سیری در مرثیهی عاشورایی صفحه 40

صفحه 40

علي موسوي گرمارودي

ساقي حقاي تشنه‌ي عشق روي دلبند برخيز و به عاشقان بپيونددر جاري مهر، شستشو كن وانگاه ز خون خود وضو كن‌زان پا كه درين سفر درآيي گر دست دهي، سبكتر آيي‌رو جانب قبله‌ي وفا كن با دل سفري به كربلا كن‌بنگر به نگاه ديده‌ي پاك خورشيد به خون تپيده در خاك‌افتاده وفا به خاك گلگون قرآن به زمين فتاده در خون‌عباس علي، البوالفضايل در خانه‌ي عشق كرده منزل‌اي سرو بلند باغ ايمان وي قمري شاخسار احسان‌دستي كه ز خويش وانهاد جاني كه به راه دوست دادي‌آن شاخ درخت باوفايي ست وين ميوه‌ي باغ كبرياي ست‌اي خوبترين به گاه سختي اي شهره به شرم و شور بختي‌رفتي كه به تشنگان دهي آب خود گشتي از آب عشق سيراب‌بر اسب نشست و بود بي‌تاب دل در گرو رساندن آب‌ناگاه يكي دو روبه خرد ديدند كه شير آب مي‌بردآن آتش حق خميد بر آب وز دغدغه و تلاش بي‌تاب‌دستان خدا ز تن جدا شد وان قامت حيدري دو تا شدبگرفت به ناگزير چون جان آن مشك، زدوش خود به دندان [ صفحه 359] وانگاه به روي مشك خم شد وز قامت او دو نيزه كم شدجان در بدنش نبود و مي‌تاخت با زخم هزار نيزه مي‌ساخت‌دلشاد كه گر ز دست شد «دست»آبيش براي كودكان هست‌چون عمر گل اين نشاط كوتاه تير آمد و مشك بردريد، آه‌اين لحظه چه گويم او چها كرد تنها نگهي به خيمه‌ها كرددر حسرت آن كفي كه برداشت از آب و فروفكند و بگذاشت‌هر موج به ياد آن كف و چنگ كوبد سر خويش را به هر سنگ‌كف بر لب رود در تكاپوست هر آب رونده در پي اوست [ صفحه 360]

صابر همداني

چون ز فرق اكبر اندر كارزار معني شق القمر شد آشكارارغواني گشت مشكين سنبلش ريخت روي نرگس و برگ گلش‌موي او تا شد ز خونش لاله فام طره‌اش را شد سينه روزي تمام‌هر چه تير آمد به جسمش در نبرد جاي آن چشمي شد و خون گريه كردبر جراحاتش كه جاي شرح نيست با هزاران ديده، جوشن مي‌گريست‌هر چه او از تشنگي بي‌تاب بود تيغش از خون عدو سيراب بودآنچه دشمن كرد با وي در نبرد صدمه‌ي باد خزان با گل نكردبس كه خون از هر رگش جوشيده بود سرو، از گل پيرهن پوشيده بودچون شد از دستش عنان صبر و تاب ناگزير افتاد بر يال عقاب‌گفت با آن توسن تازي نژاد كاي به جولان برده گوي، از گردباداي براق تيز جولان را قرين وي عنان گيرت كف روح الامين‌اي همه اوصاف رفرف در خورت وي ملايك چاكر و مير آخورت‌اي مبارك توسن فرخ سرشت وي چراگاه تو بستان بهشت‌اي هلال ماه نو، نعل سمت وي خجل گيسوي خورا از دمت‌اي پي تعويض نعلت تا به حال آسمان آورده ماهي يك هلال‌كار ميدان داري من شد تمام وقت جولان تو شد، اي خوش خرام‌سعي كن شايد رسد بار دگر دست اميدم به دامان پدراندكي گر غفلت از رفتن كني راكبت را طعمه‌ي دشمن كني‌تا نبيند راكبش را پايمال وام كرد از تير دشمن پر و بال‌گر جز اين باشد سخن، اي نكته ياب بي مسما مي‌شود اسم عقاب‌چون عقاب از صحن ميدان پر گرفت ضعف كم كم دامن اكبر گرفت [ صفحه 361] از كفش تيغ و ز سر افتاده است دست و سر ديگر به فرمانش نبودشد رها از دست او يال عقاب گشت بيرون هر دو پايش از ركاب‌همچو برگي كاوفتد از باد سخت ميل هر سو مي‌كند جز بر درخت‌اكبر گلچهره نيز از پشت زين طاقتش شد طاق و آمد بر زمين‌بود گفتي خاك هم چشم انتظار تا كه جسمش را بگيرد در كنار [ صفحه 362]

اميري فيروز كوهي

جانها فداي آنكه به جان شد فداي غير بيگانه شد ز خود كه شود آشناي غيراز بذل جان خويش به رغبت براي حق بگذشت تا گذاشت جهان را براي غيرگوينده‌ي خلاف رضا در هواي نفس جوينده‌ي رضاي خدا در رضاي غيردر راه دين ز پيكر خود ساخت شمع راه تا رهزن دغل نشود رهنماي غيرافراشت بيرق از سر خود در طريق عدل تا كس طريق ظلم نپويد به پاي غيربر خوان سرگشاده‌ي آزادي، از خداي داد از سر بريده به هر رگ صلاي غيرمال و منال و اهل و عيال، از سراي خويش كرد آزمون اهل و عيال، از سراي غيراز جسم پاك خود، كف خاكي به جا گذاشت آن هم براي اين كه شود توتياي غيرهر گوشه از دهانه‌ي زخمش به خنده گفت كز خون پاك خويش دهم خونبهاي غيرچندان به درد و داغ عزيزان گلداخت دل تا چون زر گداخته آمد دواي غير [ صفحه 363] نفرين هر شرير به بانگ علن شنيد تا با دعاي خير، دهد مدعاي غيرنور هدا، فروغ خدا، شمس مشرقين برهان حق و حجت قول خدا، حسين‌اي دل به مهر داده به حق، دل سراي تو وي جان به عدل كرده فدا، جان فداي تواي كشته‌ي فضيلت، جان كشته‌ي غمت وي مرده‌ي مروت، ميرم به پاي تومحبوب ما، گزيده‌ي حق، صفوه‌ي نبي‌ست مفتون تو، فدايي تو، مبتلاي تواز بس كه در غم دل مظلوم سوختي يك دل نديده‌ام كه نسوزد براي توچرخ كهن كه كهنه شود هر نوي از او هر سال نو كند ره و رسم عزاي توهر بينوا نواي عدالت به جان شنيد برخاست تا نواي تو از نينواي توبرهان هستي ابدي، شوق تو به مرگ ميزان ادعاي نبي، مدعاي توروي تو از بشارت جنت به روشني ست آيينه‌اي تمام نماي از خداي تونگريختي ز مرگ چو بيگانه، تا گريخت مرگ از صلابت دل مرگ آشناي تو [ صفحه 364] آزاده را به مهر تو در گردش است خون زين خوبتر نداشت جهان، خونبهاي توما را بيان حال تو بيرون ز طاقت است در حيرتم ز طاقت حيرت فزاي توهر جا پر از وجود تو، در گفتگوي توست هر چند از وجود تو خالي ست جاي توآن كشته‌ي نمرده تويي، كز نبرد خويش مغلوب توست، دشمن غالب نماي توهر كس به خاك پاي تو اشكي نثار كرد زين به چه گوهري ست كه باشد سزاي تو؟پيدا ز آزمايش اصحاب پاك توست تعويذ حق به بازوي مرد آزماي توهرگز فنا نيافت بقاي تو، زانكه يافت آزادگي بقاي دگر از فناي توشايان اقتفاي جهاني به همتند ياران پاكباز تو در اقتفاي توغم نيست گر به چشم شقاوت نماي خصم كوتاه بود، عمر سعادت فزاي تو«چون صبح، زندگاني روشندلان دمي ست اما دمي كه باعث احياي عالمي ست» [300] . [ صفحه 365] اي كفر و دين فريفته‌ي حق گزاري‌ات وي عقل و عشق، شيفته‌ي جان سپاري‌ات‌آموخت دستگيري افتادگان راه دست بريده از كرم دستياري‌ات‌دشمن به خواري تو كمر بسته بود ليك با دست خود، به عزت حق كرد ياري‌ات‌خورشيد خون گريست به دامان صبح و شام خون شد دل سپهر هم از داغداري‌ات‌چون قلب بيقرار كه جان برقرار ازوست حق را قرار تازه شد از بيقراري‌ات‌نشنيد گوش هيچ كس زاري تو را ما زان سبب به جاي تو داريم زاري‌ات‌زان رو ز حد گذشت غم بي‌شمار تو تا هر دلي كند به غمي غمگساري‌ات‌غافل كه ساخت اين كار خود از زخم جان خويش آن سنگدل كه زد به جگر زخم كاري‌ات‌هم پاي مرگ رفت ز جاي از صلابتت هم چشم صبر، خيره شد از برد باري‌ات‌زان در كنار نعش جگرگوشه ماندنت وان از ميان خون جگران بركناري‌ات‌زان در كمال حلم و سكون، كار سازي‌ات وان با لهيب سوز درون، سازگاري‌ات [ صفحه 366] هم اختيار زندگي‌ات دور از اضطرار هم اضطرار مرگ و حيات، اختياري‌ات‌وجه اميد ما به تو اين بس كه حق فزود با نااميدي از همه، اميدواري‌ات‌اي دل فداي مهر تو از مهرباني‌ات وي جان نثار جان تو از جان نثاري‌ات‌پر كاري از كسالت ما، عيش و طيش تو غمخواري از مصيبت ما، نوش خواري‌ات‌مظلوم حق، شهيد فتوت، قتيل عدل ميزان دين، صراط هدايت، دليل حق‌كو غم رسيده‌اي كه شريك غم تو نيست؟ يا داغديده‌اي كه به دل محرم تو نيست‌الا تو خود كه سوگ و سرورت برابر است يك اهل درد نيست كه در ماتم تو نيست‌هر دردمند زخم درون را علاج درد با ياد محنت تو، به از مرهم تو نيست‌جان داروي تسلي از اندوه عالمي الا كه در تصوري از عالم تو نيست‌با جان نثاري‌ات گل باغ بهشت نيز شايسته‌ي نثار تو و مقدم تو نيست‌ملك تو را به ملك سليمان جه حاجت است؟ ديو جهان، حريف تو و خاتم تو نيست [ صفحه 367] هفت آسمان، مسخر هفتاد مرد توست خيل زياد، مرد سپاه كم تو نيست‌از بس به روي باز، پذيراي غم شدي گفتي كه غم حريف دل خرم تو نيست‌با شاديي كه از تو عيان ديد وقت مرگ پنداشت پير حادثه، كاين غم، غم تو نيست‌چون خون پاك، كآمد و رفت نفس ازوست ما را دمي كه هست بجز از دم تو نيست‌عصيان نداشت جنت هفتاد آدمت در جنت خدا هم، چون آدم تو نيست‌آزاده را ز مؤمن و كافر، هواي توست يك سرفراز نيست كه سر در خم تو نيست‌پرچم ز كاكل پسر افراشتي به رزم يك مو به هيچ بيرقي از پرچم تو نيست‌در راه حق، چنين قدمي نيست غير را ور هيچ هست چون قدم محكم تو نيست‌حاجات ما رسيده‌ي اشك عزاي توست برگي ز كشته‌ي دل ما بي نم تو نيست‌دايم نشسته بر گل داغ تو اشك ما از آفتاب حشر، غم شبنم تو نيست‌رمزي ز پرده‌داري باطل به جا نماند كز نور حق عيان به دل ملهم تو نيست [ صفحه 368] اي دل به حق سپرده كه محبوب هر دلي منظور حق همين نه، كه محسود باطلي‌اي جسته نور پاك خدا از روان تو وي بسته جان عزت و همت به جان تودنيا به خصمي‌اش اثر از خان و مان نهشت آن را كه بود، خصم تو و خان و مان توچون باطل از مقابله‌ي حق به جاي ماند نام و نشان خصم، ز نام و نشان توگوش تو گر فغان جگر گوشگان شنيد نشنيد گوش پير فلك هم فغان توبا خصم هم مقابله با مهر كرده‌اي اي جان فداي جان و دل مهربان توسرمشق ما، مربي ما، رهنماي ماست احوال تو، حكايت تو، داستان تودرسي ز جلب عزت و سلب مذلت است هر نكته‌اي كه مي‌شنويم از زبان تومظلوم هر زمان ز تو آموخت دفع ظلم آيينه دار دور زمان شد، زمان توزان داغها كه بر دل و جان تو نقش بست مهر قبول يافت ز حق، امتحان توخوانها ز جود خويش فكندي به هر طرف كز هر كنار، بهره برد ميهمان تو [ صفحه 369] وان «روضه‌ها» كه آبش دادي ز خون خويش تا روضه‌ي بهشت شود طرف خوان تونان تو مي‌خورند جگر پارگان غير از سوز دست پخت جگر پارگان توكس را به جز تو، زين همه ميرندگان نبود مرگي كه بود زندگي جاودان تواز مهد خاك، جا به دل پاك كرده‌اي چون عرش حق، جهان دگر شد جهان تومظلوم و تشنه‌كام گذشتي كه حق گذاشت سر چشمه‌ي حيات ابد در دهان تودر سايه‌ي جهان تو بود اين كه در نبرد فرقي نبود پير تو را با جوان تودر حيرتم كه چون دل دشمن چو سنگ ماند جايي كه آب شد دل سنگ از بيان توصد عندليت در چمنت آشيان گرفت هر چند سوخت خار و خس آشيان توچون آستان قرب خدا آشيان توست ما راست آستان دعا، آستان توهر چند خود امان ز بد ما نيافتي ما را بس است از بد عالم، امان توروي دل «امير» مگردان ز سوي خويش اي كعبه‌ي دل همه كس در ضمان تو [ صفحه 370] شايد كه سركشد به فلك، همچو بيت من بيتي كه يابم از تو به قرب جنان تولا، بل كه بس به هر دو جهانم از آنچه هست اشك روان به ماتم خون روان تواز تو قبول از من و از اشك چشم من وز من سلام بر تو و بر دودمان تو [ صفحه 371]

پژمان بختياري

اين ماه، ماه ماتم سبط پيمبر است يا ماه سر بلندي فرزند حيدر است؟شير اوژني كه بر تن و فرق مباركش از زخم تير جوشن و از تيغ، مغفر است‌در ظاهر ار شكسته شد آن شير دل، منال كز آن شكست، باده‌ي فتحش به ساغر است‌سر لوح فتح نامه‌ي او شد، شكست او مرد حق ار شكسته شود هم، مظفر است‌امروز عيد فتح حسين است و آل او زاري مكن كه خسته‌ي شمشير و خنجر است‌او كشته گشت و ملت اسلام زنده شد اين كشته از هزار جهان زنده، برتر است‌او كشته نيست، زنده‌ي اعصار و قرنهاست كش نام نيك تا به ابد زيب دفتر است‌مرگ از براي ماست نه در خورد او كه ما ترسان ز محشريم و وي آن سوي محشر است‌خواري و سرشكستگي آرد قبول ظلم او تا جهان به جاست عزيز است و سرور است‌آن آهنين جگر كه ز تصوير تيغ او تب لرزه، مر سپاه عدو را به پيكر است [ صفحه 372] مظلوم نيست، خانه برانداز ظالم است لب تشنه نيست، ساقي تسنيم و كوثر است‌مظلوم ني، كه رايت پيروزمند او پيوسته بر بسيط زمين سايه گستر است‌آن كس كه بي سپاه زند بر سپاه خصم درياي لشكر است، نه محتاج لشكر است‌ديندار باش و عدل گزين باش و مرد باش كاين مكتب گزيده‌ي سبط پيمبر است‌در راه دوست تكيه به شمشير تيز كن كاري كه كرد شاه شهيدان، تو نيز كن [ صفحه 373]

حسين حسيني

سكوتسنگين و پر هياهوصف مي‌آراستگلوي شورشي تودر خط مقم فريادبر يال ذوالجناح باددستي دوباره مي‌كشيدو زير تابش خورشيدآه از نهاد علقمه برخاستسكوتسنگين و پر هياهودرهم مي‌شكست‌گلوي شروشي توبر يال ذوالجناح بادشتك مي‌زدعلقمه سرخ و سيراب‌در زير زانوان تو مي‌غلتيدو خورشيدبر كوهان كوههاي برهنهبه اسارت مي‌رفت [ صفحه 374]

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه