آشنایی با زنان قرآنی صفحه 191

صفحه 191

تحمل کنم، زیرا خود می‌دانی که جان کندن سخت است، به مادرم سلام برسان و اگر خواستی پیراهنم را به مادرم برگردان، تا از فرزندش چیزی در دست داشته باشد و تحمل مصیبت سهل گردد و از آن بوی مرا بشنود و دیگر به دنبال من نگردد، زیرا مرا نخواهد دید. ابراهیم (ع) گفت: «ای پسرم! تو بهترین یاور من در امر خدا هستی»، سپس او را به سینه‌اش چسباند و او را بوسید و هر دو گریستند.

ابرهیم و اسماعیل 8، به سوی قربانگاه رهسپار شدند. هاجر در داخل خانه مانده بود و از جریان بی‌خبر بود. در همین حال، شیطان بر او وارد شد و گفت: «ابراهیم فرزندت را کجا می‌برد؟» هاجر گفت: «برای انجام کاری به صحرا می‌روند». شیطان گفت: «ابراهیم می‌خواهد اسماعیل را ذبح کند». هاجر گفت: «برای چه؟» شیطان گفت: «به زعم ابراهیم، خدا به او دستور داده است». هاجر گفت: «اگر چنین است بسیار کار نیکویی خواهند کرد».

ابراهیم، اسماعیل را به قربانگاه برد. او برای آخرین بار به چشمان اسماعیل نگریست و کارد را بر حلق او نهاد و کشید، ولی کارد حلق او را نبرید. اسماعیل گفت: «مرا به پشت بخوابان، شاید نگاهم تو را از وظیفه‌ات بازدارد». ابراهیم (ع) چنین کرد. سپس بار دیگر کارد را بر پشت گردن اسماعیل نهاد و کشید، اما باز هم کارد نبرید. ابراهیم کارد را بر سنگ زد، کارد سنگ را به دو نیم کرد. ابراهیم بار دیگر کارد را بر حلق اسماعیل کشید و باز هم نبرید. رو به سوی آسمان کرده و از

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه