سیری در مرثیهی عاشورایی صفحه 39

صفحه 39

حسينعلي ركن منظر

پيرويهر آنچه بيشتر خون ز تن به در مي‌شد گل بهشت جمالش شكفته‌تر مي‌شدبه پيش آن اثري كش به سينه بود ز عشق خدنگ و نيزه و شمشير، بي اثر مي‌شدسرم فداي قدوم شهيد زنده دلي كه از نگون شدن از زين، ز عرش بر مي‌شدز كشته پشته همي ساخت بر فراز زمين ز هر طرف كه هژبرانه حمله‌ور مي‌شدچنان صلابت مردانه داشت در ميدان كه از مشاهده‌اش، شير بر حذر مي‌شدبه راه عشق و ارادت دمي درنگ نكرد گهي به پاي همي رفت و گه به سر مي‌شدقسم به دوست كه جاي كليم خالي بود دمي كه نور سرش جاري از شجر مي‌شدنه اين درخت كه خود سدره آرزو مي‌كرد كه ميوه‌ي دل صديقه‌اش ثمر مي‌شد [ صفحه 352]

احمد كمالپور

كمالاي شمع فروزان به شبستان كه بودي؟ ديشب به كجا رفتي و مهمان كه بودي؟از دوري روي تو من آرام ندارم اي جان من، آرام دل و جان كه بودي؟من ديده چو يعقوب به در دوخته بودم اي يوسف گم گشته، به زندان كه بودي؟بردند به يغما سر و سامان تو را دوش خود زيور و زيب و سر و سامان كه بودي؟شب تا به سحر، ريخت مرا اشك به دامن اي گوهر يكدانه، به دامان كه بودي [ صفحه 353]

حسين مسرور

نكوتر بتاب امشب اي روي ماه كه روشن كني روي اين بزمگاه‌بسا شمع رخشنده‌ي تابناك زباد حوادث رو مرده پاك‌حريفان به يكديگر آميخته صراحي شكسته، قدح ريخته‌به يكسوي ساقي برفته ز دست ز سوي دگر مطرب افتاده ست‌بتاب امشب اي مه كه افلاكيان ببينند جانبازي خاكيان‌مگر نوح بيند كزين موج خون جه سان كشتي آورد بايد برون‌ببيند خليل خداونگار ز قرباني خود شود شرمساركند جامه موسي به تن چاك چاك عصا بكشند بر سر آب و خاك‌مسيحا ببيند گر اين رستخيز صليب و سلب را كند ريز ريزمحمد سر از غرفه آرد برون ببيند جگر گوشه را غرق خون [ صفحه 354]

فجر فرهمند

متاب امشب اي مه كه اين رزمگاه ندارد دگر احتياجي به ماه‌زهر سوي مه پاره‌اي تابناك درخشد چو خورشيد بر روي خاك‌به هر گوشه شمعي برافروخته ز هر شعله پروانه‌اي سوخته‌همه جرعه‌نوشان بزم الست تهي كرده پيمانه، افتاده مست‌به پايان رسانيده پيمان خويش همه چشم پوشيده از جان خويش‌نه تنها ز جان بل مه از هر چه هست به جز دوست يكباره شستند دست‌دگر تا جهان است بزمي چنين نبيند به خود آسمان و زمين‌متاب امشب اين گونه، اي نور ماه برين جسم مجروح عريان شاه‌فلك شمع خود را تو خاموش كن جهان را درين غم سيه‌پوش كن‌بپوشان تو امشب رخ ماه را مگر ساربان گم كند راه رامبادا كه از بهر انگشتري به غمها فزايد غم ديگري [299] . [ صفحه 355]

نعمت ميرزازاده

خورشيد رفته است ولي ساحل افق مي‌سوزد از شراره‌ي نارنجي‌اش هنوزوز شعله‌هاي سرخ شفق، نقش يك نبرد تابيده روي آينه‌ي آسمان روزگرد غروب ريخته در پهن دشت رزم پايان گرفته جنبش خونين كارزارآنجا كه برق نيزه و فرياد حمله بود پيچيده بانگ شيهه‌ي اسبان بي‌سوارپايان گرفته رزم و به هر گوشه و كنار غلتيد روي بستر خون پيكري شهيدخاموش مانده صحنه و گويي ز كشتگان خيزد هنوز نغمه‌ي پيروزي و اميداين دشت غم گرفته كه بنشسته سوگوار امروز بوده پهنه‌ي آن جاودانه رزم‌اينك دو سوي صحنه، دو هنگامه ديدني‌ست يك سو لهيب آتش و يك سو غريو بزم‌اين دشت خون گرفته كه آرام خفته است امروز بوده شاهد رزم دلاوران‌اين دشت ديده است يكي صحنه‌ي شگفت اين دشت ديده است يكي رزم بي‌امان [ صفحه 356] اين دشت ديده است كه مردان راه حق چون كوه در برابر دشمن ستاده‌انداين دشت ديده است كه پروردگار دين جان بر سر شرافت و مردي نهاده‌انداين دشت ديده است كه هفتاد تن غيور بگذشته از سر و سامان و زندگي‌بگذشته‌اند از سر و سامان كه بگسلند از پاي خلق، رشته‌ي زنجير بندگي‌امروز زير شعله‌ي خورشيد نيمروز بر پا شده ست رايت بشكوه انقلاب‌باليده است قامت آزادگي و عشق تا برفراز معبد زرين آفتاب‌از پرتو جهنده‌ي شمشيرهاي تيز خورشيدها دميده به هنگام كارزاربانگ حماسه‌هاي دليران راه حق رفته ست تا كرانه‌ي آفاق روزگارخورشيد رفته است و به پايان رسيده رزم اما نبرد باطل و حق مانده ناتمام‌وين صحنه‌ي شگفت به گوش جهانيان تا روز رستخيز صلا مي‌دهد قيام [ صفحه 357] همت سيرابتا ابد برخي آن تشنه شهيدم كه فرات شاهد همت سيراب و لب تشنه‌ي اوست‌آن جوانمرد كه لب تشنه ز دريا بگذشت زانكه دريا به بر همت او كم ز سبوست‌غرق آتش كه مگر آب رساند به حرم خون فشان از سر و از ساعد آويزه‌ي پوست‌به مثل دوست بود به ز برادر اما جان به قربان برادر كه چنين باشد دوست‌اي صبا، هر سحر از جانب من بوسه بزن بر زميني كه ز خون شهدا غاليه بوست [ صفحه 358]

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه