سیره پیامبرانه شهدا صفحه 109

    صفحه 109

    «چند روزی از ازدواجمان می گذشت که او راهی جبهه شد. می دانست چه قدر دوری او خصوصا اوایل زندگی مان برایم سخت است. یک هفته بعد علی سوار بر ماشین سپاه آمد. احوالم را پرسید و متعجب نگاهم کرد و گفت: چه قدر نحیف شدی! بعد خندید و گفت: آن روز که بلافاصله «بله» را گفتی، به فکر امروز نبودی. گفتم: می بینی که سر پا هستم. عهد کرده ام دوش به دوشت بایستم. چهره اش باز شد و گفت: مرحبا به تو شیرزن! آن روز حرف های تشکرآمیز او روحیه مرا برای تحمل سختی ها چند برابر کرد. فهمیدم چه قدر من و زندگی اش را دوست دارد».(1)

    سردار شهید محمدحسن فایده

    «مدتی بود که خبری از حسن نداشتم. هر روز تصویر رزمندگان را از تلویزیون نگاه می کردم. یک روز در فکرش بودم که ناگهان زنگ در زده شد. وقتی در را باز کردم، دیدم یکی از دوستان محمدحسن است، نامه ای از او به دستم داد. نامه را نه یک بار، چند بار خواندم و لحظاتی بعد آنچه را از دلم  می گذشت، بر روی کاغذ نوشتم و فرستادم جبهه. دو هفته بعد حسن با چهره ای بشّاش به خانه آمد. ساک را از دستش گرفتم و پرسیدم: بی خبر می آیید؟ لبخندی زد و گفت: من فقط به خاطر قدردانی از نامه ای که برایم فرستادی، آمدم. خلاصه کلام اینکه یک هفته مرخصی گرفته ام تا به خاطر نامه روحیه بخشت، مسافرتی به مشهد و قم داشته باشیم».(2)

    سردار شهید دکتر سید عبدالحمید قاضی میرسعید

    «به هر بهانه ای و در هر مناسبتی به من هدیه می داد. یک روز که به من گفت: ناراحتم از اینکه مجبوری در فضای سرد، لباس ها و ظرف ها را بشویی و... به او گفتم: همین که قدرشناس و فهمیده هستی، برایم کافی است.


    1- [1] . تل آتشین، ص 268.
    2- [2] . افلاکیان، ص 272.
    کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
    نرم افزار موبایل کتابخانه

    دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

    دانلود نرم افزار کتابخانه