سیری در مرثیهی عاشورایی صفحه 37

صفحه 37

زين العابدين گلپايگاني

وحيدالشعراپيك خميده قامتي آمد به ديده ماه چون قاصدي كه باخبر بد رسد ز ماه‌چون رايتي فتاده نگون در ميان خون نه شاه در ميان، نه علمدار و نه سپاه‌يا خنجري به كشتن يوسف كشيده‌اند بر جاي مانده از پس افكندش به چاه‌تيغي كنار طشت پر از خون نهاده‌اند گويي بريده شد سر يحياي بي‌گناه‌دهقان چرخ ساخته داسي ز ماه نو تا بدرود ز گشتن ايمان، گل و گياه‌ماه ستاره افسر گلگون قبا حسين شاه گلو بريده‌ي راه خدا حسين‌اي جد پاك، زيور دامان كيست اين؟ پامال گشته دسته‌ي ريحان كيست اين؟ما را ببين به حال پريشان و باز پرس تا اهل بيت بي‌سر و سامان كيست اين؟از صرصر ستيزه‌ي مروانيان به خاك افتاده سرو باغ و خيابان كيست اين؟آخر نه اين فتاده به خون نور عين توست؟ گلگون سوار روز قيامت حسين توست؟عجب گلي فلك از دست بوتراب گرفت كه تا به حشر ز چشم جهان گلاب گرفت‌فسرد باغ نبي باغبان دهر چرا؟ ز چشم ما نه مگر دجله دجله آب گرفت؟از كربلا به شام چو پيمود مرحله آن كاروان بي‌كس و بي‌زاد و راحله [ صفحه 336] طفلان پابرهنه، زنان گشاده مو از بخت در شكايت و با چرخ در گله‌نيلي رخي ز سيلي و گلگون رخي ز خون پايي ز قيد خسته و پايي ز آبله‌زان ناكسان هر آنچه به آن بي‌كسان رسيد با هيچ كافري نكنند اين معامله [ صفحه 337]

يوسفعلي ميرشكاك‌

خون خورشيدچو هيهاي سواران، دشت‌ها را به زير بال گيرد، شايد اين اوست‌من و آيينه مي‌گوييم و آنگاه فغان سر مي‌دهم از ماتم دوست‌فغان سر مي‌دهيم و يكدگر را ملامت مي‌كنيم از زنده‌ماندن‌در آنجايي كه خورشيد آفرين خواند به مردان، شعر مردن را نخواندن‌نخوانديم اي برادر تا بمانيم سحرگاهان كه چاووشان خورشيدخروشيدند و رفتن ساز كردند خروس خستگي در ما خروشيدبخوابيد! آه! خوابيديم و ديديم هزاران كركس برگشته منقارچو ابر واژگون پر مي‌گشايد به بوي نعش خورشيد نگونساروزان در دشت، اسبي سايه رفتار به رنگ گردباد آسيمه سر بودرها در باد، يال نقره فامش به خون تازه‌ي خورشيد تر بود [ صفحه 338]

حسين اسرافيلي

اشتياق خطربر در خيمه ايستاده سوار به اشارت كه گاه پيكار است‌مي‌نمايد نگاه باز پسين كه دگر نوبت علمدار است‌در نگاهش نشسته حرمت عشق تا چه فرمايدش دوباره امام‌شوق پيكار مي‌زند فرياد مرد را تا حضور سرخ قيام‌كرد بي‌خوف عرصه‌ي پيكار زي خطر تا لگام باره گرفت‌كودكان مانع سوار شدند خيمه را شيوني دوباره گرفت‌دهنه‌ي اسب را گرفته به دست مي‌فشارد دو مشت را از خشم‌كيست آيا علم به دوش كشد نه هراسد دگر، نه بندد چشم؟دشت را جز سكوت مانع نيست باره مي‌خواندش به سوي سفردشت استاده همچنان خاموش مرد اما در التهاب خطرابرواني به هم گره خورده سايبان دو چشم همت اوآفتاب ايستاده شاهد رزم حاليا گاه گاه غيرت اومشك از انتظار لبريز است دوخته ديده را به راه فرات [ صفحه 339] پشت سر چشم تشنگاني چند غرق در گريه، چون نگاه فرات‌كيست اين كز غبار مي‌آيد؟ گرد ميدان نشسته بر رويش‌تيغ با شيوه‌ي پدر بسته غيرت مرتضي به بازويش‌اشتياقش كشيده سوي خطر سينه بر تير و دشنه مي‌سايدآفتابا تو نيز شاهد باش كز لب آب، تشنه مي‌آيدمي‌خروشد چنان كه رعد به شب دشت مي‌لرزد از هياهويش‌بانگ الله‌اكبرش جاري‌ست از لب تشنه‌ي «بلي» [296] گويش‌آن كه ديروز دعوتش مي‌كرد اينك استاده تيغ كين در دست‌دستهايي كه قصد بيعت داشت حال با تيغ و دشنه پيوسته ست‌ديده‌ها دوخته به راه سوار تا كه باز آيد از دل پيكارتا نمازي دوباره بگزارند خيمه‌ها با حضور آن سردارديده‌ي خيمه‌ها هراسان است تا چه بازي كند قضا اين باربا سلامت سوار برگردديا كه اسبش رسد بدون سوارلاشخواران به كينه مي‌نگرند گوييا تكسوار افتاده‌ست [ صفحه 340] شير اين بيشه در ميان انگار با تن زخمدار افتاده‌ست‌گوييا تشنه كام عشق شده است از لب تيغ و دشنه‌ها سيراب‌بانگي از قتلگاه مي‌آيد «هان برادر، برادرت درياب» [ صفحه 341]

ابوالقاسم لاهوتي

بيا در كربلا محشر ببين، كين گستري بنگر نظر كن در حريم كبريا، غارتگري بنگرفروشنده حسين و جنس هستي، مشتري يزدان بيا كالا ببين، بايع نگه كن، مشتري بنگرزبي آبي به وقت مرگ هم عباس نام‌آور خجل بود از سكينه، يادگار حيدري بنگربه جاي آب خون پاشيده شد در راه از غيرت به دشت عشق فرمانده ببين، فرمانبري بنگربه جاي شاه دين فرمانده خيل اسيران شد مقام زينبي را بين، وفاي خواهري بنگربراي گريه هم فرصت ندادند آل احمد را مسلماني نگه كن، رسم مهمان پروري بنگرحسين را كشته بود و خونبها مي‌داد مشتي زر ببين كار يزيد بي‌حيا، زشت اختري بنگرخدا محبوب خود را غرقه در خون ديد «لاهوتي» نكرد اين دهر را نابود، صبر داوري بنگر [ صفحه 342]

محمد رضا شفيعي كدكني

باز در خاطره‌ها ياد تو اي رهرو عشق شعله‌ي سركش آزادگي افروخته است‌يك جهان بر تو و بر همت و مردانگي‌ات از سر شوق و طلب، ديده‌ي جان دوخته است‌نقش پيكار تو در صفحه‌ي تاريخ جهان مي‌درخشد چو فروغ سحر از ساحل شب‌پرتوش بر مه كس تابد و مي‌آموزد پايداري و وفاداري، در راه طلب‌چهر رنگين شفق مي‌دهد از خون تو ياد كه ز جان بر سر پيمان ازل ريخته شدراست چون منظره‌ي تابلو آزادي كه فروزنده به تالار شب آويخته شدرسم آزادي و پيكار حقيقت جويي همه جا صفحه‌ي تابنده‌ي آيين تو بودآنچه بر ملت اسلام حياتي بخشيد جنبش عاطفه و نهضت خونين تو بودتا ز خون تو جهاني شود از بند آزاد بر سر ايده‌ي انساني خود جان دادي‌در ره كعبه‌ي حق جويي و مردي و شرف آفرين بر تو كه هفتاد و دو قربان دادي [ صفحه 343] آن كه از مكتب آزادگي‌ات درس آموخت پيش آمال ستمگر ز چه تسليم شودزور و سرمايه‌ي دشمن نفريبد او را كه اسير ستم مردم دژخيم شودرهرو كعبه‌ي عشقي و در آفاق وجود با پر شوق سوي دوست بر آري پروازيكه تاز ملكوتي كه به صحراي ازل روي از خواسته‌ي عشق نتابيدي بازجان به قربان تو اي رهبر آزادي و عشق كه روانت سر تسليم نياورد فرودزان فداكاري مردانه و جانبازي پاك چاودان بر تو و بر عشق و وفاي تو درود [ صفحه 344]

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه