سیری در مرثیهی عاشورایی صفحه 33

صفحه 33

ميرزا محمد قمي متخلص به «محيط» ملقب به «شمس الفصحا» از شاعران اواخر قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم هجري است. وي در شهر قم متولد شد. تحصيلات خود را در رشته‌ي علوم عقلي و نقلي در قم و اصفهان به پايان رسانيد. سپس به تهران آمد و پس از يك چند به جانشيني پدر و برادر خويش كه زندگي را بدرود گفته بودند، در دستگاه دوستعلي خان معيرالممالك كه در شمار وزيران و مقربان حكومت قاجاريه بود به كار تعليم دوست محمدخان فرزند وي گماشته شد. به علاوه در انجمن شاعران شركت مي‌كرد و اشعار خود را مي‌خواند. مرگش به سال 1317 ه.ق. اتفاق افتاد و در مزار شيخان قم به خاك سپرده شد. پس از او ميرزا حيدر علي ثريا مشهور به «مجدالادبا» كه پدر همسر محيط قمي بود، ديوان او را گردآوري و تدوين كرد. اين ديوان در سال 1362 خورشيدي در تهران چاپ و منتشر شده است. [270] صبر تو فزون ز ممكنات است حسين خون از عطشت دل فرات است حسين‌در عرصه‌ي كربلا به مهر شه عشق كاري كردي كه عقل مات است حسين [ صفحه 292]

صبوري خراساني

حاجي ميرزا محمد كاظم از احفاد صبوري كاشاني و برادرزاده‌ي فتحعلي‌خان صباست. او در مشهد نشأت يافت و در قصيده‌سرايي ماهر گشت. ناصرالدين شاه قاجار وي را به لقب ملك‌الشعرايي آستانه‌ي رضويه مفتخر كرد. ديوان او مشتمل بر قصايد و غزليات و مقطعات است كه به طبع رسيده. وي در وباء سال 1322 ه.ق. در مشهد درگذشت و از جمله‌ي فرزندان وي، محمدتقي ملك‌الشعراي بهار است. [271] .دراي كارواني، سخت با سوز گداز آيد چو آه آتشيني كز دل پر غصه بازآيدگمانم كارواني از وطن آواره گرديده كه آواز جرس با ناله‌هاي جانگداز آيداگر اين كاروان است از حسين فرزند پيغمبر چرا او را اجل منزل به منزل پيشباز آيدالا يا خيمگي، خرگاه عزت بر سر پاكن كه ناموس خدا زينب،ز راهي بس دراز آيدبه وقت بازگشت شام، يارب چون بود حالش بهين دخت علي كامروز اندر مهد ناز آيدفلك گسترده خواني، آب و نانش خون و لخت دل عراقي ميهمان‌دار است و مهمان از حجاز آيدبه روي ميهمانان حجازي آب و نان بستند كه ديده ميزبان هرگز چنين مهمان‌نواز آيد؟بنازم مقتدايي را كه در محراب شمشيرش ز خون سر وضو سازد چه هنگام نماز آيديزيد از زاده‌ي خيرالبشر بيعت طمع دارد چگونه طاعت جبريل با ابليس سازد آيد؟سليمان هيچ كس ديده مطيع اهرمن گردد؟ حقيقت كس شنيده زير فرمان مجاز آيد؟معاذ الله، مطيع كفر هرگز دين نخواهد شد وگر بايد شدن مقتول، گو شو، اين نخواهد شداز آن بيعت كه دشمن خواست اولات پيمبر را همان خوشتر كه بنهادند گردن، تيغ و خنجر رااسير بيعت دونان شدن، آن مشكلي باشد كه آسان بركند بر دل، اسيريهاي خواهر را [ صفحه 393] چه تلخيهاست در تمكين نااهلان كه چون شكر گوارا مي‌كند در كام جان، مرگ برادر راكنار آب جان دادن، لب خشكيده آسان‌تر كه دين تر دماغ از مي، يزيد شوم كافر راسر غيرت فرو نارند مردان پيش نامردان اگر چه از قفا از تن جدا سازند آن سر رازهي مردان كه اندر بيعت فرزند پيغمبر گر افتد دستشان از تن، دهند آن دست ديگر رازهي اصحاب با همت كه پيش نيزه و خنجر براندازند از تن جوشن و از فرق، مغفر رانهنگاني كه بهر تشنه كامان تا برند آبي شكافند از دم شمشير، درياهاي لشكر رانخوردند آب و جان دادند پهلوي فرات آخر بنوشيدند از جام فنا، آب حيات آخرفلك، با غيرت خيرالبشر لختي مدارا كن مدارا كن به آل الله و شرم از روي زهرا كن‌ره شام است در پيش و هزاران محنت اندر پي به اهل البيت رحمي اي فلك در كوه و صحرا كن‌شب ار طفلي ز روي ناقه بر روي زمين افتد به آرامي بگيرش دست و بيرون خارش از پا كن‌فلك، آن شب كه خرگاه ولايت را زدي آتش دو كودك از ميان گم شد، بگرد اي چرخ پيدا كن‌شود مهر و مهت گم، اي فلك از شرق و از مغرب بجوي اين ماهرويان و دل زينب تسلا كن‌شب تاري كجا گشتند متواري؟ بكن روشن چراغ ماه و تفتيشي از آن دو ماه‌سيما كن‌به صحرا ام‌كلثوم است و زينب هر دو در گردش تو هم با اين دو خاتون، جستجو در خار و خارا كن‌اگر پيدا نگردند، آن دو طفل در به در امشب مهياي عقوبت، خويشتن را بهر فردا كن‌گمانم زير خاري هر دو جان دادند با خواري به زير خار، گلهاي نبوت را تماشا كن‌اگر چه هر نفس دور تو ظلم تازه‌اي دارد بس است اي آسمان، ظلم و ستم اندازه‌اي دارددر آن صحرا چو بيكس ماند شبل بوتراب آخر ز دست بيكسي آورد، پا اندر ركاب آخركه ناگه شصت و شش زن آمدند از خيمه‌گه بيرون كه ما را مي سپاري با كه، اي مالك رقاب آخر؟تو اي صبح سعادت، گر ز ما غايب شوي اكنون برند اين كوفيان ما را سوي شام خراب آخر [ صفحه 294] پسندي اي در درج ولايت، كودكانت را فرو بندند چون گوهر، همه بر يك طناب آخر؟عيالت را روا داري برند اعدا به صد خواري به بزم زاده‌ي مرجانه روي بي‌نقاب آخر؟تسلي داد اهل البيت را با چشم تر، وانگه به ميدان شهادت راند مركب با شتاب آخربرآورد از ميان شمشير آتشبار چون حيدر بزد خود را به قلب آن شياطين چون شهاب آخرزدند از هر طرف، تيغ و سنانش آن قدر بر تن كه از زين بر زمين آمد ز زخم بي‌حساب آخرسرش چون شمس داير، ليك اندر شهر شام آمد تنش چون قطب ساكن، ليك بر خاكش مقام آمدفلك، آخر خرابه جاي آل مصطفي دادي عيال مصطفي را خانه‌ي بي‌سقف جا دادي‌به كام پور بوسفيان، ولي الله را كشتي به قتل سبط احمد، كام اولاد زنا دادي‌ربودي گوشوار از گوش عرش كبريا وانگه به پيش چشم زينب جلوه از طشت طلا دادي‌تسلي خواستي از اين جفاها، خواهرانش را حسيني را گرفتي، بدره‌ي زر خونبها دادي‌گرفتي از سليمان خاتم و دادي به اهريمن زحق، حق از چه بگرفتي و باطل را چرا دادي؟