400 داستان از مصایب امام علی علیه السلام صفحه 169

صفحه 169

علی ( ع ) فرمود : آری .

فاطمه ( س ) گفت : اکنون اگر چیزی از تو بخواهم انجام می دهی ؟ علی ( ع ) فرمود : آری .

فاطمه ( س ) فرمود : من تو را به خدا سوگند می دهم که کاری کنی که آن دو نفر بر جنازه من نماز نخوانند و کنار قبرم توقف ننمایند .

200

آخرین سخنان زهرا ( س ) به علی ( ع ) فاطمه ( س ) در بستر بیماری بود که به علی ( ع ) گفت : ابوالحسن ! من از پدرم شنیدم که می فرمود : اشک ، خشم خداوند را خاموش می کند و قبر باغی از باغهای بهشت نخواهد بود ، مگر هنگامی که بنده خدا گریه کند و خداوند عزیز جبار می داند که من با این اشک ها از ترس خدا می گریم .

علی ( ع ) گریست ، فاطمه ( س ) از اشک های آن حضرت گرفته و بر چهره خود کشیده گفت : ای ابوالحسن ! اگر غمگینی در بین امت گریه کند ، خداوند آن امت را مورد بخشایش خود قرار می دهد . پسر عمویم ! تو غمگینی و محزونی و من اشک چشم تو را به صورت می کشم تا مشمول رحمت خدا شوم . ( 242 )

201

آخرین سخنان علی ( ع ) و فاطمه ( س ) حضرت علی ( ع ) از همسرش فاطمه ( س ) به هنگام رحلتش پرسید : در این دستمال بسته چیست ؟ آن را گشود ، دید پارچه ای ابریشمی و سبز است و در آن پارچه کاغذ سفیدی است که بر روی آن چیزهایی نوشته شده و نور از آن می درخشد ، فرمود : ای ابوالحسن ! هنگامی که پدرم مرا به همسری تو درآورد ، در شب عروسی دو پیراهن داشتم ، یکی نو و دیگری کهنه و وصله دار ، سر نماز بودم ، که کسی در زد و سائلی از

پشت در می گفت : ای خاندان نبوت و معدن خیر و جوانمردی ! مردم عادت دارند که برای خوردن به منازل عروسی بروند ، چون برای عموم مردم غذا آماده است . اگر شما پیراهن کهنه ای دارید ، من نیازمند آن می باشم ؛ زیرا مردی فقیرم . ای خاندان محمد ! فقیر شما برهنه است .

من پیراهن نو خود را برداشته و به او دادم و لباس کهنه را پوشیدم . صبح که با لباس کهنه در حضور تو بودم ، رسول خدا ( ص ) بر من وارد شد و فرمود : دخترم مگر تو لباس نو نداشتی ، چرا آن را نپوشیدی ؟

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه