اصل دوم؛ نوپا بودن دانش اصول: گفته اند که علم اصول، علمی است که در عصر غیبت پدید آمده و برگرفته از اهل سنّت است. آنها در این علم، اصل هستند و در طول تاریخ فقه و در عصر تشریع و زمان ائمّه علیهم السلام، این علم وجود نداشته است. لذا گفته اند: اصحاب ائمهّ علیهم السلام دقیقاً مطابق نصوص تشریع و بدون نیاز آنها به علم اصول و تطبیق قواعد کلّی بر مصادیق، عمل می کرده اند.
وقتی که روش تعیین و تحدید مواقف و جهت گیری های عملی انسان در برابر شریعت در زمان ائمه علیهم السلام چنین بوده است، تعدّی و انحراف از این روش - یعنی گرایش به روش اجتهاد - جایز نیست؛ روشی که اصولا در آن زمان وجود نداشته است تا از وجود آن در آن زمان، امضا و رضایت شارع را کشف کنیم.
بنابراین، اثبات رضایت شارع به روش اجتهاد و استنباط، ممکن نیست و وقتی شارع آن را تجویز و امضا نکرد، دیگر نیازی به دانش اصول نیست؛ چرا که نیاز به این علم، برخاسته از نیاز به اجتهاد و استنباط است.
نقد دیدگاه اخباریان
دربارۀ اصل نخست باید گفت که این تفسیر از اجتهاد و نسبت آن به دانشمندان اصول، خطا و ناصواب است و در نزد اصولیان، واقعیتی ندارد؛ زیرا در هیچ دوره از تاریخ معاصر اجتهاد، آنان چنین تفسیری را از اجتهاد ارائه نداده اند و بدیهی است که اجتهاد در نگاه اصولیان، در برابر نصوص تشریع، به عنوان یکی از مصادر تشریع و منبع حکم شرعی نبوده و نیست. چگونه چنین نسبتی می تواند درست باشد، در حالی که اصولیان در طول تاریخ این علم، اجتهاد به این معنی را به شدّت نکوهش کرده اند و این نکوهش هم به پیروی از روایات منقول از ائمّه اطهار علیهم السلام است که در تقبیح اجتهاد به این معنی و مذمّت کسی که به استنباط حکم شرعی با استفاده از این روش بپردازد، وارد شده است.