نمودي خشك، گلزار نبوت را ز بي‌آبي به باغ كفر، نخل شرك را نشو و نما دادي‌به روز بدر، دادي فتح و نصر بر رسول‌الله سزاي نصرت بدر، از شكست كربلا دادي‌دعي بن دعي را بر سرير شام بنشاندي حسين بن علي را جا به خاك نينوا دادي‌هميشه بر ستمكاري‌ست اي گردون، مدار تو بدي كردي به نيكان است اي بي‌رحم، كار توفلك، در كربلا آل علي را ميهمان كردي مهيا آب و نان بايست، شمشير و سنان كردي‌حريم مصطفي را از حرم در كربلا خواندي هلاك از تشنه كامي، بر لب آب روان كردي‌غزالان حرم را تاختي از يثرب و بطحا گرفتار درنده گرگهاي كوفيان كردي‌فلك، بي‌خانمان گردي كه اولاد پيمبر را نمودي از وطن آواره و بي‌خانمان كردي‌گهرهاي يتيم درج عصمت را به هم بستي به بزم زاده‌ي مرجانه بردي، ارمغان كردي‌سر ببريده را از لب شنيدي آيت قرآن عجب دارم كه تفسيرش به چوب خيزران كردي [ صفحه 295] براي نزهت و گلگشت اولاد ابوسفيان ز خون آل پيغمبر، زمين را گلستان كردي‌خود اين خون را ندانم صاحب اسلام چون شويد مگر خونها بريزد، شايد اين خون را به خون شويدچو بربستند اهل الله سوي شام، محملها به محملها مكان كردند همچون غصه در دلهاز بس سيل سرشك از چشمه‌هاي چشم جاري شد فرو رفتند آن جمازه‌ها تا سينه در گلهااگر اشك يتيمان آب بر آتش نزد هردم ز سوز آه هر يك زان اسيران سوخت محملهابه طشت زر، سر سبط پيمبر در بر خواهر سرودن پور بوسفيان، ادر كأسا و ناولهافلك زين ظلم حيرانم، چرا ويران نگرديدي؟ چو اولاد پيمبر، بي سر و سامان نگرديدي؟ [ صفحه 296]

عمان ساماني

ميرزا نورالله بن ميرزا عبدالله بن عبدالوهاب چهارمحالي اصفهاني، ملقب به «تاج‌الشعرا» و مشهور به عمان ساماني به سال 1264 ه.ق. در قريه‌ي سامان از قراي چهارمحال بختياري متولد شد و به سال 1322 ه.ق. درگذشت و در وادي‌السلام نجف دفن شد. او ديواني دارد و مثنوي گنجينةالاسرار او در مرثيه در نوع خود بي‌نظير است. [272] چون كه خود را يكه و تنها بديد خويشتن را دور از آن تنها بديد [273] .قد براي رفتن از جا راست كرد هر تدارك خاطرش مي‌خواست كردپانهاد از روي همت در ركاب كرد با اسب از سر شفقت خطاب‌كاي سبك پر، ذوالجناح تيز تك گرد نعلت سرمه‌ي چشم ملك‌اي سماوي جلوه‌ي قدسي خرام اي ز مبدأ تا معادت نيم گام‌اي به صورت كرده طي آب و گل وي به معني پويه‌ات در جان و دل‌اي به رفتار از تفكر تيزتر وز براق عقل، چابك خيز تررو به كوي دوست منهاج من است ديده واكن، وقت معراج من است‌بد به شب معراج آن گيتي فروز اي عجب، معراج من باشد به روزتو براق آسمان پيماي من روز عاشورا، شب اسراي من‌بس حقوقا كز منت بر ذمت است اي سمت نازم زمان همت است‌كز ميان دشمنم آري برون رو به كوي دوست گردي رهنمون‌پس به چالاكي به پشت زين نشست اين بگفت و برد سوي تيغ، دست‌اي مشعشع ذوالفقار موشكاف مدتي شد تا كه ماندي در غلاف [ صفحه 297] آن قدر در جاي خود كردي درنگ تا گرفت آيينه‌ي اسلام، زنگ‌هان و هان اي جوهر خاكستري زنگ اين آيينه مي‌بايد بري‌كم كنم زنگ از تو پاك، اي تابناك كن تو اين آيينه را از زنگ، پاك‌شد چو بيمار از حرارت ناشكيب مصلحت را، خون ازو ريزد طبيب‌چون كه فاسد گشت خون اندر مزاج نيشتر باشد به كار، اندر علاج‌در مزاج كفر شد خون بيشتر سر برآور اي خدا را نيشترخواهرش بر سينه و بر سر زنان رتف تا گيرد برادر را عنان‌سيل اشكش بست بر شه، راه را دود آهش كرد حيران شاه رادر قفاي شاه رفتي هر زمان بانگ مهلا مهلنش بر آسمان‌كاي سوار سرگران، كم كن شتاب جان من، لختي سبكتر زن ركاب‌تا ببوسم آن رخ دلجوي تو تا ببويم آن شكنج موي توشه سراپا گرم شوق و مست ناز گوشه‌ي چشمي به آن سو كرد بازديد مشكين مويي از جنس زنان بر فلك دستي و دستي بر عنان‌زن مگو، مرد آفرين روزگار زن مگو، بنت‌الجلال، اخت‌الوقارزن مگو، خاك درش نقش جبين زن مگو، دست خدا در آستين‌پس ز جان بر خواهر استقبال كرد تا رخش بوسد، الف را دال كردهمچو جان خود در آغوشش كشيد اين سخن آهسته در گوشش كشيدكاي عنان‌گير من، آيا زينبي؟ يا كه آه دردمندان در شبي؟پيش پاي شوق، زنجيري مكن راه عشق است اين، عنان‌گيري مكن‌با تو هستم جان خواهر، همسفر تو به پاي اين راه كوبي، من به سرخانه سوزان را تو صاحبخانه باش با زنان در همرهي مردانه باش‌جان خواهر در غمم زاري مكن با صدا بهرم عزاداري مكن [ صفحه 298] معجر از سر، پرده از رخ وامكن آفتاب و ماه را رسوا مكن‌هر چه باشد تو علي را دختري ماده شيرا، كي كم از شير نري؟با زبان زينبي شه آنچه گفت با حسيني گوش، زينب مي‌شنفت‌با حسيني لب هر آنچ او گفت راز شه به گوش زينبي بشنيد بازگفت زينب در جواب آن شاه را كاي فروزان كرده مهر و ماه راعشق را از يك مشيمه زاده‌ايم لب به يك پستان غم بنهاده‌ايم‌تربيت بوده ست بر يك دوشمان پروش در جيب يك آغوشمان‌تو شهادت جستي اي سبط رسول من اسيري را به جان كردم قبول‌آفتابي كرد در زينب ظهور شمه اي زان، آتش وادي طورشد عيان در طور جانش رايتي «خر موسي صعقا» [274] زان آيتي‌طلعت جان را به چشم جسم ديد در سراپاي مسمي، اسم ديدديد تابي در خود و بي‌تاب شد ديده‌ي او خورشيد بين پرآب شدصورت حالش پريشاني گرفت دست بي‌تابي به پيشاني گرفت‌خواست تا بر خرمن جنس زنان آتش اندازد، «انا الاعلي» [275] زنان‌ديد شه را لب به دندان مي‌گزد كز تو اينجا پرده داري مي‌سزداز تجليهاي آن سرو سهي خواست زينب تا كند قالب تهي‌سايه‌سان بر پاي آن پاك اوفتاد صيحه زن غش كرد و بر خاك اوفتادشد پياده، بر زمين زانو نهاد بر سر زانو، سر بانو نهادپس در آغوشش نشانيد و نشست دست بر دل زد، دل آوردش به دست‌گفتگو كردند با هم متصل اين به آن و آن به اين، از راه دل [ صفحه 299] ديگري اينجا گفتگو را راه نيست پرده افكندند و كس آگاه نيست [276] .گفت اي خواهر، چو برگشتي زراه هست بيماري مرا در خيمه گاه‌جان به قربان تن بيمار او دل فداي ناله‌هاي زار اوپرسشي كن حال بيمار مرا جستجويي كن گرفتار مرابا تفقد برگشا بند دلش عقده‌اي گر هست در دل، بگسلش‌آنچه بر لوح ضميرت جلوه كرد جلوه ده بر لوح آن سلطان فردهر چه نقش صفحه‌ي خاطر مراست وآنچه ثبت سينه‌ي عاطر مراست‌جمله را بر سينه‌اش افشانده‌ام از الف تا يا، به گوشش خوانده‌ام‌من كي‌ام؟ خورشيد و او كي؟ آفتاب در ميان، بيماري او شد حجاب‌چشم بر ميدان گمار، اي هوشمند چون من افتادم تو او را كن بلندپس وداع خواهر غمديده كرد شد روان و خون روان از ديده كردتا كه اكبر با رخ افروخته خرمن آزادگان را سوخته‌ماه رويش كرده از غيرت عرق همچو شنبنم صبحدم بر گل ورق‌ر رخ افشان كرده زلف پر گره ماه را پوشيده از سنبل زره‌مد و افتاد از ره با شتاب همچو طفل اشك، در دامان باب‌كاي پدر جان، همرهان بستند بارمانده بار افتاده اندر رهگذاراز سپهرم غايت دلتنگي است كاسب اكبر را چه وقت لنگي است‌دير شد هنگام رفتن، اي پدر رخصتي گر هست، باري زودتردر جواب از تنگ شكر، قند ريخت شكر از لبهاي شكر خند ريخت‌گفت كاي فرزند، مقبل آمدي آفت جان رهزن دل آمدي‌كرده‌اي از حق تجلي اي پسر زين تجلي فتنه‌ها داري به سرراست بهر فتنه، قامت كرده‌اي وه كزين قامت، قيامت كرده‌اي‌از رخت مست غرورم مي‌كني از مراد خويش دورم مي‌كني‌گه دلم پيش تو،گاهي پيش اوست رو كه در يك دل نمي‌گنجد دو دوست‌بيش ازين بابا، دلم را خون مكن زاده‌ي ليلي، مرا مجنون مكن‌پشت پا بر ساغر حالم مزن نيش بر دل، سنگ بر بالم مزن‌خاك غم بر فرق بخت دل مريز بس نمك بر لخت لخت دل مريزهمچو چشم خود به قلب دل متاز همچو زلف پريشانم مسازحايل ره، مانع مقصد مشو بر سر راه محبت سد مشو«لن تنالوا البر حتي تنفقوا» بعد از آن، «مما تحبون» [277] گويد اونيست اندر بزم آن والا نگار از تو بهتر گوهري بهر نثارهر چه غير از اوست سد راه من آن بت است و غيرت من بت‌شكن‌جان رهين و دل اسير چهر توست مانع راه محبت مهر توست‌چون تو را او خواهد از من رونما رونما شو، جانب او رو نماخوش نباشد از تو شمشير آختن بلكه خوش باشد سپرانداختن‌مهر پيش‌آور، رها كن قهر را طاقت قهر تو نبود دهر رابر فنايش گر بيفشاري قدم از وجودش اندر آري در عدم‌از فنا مقصود ما عين بقاست ميل آن رخسار و شوق آن لقاست‌شوق اين غم، از پي آن شادي است اين خرابي بهر آن آبادي است‌رو سپر مي‌باش و شمشيري مكن در نبرد روبهان، شيري مكن [ صفحه 301] نيست صاحب همتي درنشأتين همقدم، عباس را بعد از حسين‌در هواداري آن شاه الست جمله را يك دست بود او را دو دست‌لاجرم آن قدوه‌ي اهل نياز آن به ميدان محبت يكه تازموسي