سیری در مرثیهی عاشورایی صفحه 38

صفحه 38

حبيب چايچيان‌

حسانشكسته سرو و گل افتاده، باغبان خاموش چه شد مگر كه شد اين باغ و گلستان خموش؟امير و قافله سالار كاروان خفته سكوت مرگ و زمين مات و آسمان خاموش‌نه بانگ گريه‌ي طفلي، نه ناله‌ي جرسي نه بانگ چاوش و افتاده رهروان خاموش‌چو گلشني كه خزان گشته جمله گلهايش شكسته سرو و گل افسرده، بلبلان خاموش‌كنار آب فراتند و من عجب دارم ز تشنگي شده مرغان نغمه خوان خاموش‌فتاده‌اند غريبانه هر يك از طرفي هزار گفته به لب مانده و زبان خاموش [297] . [ صفحه 345]

ابوالقاسم حالت

تا حشر، رادمردي و جانبازي حسين اندر خور ستايش و تحسين و مرحباست‌كز يمن استقامت و ايمان و صدق او نيروي دين فزود و هياهوي كفر كاست‌سلطان دين، سرآمد مردان حق حسين كو مظهر حقيقت و مرآت حق نماست‌بهر خدا ز هستي خود دست شست و گفت در راه دوست مي‌دهم آن را كه دوست خواست‌فرمود هر كسي كه دهد تن به ناسزا هر لحظه گر رود به سرش ناسزا، سزاست‌فرمود بهر آن كه به مردي علم بود خواري مصيبت است و سرافكندگي بلاست‌همت رفيق ما و بزرگي نديم ما مردن مرام ما و شهامت شعار ماست‌مردي به نام، خوبتر از زندگي به ننگ كاين عزت و بقا بود، آن ذلت و فناست [ صفحه 346]

قادر طهماسبي

فريدگواه سينه عشق است داغداري ما به باغباني درد است لاله كاري ماتنور لاله درين فصل آنچنان داغ است كه مي‌چكد عرق از روي شرمساري مابه راه خيزش ما گر چه نيزه كاشته‌اند جوي نكاسته از شور تكسواري مابه رود بسته‌ي تاريخ داده درس شتاب در آبراه هدف، موج بيقراري ماصفي ز لشكر عشقند با و باران هم غريب نيست شتابند اگر به ياري مادهان به نغمه‌ي شادي دريده دشمن را بگو درآمد جنگ است سوگواري ماشروع زندگي جاودانه با يار است درين غريب‌كشي، مرگ اختياري مابه زير سايه‌ي طوبي قدان عاشورا نرسته سرو بلندي به استواري ماصدا زدي كه: كسي هست ياري ام بدهد؟ بلي حسين من، آنك خروش آري مااگر چه دير صدايت شنيده‌ايم، اما بگير هر چه غرامت ز خون جاري ما [ صفحه 347] بگو به دشمن مغلوب ما كه در راه است هنوز حادثه‌ي زخمهاي كاري ماگره ز جعد خم سر به مهر بگشاييد كه سر نهاده به شوريدگي خماري مااميد منتظران با ظهور خود بزداي غبار اشك، ز چشم اميدواري ما«فريد» خط شهادت هميشه حايل باد ميان خستگي و پاي پايداري ما [ صفحه 348]

اكبر دخيلي

واحدآبي براي رفع عطش در گلو نريخت جان داد تشنه كام و به خاك آبرو نريخت‌دستش ز دست رفت و به دندان گرفت مشك كاخ بلند همت خود را فرو نريخت‌چون مهر خفت در دل خون شفق وليك اشكي به پيش دشمن خفاش خو نريخت‌غيرت نگر كه آب به كفر كرد و همتش اما به جام كام، مي از اين سبو نريخت‌چون رشته‌ي اميد بريدش ز آب گفت خاكي چو من كسي به سر آرزو نريخت [298] . [ صفحه 349]

عبدالعلي نگارنده

به خولي بگفت آن زن پارسا كه را باز از پا درآورده‌اي؟كه در اين دل شب چو غارتگران برايم زر و زيور آورده‌اي‌به همراهت امشب چه بوي خوشي است مگر بار مشك تر آورده‌اي؟چنان كوفتي در كه پنداشتم ز ميدان جنگي سر آورده‌اي‌چو دانست آورده سر، گفت آه كه مهمان بي پيكر آورده‌اي‌چو بشناخت سر را بگفت اي عجب سري باشكوه و فر آورده‌اي‌درين كلبه‌ي تنگ و بي‌نور من ز گردون مه انور آورده‌اي‌بميرم، درين تيره شب از كجا سر سبط پيغمبر آورده‌اي؟چه حقي شده در ميان پايمال كه تو رفته‌اي داور آورده‌اي؟ولي زانچه من آرزو داشتم به يزدان قسم، بهتر آورده‌اي [ صفحه 350] به گلزار جانان زدي دستبرد به كوفه گلي نوبر آورده‌اي‌گل آتش است اين كه از كوه طور تو با خاك و خاكستر آورده‌اي [ صفحه 351]

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه