- شروع مرثيهي عاشورايي 1
- مرثيهي عاشورايي در دوران ائمهي طاهرين 1
- مقدمه مؤسسه 1
- اثر اجتماعي و فرهنگي شعر 1
- مقدمه مؤلف 1
- عاشورا در ادب فارسي 2
- شهيدان راه آزادي و عدالت 2
- مرثيه سرايي و تأثير فردي و اجتماعي آن 2
- ديدگاهها 2
- فرمانرواي دلها 2
- نسل امروز و شعر مرثيه 3
- اسوههاي عدالت 3
- آخرين سخن 3
- يادآوري 3
- وسعت دامنهي نهضت 3
- نمونههايي از سرودههاي شاعران عرب 4
- بشير بن جذلم 4
- عقبة بن عمروا السهمي 4
- يحيي بن حكم 4
- ابوالاسود دولي 4
- جعفر بن عفان طائي 5
- ابوالرميح خزاعي 5
- كميت 5
- سيد حميري 5
- سليمان بن قته 5
- صنوبري 6
- دعبل خزاعي 6
- علي بن محمد بسامي 6
- منصور نمري 6
- امام شافعي 6
- سعيد بن هاشم خالدي 7
- جوهري 7
- صاحب بن عباد 7
- ابوالقاسم زاهي 7
- محمد بن هاشم خالدي 7
- ابوالعلاء معري 8
- شريف مرتضي 8
- شريف رضي 8
- ابن حماد العبدي 8
- ابونصر بن نباته 8
- حسن بن علي زبير 9
- امير عبدالله خفاجي 9
- زيد بن سهل موصلي نحوي 9
- قاضي جليس 9
- طلايع بن رزيك 9
- فقيه عماره يماني 10
- ابن معلم واسطي 10
- ابن الصيفي 10
- صردر 10
- سعيد بن مكي نيلي 10
- حسن بن راشد حلي 11
- عبدالرحمن كتاني 11
- ابوالحسن خليعي 11
- احمد بن عيسي هاشمي 11
- صفوان بن ادريس 11
- علي فقيه عادلي 12
- امير حسين كوكباني 12
- معتوق موسوي 12
- شيخ جعفر خطي 12
- شيخ بهايي 12
- مهدي بحرالعلوم 13
- ابراهيم حاريصي عاملي 13
- ملا كاظم أزري 13
- ابراهيم عاملي 13
- محمد اميرالحاج 13
- ابراهيم عطار 14
- هاشم كعبي 14
- جواد عاملي 14
- محمد علي اعسم 14
- ابراهيم بغدادي 14
- علي كاشف الغطاء 15
- صادق عاملي 15
- محمد بن خلفه 15
- محمد ادهمي 15
- عبدالحسين أعسم 15
- حسن قفطان 16
- صالح تميمي 16
- عبدالباقي عمري 16
- صالح بن طعان 16
- ابراهيم مخزومي عاملي 16
- موسي طالقاني 17
- صالح كواز 17
- عبدالرضا خطي 17
- ابراهيم قفطان 17
- احمد بن قفطان 17
- داود حلي 18
- محسن ابوالحب 18
- عباس زغيب 18
- حسون عبدالله 18
- حيدر حلي 18
- جعفر حلي 19
- حمادي نوح 19
- صالح قزويني نجفي 19
- علي ترك 19
- عباس زيوري 19
- عبدالحسين جواهر 20
- ابوبكر حسيني 20
- رضا هندي 20
- حسين محمود 20
- حمادي نوح 20
- حسن محمود امين 21
- خليل مغنيه 21
- سليمان ظاهر 21
- حسين علي اعظمي 21
- عبدالحسين ازري 21
- عبدالحسين حويزي 22
- مهدي مطر 22
- محمد رضا شبيبي 22
- محمد علي اردوبادي 22
- حسن دجيلي 22
- امير معزي 23
- حكيم سنايي 23
- كسايي مروزي 23
- نمونهاي از سرودههاي شاعران فارسي زبان 23
- قوامي رازي 23
- اديب صابر 23
- عطار نيشابوري 24
- سيف فرغاني 24
- خواجوي كرماني 24
- كمال الدين اصفهاني 24
- مولوي 24
- ابن حسام خوسفي 25
- ابن يمين 25
- شاه داعي شيرازي 25
- بابافغاني شيرازي 25
- سلمان ساوجي 25
- نظيري نيشابوري 26
- اهلي شيرازي 26
- فضولي بغدادي 26
- وحشي بافقي 26
- محتشم كاشاني 26
- ميرزا صابر زوارهاي 27
- محمد حسين آذربايجاني 27
- فياض لاهيجي 27
- حكيم شفايي 27
- احقر كشميري 27
- صائب تبريزي 28
- حزين لاهيجي 28
- عاشق اصفهاني 28
- تأثير تبريزي 28
- واعظ قزويني 28
- صباحي بيدگلي 29
- نشاط اصفهاني 29
- فتحعلي شاه 29
- فتحعلي خان صبا 29
- وصال شيرازي 29
- يغماي جندقي 30
- غالب دهلوي 30
- سروش اصفهاني 30
- گلبن كازروني 30
- داوري شيرازي 30
- جيحون يزدي 31
- نياز اصفهاني جوشقاني 31
- رضا قلي خان هدايت 31
- خاكي شيرازي 31
- هماي شيرازي 31
- صفايي جندقي 32
- محيط قمي 32
- صفي علي شاه 32
- نير تبريزي 32
- محمود خان ملك الشعرا 32
- اديب فراهاني 33
- صامت بروجردي 33
- صبوري خراساني 33
- عمان ساماني 33
- طرب شيرازي 33
- اقبال لاهوري 34
- فؤاد كرماني 34
- ايرج ميرزا 34
- رفعت سمناني 34
- مدرس اصفهاني بيدآبادي 34
- كمپاني 35
- عبدالسلام تربتي خاموش 35
- ملك الشعراي بهار 35
- اديب السلطنه 35
- نمونهاي از سرودههاي شاعران فارسي زبان معاصر 35
- ناظر زادهي كرماني 36
- ذبيح الله خسروي 36
- جلال الدين همايي 36
- ابراهيم شريفي پور شيرازي 36
- جواد غفورزاده شفق 36
- حسين اسرافيلي 37
- ابوالقاسم لاهوتي 37
- زين العابدين گلپايگاني 37
- يوسفعلي ميرشكاك 37
- محمد رضا شفيعي كدكني 37
- حبيب چايچيان 38
- عبدالعلي نگارنده 38
- قادر طهماسبي 38
- اكبر دخيلي 38
- ابوالقاسم حالت 38
- حسينعلي ركن منظر 39
- احمد كمالپور 39
- نعمت ميرزازاده 39
- حسين مسرور 39
- فجر فرهمند 39
- پژمان بختياري 40
- علي موسوي گرمارودي 40
- صابر همداني 40
- حسين حسيني 40
- اميري فيروز كوهي 40
- سعيد بيابانكي 41
- پاورقي 41
اميرالشعرا اديبالممالك محمد صادق بن (حاجي ميرزا) حسين فراهاني، به سال 1277 ه.ق. متولد شد. نسبت او به ميرزا عيسي قائم مقام ميرسد. اديب از كودكي به آموختن علوم و ادبيات فارسي و تزاي و زبانهاي اروپايي اشتغال يافت و هم از خردي به شعر پرداخت. از سال 1316 ه.ق. نويسندگي و ادارهي روزنامههاي ادب، مجلس، عراق عجم و آفتاب را بر عهده داشت، چندي نيز در سفرهاي خارج و داخل ايران گذراند. وي در انواع شعر مخصوصا قصيده و قطعه استاد بود و سبك استادان قديم را پيروي ميكرد. غالب اشعار او نمايندهي زندگاني اجتماعي و مبارزات سياسي وي است. او در وطنيات، سياسيات، اجتماعيات و آوردن تمثيلات و حكاياتي كه مبتني بر نظرهاي انتقادي و اصلاحي باشد از نخستين گويندگان استاد عهد اخير است. آشنايي اديب با ادب اروپايي موجب ورود بعضي از افكار و مضامين و قصص و كلمات فرنگي در اشعارش شده است و نيز اطلاع او از ادب و لغت و تاريخ عرب و اسلام باعث گرديده كه بسيار بيشتر از معاصران خود كلمات و تركيبات غير ضرور عربي را در سخنان خود به كار برد. او به سال 1336 ه.ق. درگذشت. [280] .گر سر كنم مصيبتي از شاه كربلا ترسم شرر به عرش زند آه كربلالرزد زمين ز كثرت اندوه اهل بيت سوزد فلك ز ناله جانكاه كربلااي بس شبان تيره كه باليد بر فلك خاك از فروغ مشتري و ماه كربلاگر يوسفي فتاد به كنعان درون چاه صد يوسف است گمشده در چاه كربلااي ساربان، به كعبهي مقصود، محملم گر ميبري بران شتر از راه كربلاوي رهنماي قافله، اين كاروان بكش تا پايهي سرير شهنشاه كربلا [ صفحه 307] شايد كه من به كام دل خود، مشام جان تر سازم از شميم سحرگاه كربلاآه از دمي كه آتش بيداد، شعله زد بر آسمان ز خيمه و خرگاه كربلاگوش كليم طور ولا، از درخت عشق بشنيد بانگ «اني انا الله» [281] كربلاپرتو فكند مهر تجلي ز شرق عشق موساي عقل، خيره شد از نور برق عشقلبيك اي پدر كه منت يار و ياورم در ياري تو نايب عباس و اكبرممدهوش بادهي خم ميخانهي غمم مشتاق ديدن رخ عم و برادمآب ار نميرسد به لب لعل نازكم شير از نمانده در رگ پستان مادرمدر آرزوي ناوك تير سه شعلهام در حسرت زلال روان بخش كوثرمخواهم به شاخ سدره نهم آشيان فراز تا بنگري كه عرش خدا را كبوترمبا دستهاي كوچك خود، جان خسته را در كف گرفتهام كه به پاي تو بسپرمشاه شهيد در طرب از اين ترانه شد او را به بر گرفت و به ميدان روانه شدآه از حسين و داغ فزون از شمارهاش وان دردها كه كس نتوانست چارهاشفيادهاي العطش آل و عترتش تبخالهاي لعل لب شير خوارهاشان اكبري كه گشت به خون غرقه عارضش آن اصغري كه ماند تهي گاهوارهاشآن سر كه برفراز ني از كوفه تا به شام بردند با تبيره و كوس و نقارهاشآن كودكي كه درگه يغماي خيمه گاه از گوش برد، دست ستم گوشوارهاشآن بانوي حريم جلالت كه چشم خصم ميكرد با نگاه حقارت نظارهاشآن خستهي عليل كه با بند آهنين بردند گه پياده و گاهي سوارهاشآن دست بسته طفل يتيمي كه خسته گشت پاي برهنه از اثر خار و خارهاشداغي كه كهنه شد به يقين بياثر شود اين داغ هر زمان اثرش بيشتر شود [ صفحه 308]
فؤاد كرماني
ميرزا فتحالله قدسي كرماني متخلص به «فؤاد» از عارفان دلسوخته و داراي طبعي بسيار لطيف و شيواست. اين گويندهي توانا در حدود سال 1270 ه.ق.در كرمان متولد و پس از هفتاد سال زندگي زاهدانه به سال 1340 ه.ق. به رحمت حق پيوست.آرامگاهش در سه كيلومتري كرمان در دامنهي كوه سيد حسن قرار دارد. مجموعهي ديوان فؤاد به نام «شمع جمع» تا كنون بارها به چاپ رسيده است. شعر فؤاد بسيار باحال و گيرا و دلنشين است و مرائي وي را بايد در شمار بهترين مرثيهها شمرد. [282] .زنده در هر دو جهان نيست بجز كشتهي دوست كشتهام كشتهي او را كه جهان زنده به اوستاز در دوست درآ، جلوهگه دوست ببين كه رخ دوست نبيني مگر از ديدهي دوستخضر ما تشنه دريا شد و ما تشنهي وي وين زلال از دل درياست كه مارا به سبوستچشمهها چشم مرا هر سر مو از غم توست اي كه در باغ تنت، چشمهي خون هر سر موستپيش ما از همه سو قبله بجز روي تو نيست وجه اللهي و روي تو عيان از همه سوستتيرباران چو تنت از همه سو گشت حسين سوي حق روي دلت از همه و از همه سوستگشت از خون تنت كرب و بلا دشت ختن اينك از تربت او صورت من غاليه بوستسجده بر خاك تو شايسته بود وقت نماز اي كه از خون جبينت به جبين آب وضوستهر كريمي نشود كشته بر آزادي خلق جز تو اي زنده كه جود و كرمت عادت و خوستبر لب خشك تو جيحون رود از چشم ترم هر كجا رهگذرم بر لب بحر و لب جوستزخم شمشير نديدم كه بدوزند به تير جز جراحات عروق تو كه اين گونه رفوستتشنه اطفال تو در باديه مردند و هنوز خضر بر چشمهي خضراي لبت باديه پوستناوكم بر دهن آيد، كه نگويم به كسي اصغرت را ز كمان، تير سه پهلو به گلوست [ صفحه 309] تيغ فولاد كجا، روي لطيف تو كجا؟ دل بر آن روي بگريد اگر از آهن و روستزندهي جاويد كيست؟ كشتهي شمشير دوست كآب حيات قلوب از دم شمشير اوستگر بشكافي هنوز خاك شهيدان عشق آيد از آن كشتگان زمزمهي دوست دوستآن كه هلاكش نمود ساعد سيمين يار باز به آن ساعدش كشته شدن آرزوستبندهي يزدان شناس موت و حياتش يكي است زانكه به نور خداش، پرورش طبع وخوستآن شجري را كه حق بهر ثمر پروريد بانگ «أنا الحق» زند تا ابد از مغز و پوستعشاق وارسته را با سر و سامان چه كار؟ قصهي ناموس و عشق، صحبت سنگ و سبوستعاشق ديدار دوست، اوست كه همچون حسين زردي رخسار او، سرخ ز خون گلوستدوست به شمشير اگر پاره كند پيكرش منت شمشير دوست بر بدنش مو به موستگر به اسيري برند عترت او دشمنان هر چه ز دشمن بر او، دوست پسندد نكوستتا بتواني فؤاد در غم او گريه كن بر تو ازين آب رو، نزد خدا آبروستقامتت را چو قضا بهر شهادت آراست با قضا گفت مشيت كه قيامت برخاستراستي شور قيامت، ز قيامت خبري است بنگرد زاهد كج بين، اگر از ديدهي راستخلق در ظل خودي محو و تو در نور خدا ماسوا در چه مقيمند و مقام تو كجاست؟زنده در قبر دل ما، بدن كشتهي توست جان مايي و تو را قبر حقيقت، دل ماستدشمنت كشت ولي نور تو خاموش نشد آري آن جلوه كه فاني نشود نور خداستبيرق سلطنت افتاد كيان را زكيان سلطنت، سلطنت توست كه پاينده لواستنه بقا كرد ستمگر، نه به جا ماند ستم ظالم از دست شد و پايهي مظلوم به جاستزنده را زنده نخوانند كه مگر از پي اوست بل كه زندهست شهيدي كه حياتش ز قفاستدولت آن يافت كه در پاي تو سرداد ولي اين قبا، راست نه بر قامت هر بيسر و پاستتو در اول سر و جان باختي اندر ره عشق تا بدانند خلايق كه فنا شرط بقاست [ صفحه 310] تا ندا كرد ولاي تو در اقليم الست بهر لبيك ندايت دو جهان پر ز صداسترفت بر عرشهي ني تا سرت، اي عرش خدا كرسي و لوح و قلم، بهر عزاي تو به پاستپايمالي ز عبوديت و من در عجبم كه بدين حال، هنوزت سر تسليم و رضاستبينش اهل حقيقت چو حقيقت بين است در تو بينند حقيقت، كه حقيقت اين استمن اگر جاهل گمراهم، اگر شيخ طريق قبلهام روي حسين است و همينم دين استبوده پيش از گل من، سرخوش جامش دل من مستي ما به حقيقت زمي ديرين استنه همين روي تو در خواب چراغ دل ماست هر شبم نور تو شمعيست كه بر بالين استماسوا عشاق رنگند سواي تو حسين كه جبين و كفت از خون سرت رنگين استپيكرت مظهر آيات شد از ناوك تير بدنت مصحف و سيمات مگر ياسين استيادم از پيكر مجروح تو آيد همه شب تا دم صبح كه چشمم به رخ پروين استباغ عشق است مگر معركهي كرب و بلا كه ز خونين كفنان، غرق گل و نسرين استبوسه زد خسرو دين بر دهن اصغر و گفت دهنت باز ببوسم كه لبت شيرين استشير، دل آب كند بيند اگر كودك شير جاي شيرش به گلو، آب دم زوبين استاز قفا دشمن و اطفال تو هر سو به فرار چون كبوتر كه به قهر از پي او شاهين استدر خم طرهي اكبر،دل ليلا ميگفت سفرم جانب شام و وطنم در چين استميكشد غيرت دينم كه بگويم به امم اين جفا بر نبي از امت بيتمكين استنور وجود از طلوع روي حسين است ظلمت امكان، سواد موي حسين استشاهد گيتي به خويش، جلوه ندارد جلوهي عالم فروغ روي حسين استمشي قدم را وصول ذات قدم نيست جنبش سالك به جستجوي حسين استذات خدا، لايري است روز قيامت ذكر لقا بر رخ نكوي حسين استجان ندهم جز به آرزوي جمالش جان مرا دل به آرزوي حسين است [ صفحه 311] عاشق او را چه اعتناست به جنت جنت عشاق، خاكي كوي حسين استعالم و آدم كه مست جام وجودند مستي اين هر دو از سبوي حسين استحضرت حق را به عشق خلق چه نسبت؟ مسألهي عشق، گفتگوي حسين استعاشق او را چه غم ز مرگ طبيعت؟ زندگي عارفان به بوي حسين استاي كه به عشقت اسير، خيل بني آدمند سوختگان غمت، با غم دل خرمندهر كه غمت را خريد عشرت عالم فروخت باخبران غمت، بيخبر از عالمنددر شكن طرهات بسته دل عالمي ست وان همه دلبستگان، عقدهگشاي همندتاج سر بوالبشر، خاك شهيدان توست كاين شهدا تا ابد فخر بني آدمندعقد عزاي تو بست سنت اسلام وبس سلسلهي كاينات، حلقهي اين ماتمندگشت چو در كربلا رايت عشقت بلند خيل ملك در ركوع پيش لوايت خمندخاك سر كوي تو زنده كند مرده را زانكه شهيدان او جمله مسيحا دمندهر دم ازين كشتگان گر طلبي بذل جان در قدمت جان فشان با قدمي محكمندمحرم سر حبيب، نيست به غير از حبيب پيك و رسل در ميان، محرم و نامحرمنداي يوسف جان كه مصر در مسكن توست آغشته به خون ز دست گرگان تن توستدنيا ز بدن پيرهنت كند و هنوز جان در بدنش زبوي پيراهن توستآنان كه به گوش دل شنيدند تو را رفتند و به پاي دل رسيدند تو راوان كوردلان كه بر دلت تير زدند ديدند تو را، ولي نديدند تو راآن كشته به چشم دل عيان است هنوز جان داد و غمش آتش جان است هنوزگويي رود از حرم به ميدان قتال خواهر ز قفايش نگران است هنوز [ صفحه 312] قومي كه نديده مهر، در محفلشان بر ناقه عيان گشت رخ از محملشانعالم چو نظير گنجشكان ديد به علم در كنج خرابه داد، سر منزلشانتا ياد شب وداعش اندر دل ماست در خواب شبم روز قيامت بر پاستچون صبح شود به ديدهام پنداري خورشيد حسين است و زمين كرب و بلاست [ صفحه 313]
ايرج ميرزا
جلالالممالك ايرج ميرزا فرزند صدرالشعرا غلامحسين ميرزا به سال 1291 ه.ق. متولد شد. او نوادهي فتحعلي شاه قاجار بود. در زبان فارسي و عربي و فرانسوي مهارت داشت و روسي و تركي نيز ميدانست. تحصيلاتش در مدرسهي دارالفنون تبريز صورت گرفت. مظفرالدين شاه قاجار به او لقب صدرالشعراء داد ولي به زودي از شاعري دربار كناره گرفت او به سال 1343 ه.ق. درگذشت.شعر ايرج ساده و روان و مشتمل بر تعبيرات عاميانه است. اطلاع او از ادبيات ملل مختلف و تأثري كه از محيط انقلابي عهد خود پذيرفته بود موجب شد كه وي سبك قديم را رها كند و خود سبكي خاص پديد آورد. در اين سبك مسايل مختلف اجتمايع وهزليات و شوخيهاي نيشدار به زباني ساده بيان شده است. [283] .رسم است هر كه در داغ جوان ديد، دوستان رأفت برند حالت آن داغديده رايك دوست زير بازوي او گيرد از وفا وان يك ز چهره پاك كند اشك ديده راآن ديگري برو بفشاند گلاب و شهد تا تقويت كند دل محنت رسيده راجمع دگر براي تسلاي او دهند شرح سياهكاري چرخ خميده راالقصه هر كسي به طريقي ز روي مهر تسكين دهد مصيبت بر او رسيده راآيا كه داد تسليت خاطر حسين چون ديد نعش اكبر در خون تپيده را؟آيا كه غمگساري و انده بري نمود ليلاي داغديدهي زحمت كشيده را؟بعد از پسر، دل پدر آماج تير شد آتش زدند لانهي مرغ پريده راسرگشته بانوان وسط آتش خيام چون در ميان آب، نقوش ستارهها [ صفحه 314] اطفال خردسال، ز اطراف خيمهها هر سو دوان چو از دل آتش، شرارههاغير از جگر كه دسترس اشقيا نبود چيزي نماند در بر ايشان ز پارههاانگشت رفت در سر انگشتري به باد شد گوشها دريده پي گوشوارههاسبط شهي كه نام همايون او برند هر صبح و ظهر و شام فراز منارههادر خاك و خون فتاده و تازند بر تنش با نعلها كه ناله بر آمد ز خارهها [ صفحه 315]
مدرس اصفهاني بيدآبادي
ميرزا يحيي مدرس مشهور به بيدآبادي فرزند محمد اسماعيل به سال 1254 ه.ق. در كربلا متولد شد. علوم مقدماتي را در عراق آموخت. در شانزده سالگي به اتفاق پدر به اصفهان رفت و به تكيمل تحصيلات خود در علوم عقلي و نقلي و ادبي پرداخت، سپس به تدريس اشتغال يافت. مرگش به سال 1349 ه.ق. اتفاق افتاده است. ديوان اشعار او در حدود بيست هزار بيت دارد. [284] .در كربلا چو قافلهي غم گشود بار از غم هزار قافله آمد در آن ديارنيلي شد از عزا رخ گلگون اهل بيت رويش سپيد باد سپهر سياهكارلشكر همي رسيد گروه از پي گروه دشمن همي ستاد، قطار از پي قطاراستاده بهر خواري يك تن، هزار خيل آماده بهر كشتن يك تن دو صد هزاراز مويه رفت از دل اهرم حرم شكيب از گريه رفت از تن آل نبي قرارلب تشنه اهل بيت نبي وز برايشان آبي نبود جز دم شمشير آبدارچون بهر شاه تشنهلبان ياوري نماند عباس و قاسمي و علياكبري نماندالا نشان ناوك اعدا، تني نگشت الا براي زيب سنانها، سري نمانداز بهر حفظ پيكر خود، كهنه جامه خواست واخر ز سم اسب خسان پيكري نمانداز جور چرخ و كينهي اختر، جفاي دهر بر اختران برج حيا زيوري نماند [ صفحه 316]
رفعت سمناني
محمد صادق سمناني متخلص به رفعت، از شاعران دور مشروطيت است كه با عارف قزويني ارتباط نزديكي داشته. او به زبان عربي مسلط و در علوم هيأت و جفر و رمل و فلسفه و حكمت نيز وارد بوده است. جواني خود را در سمنان گذرانده و سپس به سفر حج رفته و بقيهي عمر خود را در سلك درويشان و بسيار بيتكلف زيسته است. او تا آخر عمر مجرد باقي ماند و سالهاي آخر عمر را در تهران بهسر برد. رفعت به سال 1350 ه.ق. (1310 ش.) وفات يافته است. [285] .اي شاه شاهدان جهان، ماه مه رخان اي زينت جمال تو را زيور آفتابني مادر تو خاك نشين است از غمت اندر فلك نشسته به خاكستر آفتاباذن جهان خواستي آن دم كه از حسين مه تيره فام آمد و شد اصغر آفتاباز بحر غيب شاه شهيدان سوي شهود برگشت و ديد آمدش اندر بر آفتابدر برگرفت و بوسه زدت بر رخ چو ماه گفتي چو ماه آمد دو پيكر آفتابرخصت چو يافتي ز پدر تاختي برون شهوار ماه مات شد و مضطر آفتاباز حلقههاي زلف، زره ساختي به بر شد آسمان فرق تو را مغفر آفتاباز سوز آه ليلا چون خواستي سنان باريد از آسمان به زمين اخگر آفتابناوك ز مژه ساختي، از ابروان كمان از صولتت گريخت سوي خاور آفتاببستي چو ذوالفقار، علي وار بر كمر بهر عدويت آمد چون خنجر آفتاببر پشت زين نشستي و آواز آفرين بشنيد ز آسمان و زمين بيمر آفتابمه «ان يكاد» [286] خواند ز بهر گزند خصم زد آب در ره تو به چشم تر آفتاب [ صفحه 317] اي ماه برج احمد و مهر دل بتول اي روشنت ز نور رخ حيدر آفتابگر از مصيبت تو زنم حلقه را به در ترسم زند ز چرخ و فلك بر در آفتابآري غم تو آتشي افروخت بر فلك سوزد هميشه با دل غم پرور آفتابشه ز بحر غيب آمد در شهود ديد اكبر گشته لاهوتي وجودچهره از انوار عشق افروخته ماسوار را ز آتش دل سوختهشاه دين از عزم او باريد خون دامنش شد ز اشك خونين لالهگونگفت اي شمع شبستان حرم يك جهان جان را ميفكن در الم [ صفحه 318]