان جان بيرون كشيد بندهاي بسته را بر هم دريدبانگ بر زد كاي غريب بينوا نيستي بيكس هنوز، اين سو بيامانده باقي بين ز اصحاب كرم شيرخوار خسته جاني در حرمبانگ زد كاي ساقي بزم الست شيرخوار از كودكي شد مي پرستشيرخوار عشق از امداد پير شد ز بوي باده مست و شيرگيرشيرخوارم گر چه من شير حقم زهرهي شيران بدرد ابلقماندكي گر شير جانم هي كند شير گردون شير جان را قي كندشيرخوارم ليك شيرم مست شد چرخ در ميدان عزمم پست شدعزم كوي دوست چون داري بيا ارمغاني بر به درگاه خداارمغان اين لؤلؤ شهوار بر نزد خسرو زر دست افشار برنيست دست از بهر دفع دشمنت دست آن دارم كه گيرم دامنتگر كه نتوانم به ميدان تاختن سوي ميدان جان توانم باختنگر ندارم گردن شمشير جو تير عشقت را سپر سازم گلوحضرت عباس (ع)گفت از غير تو دل برداشتم هر دو عالم را ز كف بگذاشتمدست عباس ار نباشد صفشكن بهر ياري تو نبود گو به تننك علم را جانب ميدان زنم گسر شوم بي دست بر كيوان زنمدر ميان عاشقان پاكباز چون علم گردم به عالم سرفرازخوش ز خون خويش از ميدان جنگ باز گردانم علم را سرخ رنگچون علم گرديد از خون سرخ رنگ روسفيد آيد علمدارت ز جنگگر نيفتد از بدن در عشق يار دست باشد بر بدن بهر چه كار؟ [ صفحه 289] اين بگفت و بحر جانش كرد جوش شد به ميدان، مشك بيآبي به دوشحضرت علياكبر (ع)چون علياكبر به تأييد پدر سوي ميدان فنا شد ره سپراز پي ارشاد و تكميل، اي شگفت راه افزون رفته را از سر گرفتچون سراح معرفت وهاج شد مصطفايي جانب معراج شدجبرئيل عقل تا ميدان عشق در ركاب آن مه كنعان عشقچون به ميدان دست بر شمشير زد تيغ لا بر فرق غير پير زدجبرئيل عقل از رفتار ماند خانه خالي، غير رفت و يار ماندشمس ميدان تاب وحدت بر فروخت پردههاي عقل و كثرت را بسوختگرم شد زان جلوه جان آن جناب در قتال خصم هي زد بر عقابشد چو بر او كشف اسرار وجود ديد در دار وجود اندر شهودجز حسين بن علي ديار نيست اوست فرد و هيچ با او يار نيستعالم اسما چو شد بر وي عيان ماند باقي يك تعين بس گرانامام سجاد (ع)شد طبيب دردمندان يار عشق بر سر بالين آن بيمار عشقكاي طبيب دردهاي بيدوا حال تو چون است؟ برگو ماجرااي علي آوردهام از حق پيام بر تو من بعد از تحيات و سلاممالك الملكي و سلطان وجود مظهر من، مظهر غيب و شهودگردنت بود، اي به قدرت شير من از ازل زيبندهي زنجير من [ صفحه 290] جز تو جاني را نبود اين حوصله پس مبارك بر توباد اين سلسلهچون پيام دوست بشنيد آن عليل از زبان حق بدون جبرئيلبرگشود او ديدهي حق بين خويش ديد حق را بر سر بالين خويشاحمدي برگشته از معراق قرب مرعلي را هشته بر سر تاج قربشد عليل حق بلند از جايگاه بوسه باران كرد خاك پاي شاهگفت كاي درد و غمت درمان من اي فداي درد عشقت جان منگر تو پرسي حال بيماران غم بس گوارا باشد اين درد و المچون كه زنجير تو را من قابلم زير اين زنجير خوش باشد دلممن به زنجير تو دارم افتخار شير حق را نيست از زنجير عار [ صفحه 291]