توحيد را هارون عهد از مريدان جمله كاملتر به جهدبد به عشاق حسيني پيشرو پاك خاطر آي و پاك انديش رومي‌گرفتي از شط توحيد،آب تشنگان را مي‌رساندي باشتاب‌عاشقان را بود آب كار از او رهروان را رونق بازار از اوروز عاشورا به چشم پر ز خون مشكبر دوش آمد از شط چون برون‌شد به سوي تشنه كامان ره سپر تيرباران بلا را شد سپربس فرو باريد بر وي تير تيز مشك شد بر حالت او اشك ريزاشك چندان ريخت بر وي چشم مشك تا كه چشم مشك خالي شد ز اشك‌تا قيامت تشنه كامان ثواب مي‌خورند از رشحه‌ي آن مشك آب‌بر زمين آب تعلق پاك ريخت وز تعين بر سر آن، خاك ريخت‌هستي‌اش را دست از مستي فشاند جز حسين اندر ميان چيزي نماندجبرئيل آمد كه اي سلطان عشق يكه تاز عرصه‌ي ميدان عشق‌دارم از حق بر تو اي فرخ امام هم سلام و هم تحيت، هم پيام‌گويد اي جان، حضرت جان آفرين مر تو را بر جسم و بر جان آفرين‌هر چه بودت داده‌اي اندر رهم در رهت من هر چه دارم مي‌دهم‌كشتگانت را دهم من زندگي دولتت را تا ابد، پايندگي‌شاه گفت اي محرم اسرار ما محرم اسرار ما از يار ماگر چه تو محرم به صاحبخانه‌اي ليك تا اندازه‌اي بيگانه‌اي‌گر تو هم بيرون روي نيكوتر است زان كه غيرت، آتش اين شهپر است‌جبرئيلا رفتنت زينجا نكوست پرده كم شو در ميان ما و دوست [ صفحه 302] رنجش طبع مرا مايل مشو در ميان ما و او حايل مشواز سر زين بر زمين آمد فراز وز دل و جان برد جانان را نمازبا وضويي از دل و جان شست دست چار تكبيري بزد بر هر چه هست‌گشته پر گل، ساجدي عمامه‌اش غرقه اندر خون، نمازي جامه‌اش‌قصه كوته، شمشير ذي‌الجوشن رسيد گفتگو را آتش خرمن رسيدزآستين غيرت برون آورد دست صفحه را شست و قلم را سر شكست [ صفحه 303]

طرب شيرازي

ميرزا ابوالقاسم محمد نصير متخلص به طرب، كوچكترين فرزندان هماي شيرازي است. او به سال 1276 ه.ق. متولد شد. خانواده‌ي او اهل شيراز بودند ولي پدرش در اصفهان مسكن گزيد و طرب در اصفهان به دنيا آمد و در همان شهر نشو و نما يافت. او با وجود اينكه مورد توجه ناصرالدين شاه قاجار بود ولي زندگي درويشانه را ترجيح مي‌داد و از پذيرفتن صلات آنها امتناع مي‌كرد. ناصرالدين شاه به او لقب «عقاب» و «تاج‌الشعرا» داد ولي او در هيچ شعري آنها را به كار نبرد. از سال 1285 ه.ق. مدتي ملك‌الشعراي دربار ناصرالدين شاه بود، اما بالاخره از آن كناره گرفت و به اصفهان برگشت. او يكي از علما و فضلا و هنرمندان كم‌نظير عهد خود بوده است. طرب به سال 1330ه.ق. در اصفهان درگذشت و در همان شهر در بقعه‌ي امامزاده احمد دفن شد. [278] .دل زنده مي‌شود ز ولاي تو يا حسين جان تازه مي‌شود ز ثناي تو يا حسين‌مرغ دلم كه طاير عرش آشيان بود پرواز مي‌كند به هواي تو يا حسين‌تو خواستي براي خدا هر چه خواستي حق خواست هر چه خواست براي تو يا حسين‌از بند بند من چو ني آيد نواي عشق در نينوا به شور نواي تو يا حسين‌غير تو در ازل كه بلي گفت در بلا؟كس را نبود تاب بلاي تو يا حسين‌پيغمبران براي شفاعت به رستخيز سر مي‌نهند بر كف پاي تو يا حسين‌جان دادي و به عهد وفا كردي اي شهيد جانها فداي عهد و وفاي تو يا حسين‌تو جان ومال، جمله نمودي فداي دوست اي جان دوستان به فداي تو يا حسين‌باب تو هفت قلعه گرفتي به ذوالفقار اي جان فداي باب و نياي تو يا حسين‌تو هشت قلعه فتح نمودي ز هشت خلد قربان دست قلعه گشاي تو يا حسين [ صفحه 304] گويا كه مي‌خليد به قلب رسول پاك هر خار مي‌خليد به پاي تو يا حسين‌روزي كه هر كسي طلب مأمني كند باشد طرب به زير لواي تو يا حسين‌روان به كوفه ز كرب و بلا چو قافله شد همه سرادق افلاك پر ز غلغله شدرخ سپهر از آن روز، پر ز آبله گشت كه پاي نازك اطفال، پر ز آبله شدشنيده‌ايد مسافر به غير آل علي كه تازيانه و سيليش زاد راحله شد؟كناره‌ي افق از شرم، سرخ گشت چو ديد كه سرخ حلق علي از خدنگ حرمله شددر شام چون كه آل علي را مقام شد روز جهان سياهتر از تيره شام شدشاهي كه گنج سر خدا بود سينه‌اش چون گنج در خرابه‌ي شامش مقام شدچون شد حرام، عيش بر اولاد مصطفي گويي كه عيش بر همه عالم حرام شدسوخت از ياد شه تشنه‌لبان جان و تنم نه عجب باشد اگر چاك شود پيرهنم‌چمني بي‌خس و خار است سر كوي حسين من ز غم نعره‌زنان بلبل آن خوش چمنم‌عشقش آن گونه مرا رفته چو خون در رگ و پوست كه گرم سر برود دل زغمش برنكنم [ صفحه 305]

صامت بروجردي

محمد باقر بن پنجشنبه متخلص به «صامت»، به سال 1263 ه.ق. متولد شد. او در انواع شعر از قصيده، غزل، مثنوي، ترجيع‌بند، رباعي و معاني مختلف شعر، از رثاء و تغزل و مديحه، طبع خود را آزموده و ديوان وي مكرر در تهران به طبع رسيده است. [279] .اي سر دور از بدن، روي تو سامان داشتي جا به دوش مصطفي با لعل خندان داشتي‌خضر را رهبر تو بودي جانب عين‌الحيات خود چرا در وقت مردن كام عطشان داشتي‌هرگز از يادم نخواهد رفت كاندر كربلا العطش گفتي به زر تيغ، تا جان داشتي‌اوفتاد آخر به دست اهرمن انگشترت اي سليماني كه عالم زير فرمان داشتي‌روي اطفال يتيمت گشت از سيلي سياه با همه احسان كه در حق يتيمان دشاتي‌اي سكه‌ي ابتلا به نامت از كوفه بتر بلاي شامت‌در كوفه اگر به كنج مطبخ خولي ننمود احترامت‌در شام، پي تلافي آخر دادند به طشت زر مقامت‌خاكستر و سنگ مردم شام كردند نثار سر، زبانت‌برني چو مه دو هفته كردند انگشت نماي خاص و عامت‌در بزم شراب، آسمان كرد زهر غم و ابتلا به جامت‌فرزند حرامزاده‌ي هند پوشيد نظر ز احتشامت‌شد مست و به چوب خيزران كرد آزرده لبان لعل قامت‌شد روز به پيش چشم زينب چون شام ز رنج صبح و شامت [ صفحه 306]

اديب فراهاني

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه