زمزمهی عشق صفحه 205

صفحه 205

که آفتاب بُرد آفتاب بر سر دست

نشان از گوهر آدم نداشت هر که نبود

به خُمسَرای ولایت خراب و بادهپرست

به باغ خانه تو کوثری بهشتی بود

که بر ولای تو دل بسته بود صبح اَ لَسْت

در آن میانه که مستی کمال هستی بود

به دور سرمدیات هر که مست شد پیوست

بساط دوزخیان زمین ز خشم تو سوخت

چو در سپاه ستم برق ذوالفقار تو جَست

هنوز اشک تو بر گونهی زمان جاریست

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه